با کلیک روی +۱ توپترینها را در گوگل معتبر کنید
 



امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان

#1
Heart 
سلام
یک داستان قشنگ خوندم گفتم برای شما هم پست کنم
داستان های امام زمان (عج) دلداري امام عصر ( عج الله تعالی فرجه الشریف ) به يكي از دوستان


✍ ابراهيم بن محمد نيشابوري مي گويد : حاكم ستمگر نيشابور ، به نام ( عمر وبن عوف ) تصميم گرفت
مرا ( به جرم دوستي خاندان رسالت و تشيع ) اعدام كند ، هراسان شدم ، با بستگانم وداع كردم و خود را به سامره ،
حضور امام حسن عسكري ( علیه السلام ) رساندم ، و در آنجا قصد فرار و مخفي كردن خود داشتم ،
وقتي كه به نزد آن حضرت ، شرفياب شدم ، ديدم پسري كه چهره اش مانند ماه شب چهارده مي درخشيد ، در آنجا نشسته بود ،
از نور جمالش آن چنان حيران و شيفته شدم كه نزديك بود جريان خودم را فراموش كنم ، آن كودك نوراني به من فرمود :
( اي ابراهيم ! فرار نكن ، خداوند شر آن حاكم را از سر تو ، دفع مي كند ) .
حيرت من زيادتر شد ، به امام حسن عسكري ( علیه السلام ) عرض كردم :
( اين آقازاده كيست كه از باطن من خبر داد ؟ ) فرمود : هو ابني و خليفتي من بعدي :
( اين كودك پسرم ، و جانشين من ، بعد از من مي باشد ) .
همان گونه كه آن حضرت خبر داد ، خداوند مرا شر ( عمرو ) حفظ كرد،
زيرا معتمد عباسي ، برادرش را فرستاد تا ( عمرو بن عوف ) را بكشد .
داستان های چهارده معصوم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پاسخ
 سپاس شده توسط nayyer ، Mojtaba Sedigh


Bookmarks

موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Heart داستان زیبای قیمت تجربه (داستان کوتاه) Saeed_19 8 3,253 1392/9/5، 11:00 عصر
آخرین ارسال: mmm_essi
Star داستان بسیار زیبای ” حکمت روزگار ” (داستان واقعی) parva 11 4,539 1391/6/22، 08:44 عصر
آخرین ارسال: yasi-g
  داستان خر و زنبورها داستان ماست mahsa joon 3 1,608 1391/4/3، 09:19 عصر
آخرین ارسال: razeghi



کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان