با کلیک روی +۱ توپترینها را در گوگل معتبر کنید
 



کسب در آمد اینترنتی قانونی و تضمینی
امتیاز موضوع:

رمان چشم خوشگله/تینا پارسیان

#1
[تصویر:  CYMERA_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B6%DB%B0%DB...%DB%B8.jpg]


سلام
تینا پارسیانم کاربرتوپترین ها و اکانت قبلییم که بنام تیناپارسیان بوده گذرواژه ورمزایمیلم و فراموش کردم متاسفانه .ودومین رمانم هست که دارم در سایت توپترین ها تایپ میکنم و رمان اولم بنام شیرین ترین اتفاق بود وامیدوارم که با حمایتتون بتونم بهترین رمانهارو ارائه کنم

نام رمان:چشم خوشگله
خلاصه:دختری عاشق بنام تینا رابطه مخفیانه ای با پسری بنام حامد داره و تینا تو وضعیت سرنوشت ساز زندگیش یعنی سال چهارم دبیرستان ونزدیک کنکور هست که سر لجبازی و تلافی های تینا کم کم رابطشون دچار مشکل میشه و.....

اینم بگم پایانی شیرینی داره
پاسخ
#2
قسمت اول


ساعت تقریبا یک بود کنار خیابون منتظرشایان بودم مثل اینکه خدا هم در جهنم و باز کرده که انقدر هوا گرمه دیگه امپرم رفته بود بالا وزیر لب غرغرمیکردم تو روحت شایان اه....یکدفعه جیغ بنفشی کشیدم وهر چی فحش بود به شایان دادم البته حقش بود بدجوری جلوم پیچید
-خانوم خوشگله افتخار میدین برسونمتون؟؟؟؟
با اخم جواب دادم نخیرحالا که اینطوره خودم میرم..رفتم جلوترایستادم و پشتم رو بهش کردم دیدم یه چیزی مثل میگ میگ از کنارم رد شد..واقعا باورم نمی شد منو تو این گرما بزاره بره دیگه حرصم در اومده بود تینا خاک توسرت این چه غلطی بود کردی؟اخه میمردی حرف نزنی ومثل بچه ادم سوار بشی..
همیشه از جمعه ها متنفر بودم اصلا واسه من نحس بود شانسم که ندارم یه ماشین نبود که منو برسونه
اروم اروم قدم زدم تا به چهارراه اصلی رسیدم اونجا حداقل یه ماشین گیر می اومد تا برم خونه خالم صدای بوق یه ماشین که رانندش دست بردار نبود رو مخم بود تا برگشتم دیدم شایان احمقه رفتم جلو سریع نشستم تو ماشین
-اهای خانوم کجا؟؟
-زهرمار اگه به خاله نگفتم چیکار به من کردی سرظهر منو تنها گذاشتی و رفتی
-چیه نمیشه سربه سر دختر خالم بزارم
از خنگ بودنش خندم گرفت شایان عادت داشت هر وقت میخندم لپمو بکشه برای همین صورتمو طرف خیابون کردم تا خنده ام رو نبینه
-بسه گردنت درد میگیره ها هرچقدرم کله ات رو بچرخونی گونه هات لو میده نترس کاری باهات ندارم
خند ه ای مسخره کرد وگفتم نه من..من کی خندیدم
-بسه بابا من خودم کارگردانم
-من بابات نیستم اقای کارگردان
-اوه بعله ببخشید سیبیل داشتین یه لحظه اشتباه گرفتم
-داد زدم من کجا سیبیل داررررررممممممم؟؟؟؟
بیچاره هنگ کرده بود و عین منگلا نگاهم میکرد
-تینا حالت خوبه؟؟؟
-اگه تو اجازه بدی اره مشکلیه؟
-نه فقط میخواستم بگم خودت رو به یه روان پزشک نشون بده وضعیتت وخیمه
-شایان خفه میشی یا خفت کنم؟؟
-دوباره قههقهه زد موفق شده بود منو حرصی کنه منم وقتی ناراحتم و اعصابم خورده نمیتونم به ظاهر نشون بدم اتفاقی نیفتاده وازاین اخلاقم متنفر بودم
-تینا بزار با این قیافت ازت یه عکس بگیرم نگو نه که دلم میشکنه
-خوبه من هروقت ناراحتم این شکلی ام تو چی که در همه حال داغونی
شایان هیچوقت کم نمی اورد زبون
داشت اندازه اتوبان همت..پسر بانمکی بود وبا شیرین زبونیاش خوب بلد بود مخ بزنه صورتش نه زیاد کشیده بود نه گرد قد معمولی هیکل ورزشی وچهارشونه البته تا پارسال که رفت باشگاه یکم رو فرم اومد من همیشه عاشق این بودم بازوهای عضله ایش رو بگیرم رنگ چشماش هم عسلی تیره،ابروهای توپری وکشیده ای داشت و موهای خرمایی رنگ وخوش حالت که یه دست میکشید بهش حالت میگرفت دقیقا برعکس من که دو ساعت باید جلو اینه با موهام کلنجار میرفتم تا درست بشه من قیافم بیشتر شبیه خانواده پدریمه بجز چشمام ،صورتم گرد ورنگ پوستم گندمی موهام قهوه ای روشن و رنگ چشمام عسلی که دقیقا مثل مامانم بود و روی لپم چال داشت که از پدربزرگ پدریم به ارث رسیده بود خدا روشکر بینی من شبیه پدربزرگم نبود اگه نه کاریکاتوری برای خودم میشدم همه میگفتن چشمای من جذابه از این نعمت هم راضی بودم هم گاهی اوقات دردسر درست میکرد(بماند که خیلی از خودم تعریف کردم اخه زیاد اعتماد ب سقفم)خلاصه رسیدیم خونه خاله شهین خواهر دوقلوی مامانم،انقدر خسته بودم که خودمو به زور رسوندم طبقه دوم خوب بود که کلکل ما دوتا تموم شده بود تا وارد شدم سرم گیج رفت و دم در پخش زمین شدم2دقیقه چشمام وبستم وحالم که بهتر شد خاله رو با چشمای نگران بالا سر خودم دیدم با کمک مامان بلند شدم و خاله شربت پرتقال تگری تعارفم کرد اووووممم عاشق شربت پرتقالم الان تو این گرما چقدر میچسبید با دوتا قلوپ تمومش کردم که یکدفعه شایان اومد ولی هنوز از راه نرسیده خاله گفت برو ماست و نوشابه بگیر بیا
-چشم خوشگل من نوکرتم
دیگه حال خنده هم نداشتم لباسم رو در اوردم و رفتم رو تخت شایان خوابیدم وای که چه تخت نرمی داشت نفهمیدم اصلا کی خوابم برد
*******
با صدای بسته شدن در کمد از خواب پریدم دیدم شایان رو به روی من لخت ایستاده فقط یه شرت پوشیده وموهاش خیس بود
اول چشمام تارمیدید دوبار پلک زدم و با دهن باز زل زده بودم بهش که شایان گفت: نگاهش کن دختره ی هیز پروتازه چشماشو بیشتر بازکرده اگه نگاه کردنت تموم شد به بقیه خوابت برس از خجالت دیگه نمیخواستم ببینمش صورتم قرمز شد و سرمو زیر پتو کردم و خودمو به خواب ولی زدم وااای چه هیکلی داشت ،باورم نمیشد انقدر بدنش سفید باشه حالا مگه شایان بیرون میرفت من داشتم زیر پتو از گرما خفه میشدم که صدای بسته شدن در اومد پتو انداختم کنارو نفس عمیقی کشیدم وای نع لباسام اون بیرون بود حالا چطوری میتونستم با یه تاپ برم بیرون اینم همه دار و ندارم پیدا بود نه اینکه حالا شایانم پسر سر به زیرییه هیزه بدبخت همینطور که یه دستم به کمرم بود و اون یکی هم بین موهام بود در باز شد شایان پرید تو اتاق اول زبونم بند اومده بود ولی بعدش جیغ بنفشی کشیدم وبا همون صدای جیغ جیغو گفتم بررررووو بیرون و شایان سریع رفت بیرون..
چی شد؟تینا خاک تو سرت سروکله این ازکجا پیدا شد چه خودش پروئه قشنگ منو برانداز کرد بعدش یه معذرت نخواست مامانم وقتی صدای منو شنید پرسید تینا چی شده؟
شایان-هیچی خاله چیزمهمی نیست در و تا نیمه باز کردم و سرم و بیرون کردم وگفتم چیزی نیست سرت رو پایین انداختی اومدی تو منو برانداز کردی؟؟
-اولند اتاق خودم بود دومند نمیدونستم دوشیزه درحال تفکره با اون وضعه
صدای خنده ی خاله و مامانم بلند شد مامانم گفت از قصد نبود که بیا حالا لباستو بپوش میخواهیم ناهار بخوریم اخه یکی نیست بگه مادر من چطوری بیام بیرون لباسمو بردارم که یکهو دیدم شایان با نیشی باز به سمتم اومد ودندونای سفیدش و مثل تام وجری که گربه دندوناش برق میزنه تصور کردم و لاسمو بهم داد و اروم بهش گفتم شایان ببند چه ذوقی ام کرده برام زبون در اورد و رفت لباسم و پوشیدم و رفتم تو اشپزخونه
خاله دوباره مثل همیشه میز ناهار وباخلاقیت وسلیقه تزئین کرده بود به به چه مرغی عمرا بزارم اون شایان بخوردت به مرغ حمله کردم وشروع کردم از خودم پذیرایی کردن و انقدر غذا خورده بودم که داشتم منفجر میشدم قرارشد شب بریم پارک ساعت حدودای 8 بود خاله وسایل و اماده کرده بود فرشته نجات منم اقا کامبیز از سرکار
برگشته بود اخ قربون شوهرخالم بشم که انقد گُله و همیشه جلو اون پسر لندهورش طرفداری من و میکنه خلاصه من و شایان وسایل و باید میبردیم و صندوق عقب میزاشتیم و شایان سبدوپیک نیک و برداشت و رفت تو اسانسور و گفتم صبرکن منم بیام که دیدم دکمه رو زد با سرعت جت خودم از واحد خاله پرت کردم سمت اسانسور که در بسته شد ای تف به این شانسم وسایل و گذاشتم زمین و با حرص چند بار کلید اسانسور و فشا ر دادم ولی مونده بود طبقه همکف و کار نمیکرد میدونستم کار خود مارمولکشه و نفسمو فوت کردم بیرون و از پله ها رفتم پایین ودیگه حالی برام نموند و وقتی رسیدم طبقه همکف و هنوز4تا پله دیگه مونده بود که دیدم شایان دم اسانسور ایستاده و سبد و بین در گذاشته بود ونمیزاشت اون موقع اسانسور بیاد بالا اسمشو با تشدید و حرص گفتم:شایااااان و شایان فرار کرد ورفت طرف ماشین زیر لب غر میزدم و به شایان فوش میدادم احمق بیشور من حالتو میگیرم حالا ببین وسایل و گذاشتیم و مامان وخاله با عمو اومدن پایین و رفتیم سمت پارک..

-آاله....آآله
-این دیگه کیه اول صبحی اه
-آآآله تیتا
-تیتا اسم عمته ..یباره بگو خاله تیتاب صبرکن ببینم من که خواهر ندارم پس این کیه میگه خاله؟؟؟؟؟؟
تینا بلندشو دیگه دخترم خودش و کشت
آآآآلههههههه...
-اخ الهی قربون آآله گفتنت بشم یکدفعه از جا پریدم و بغلش کردم و اون لپای خوشگلش و گاز گرفتم نگین من چطوره؟؟؟؟
نگین دخترخالم بودوهروقت نگین می اومد خونمون ذوق مرگ میشدم من چون تک فرزند بودم وقتی نگین بهم میگه خاله قند تو دلم آب میشه وشالاپ شالاپ بوسش میکنم
به دست وصورتم یه اب زدم ورفتم پیش خاله
-چه عجب تینا خانوم
-اوا خاله تازه ساعت 10هست درضمن دیشب دیر خوابیدم مامان شاهده
-باشه بیا صبحانتو بخور
تا ظهر با نگین بازی میکردم یه بار خاله بودم یبار مامان ودر اخر عمه شدم و به فنا رفتم خخخخ
حوصلم پوکیده بود شارژهم 3ریال بیشتر نداشتم از کارت بابام یه شارژ 10تومنی گرفتم و اس دادم به بابام
-سلام به بابای خوشگل و خوشتیپم خسته نباشی
-سلام به دختر بابا اشکال نداره بیشترم خواستی میتونی بگیری
وای تینا خاک تو سرت کنم لو رفتی خب باید حدس میزدم بفهمه اخه این همه قربون صدقه رفتن اینم این وقت روز که بابام سرکاره ضایع هست دیگه دختر گند زدی
-عه بابا این چه حرفیه من اس دادم حالت و بپرسم
-بله بله اون که صددرصد کاری نداری گلم؟؟؟
-ما همیشه کاریت داریم باباجون خودم مواظب خودت باش بوس بوس بای
سریع به حامد پیام دادم
-س ل ا م
اما جواب نداد معلوم بود از دستم بدجور شاکیه
-اقاحامد حالتون خوبه؟؟؟
-به نظرت باید خوب باشم؟؟
-واسه چی بد باشی!!!!
-تینا خودتو به احمقی نزن لطفا
-میدونم جواب ندادم ناراحتی ببخشید ولی شارژ نداشتم
-اولند بعدش زنگ زدم ریجکت کردی دومند میگفتی برات میفرستادم
-من خوشم نمیاد کسی برام شارژ بگیره درضمن اون موقع مامانم پیشم بود نشد جواب بدم
-بعدش که میتونستی یه درخواست تماس میزدی
دیدم خب حق با اونه و نمیشه بهونه اورد و اگرهم بگم حوصله نداشتم ناراحت میشه
-ببخششششیییید
-...
-جای خالی پر کنم؟؟؟
-....
-داری فحش میدی؟؟؟
-......
- اه اعصاب منو خوردنکن بخدا جوابتو نمیدما
-باش حالا شرط داره
-چه شرطی؟؟؟
-بستنی دعوتم کنی در ضمن باید یه چند ساعتی با من باشی
-اوهوع فرمایش دیگه ای داری تعارف نکن راحت باش
-از اون بوسا میخوام!!
-رو نیست که سنگ پا قزوینه
تیییینا....تیییینا بدووو این صدا مامانم بود که داشت داد و فریاد میزد
عشقم بعدا اس میدم -
-چی شده؟؟
-نمیدونم مامانم کاریم داره کاری نداری؟؟
-نه فقط یادت نره
- ok
ماتم زده بود و تو شک بودم ..دختر چرا زل زدی به من برو جعبه کمک های اولیه رو بیار الهی بمیرم واسه مامانم همینطور از دستش خون می رفت
بعد از اینکه دست مامان و باندپیچی کردم از حال رفتم رنگم پریده بود و فشارم افتاده بود
- چی شد؟؟
-هیچی حالم بده
مامان یه لیوان اب قند بهم داد خوردم
-تینا تو که انقدر ترسو نیستی
-اره ولی خون که میبینم اینطوری میشم.دستت درد میکنه؟؟
-ن فقط میسوزه اشکال نداره
گوشیم زنگ خورد و رفتم تو اتاقم بَه ببین کی زنگ زده ایدا خره چه عجب
خیلی لوس گفتم الوووو
-مرررض ایش این چه طرز جواب دادنه
خنده ای کردم و گفتم هان چه مرگته؟؟
-تینا تو بلد نیستی مثل ادم حرف بزنی؟؟
-جونم
-افرین حالا خوب شد
-اخه من تا فحش ندم حرف زدن با تو بهم حال نمیده
-دیوونه زنجیری روانی
-ایدا جون ارادت خاصی به عمت دارم دایوورته رو ایشون
انقدر بلند میخندید که گوشم درد گرفته بود
- چته نمیری از خنده
-تینا عاشقتم
-میدونم
-خب دیگه پرو نشو
پایه ای بریم بیرون امروز که کلاس نداشتیم ولی من با یکی دیگه میرم
-کی؟؟حامد
-بعله
-عالیه منوسپهر هم میایم
-چیزه امشب2نفرس
-خداشانس بده کار دست خودت ندی
-نترس فعلا
-اوکی بابای

اوووووف چه عجب،این دختر مگه چند شارژمیریزه که انقدر حرف میزنه بیخی این حرفا حالا من به چه بهونه ای برم بیرون؟؟؟؟؟اهاااان یافتم
مامان...
-جانم
-سریع یه چیزی بده بخورم یه دوستام زنگ زد امروز کلاس اضافه دارم
-باش تا لباسات و بپوشی اماده اس
خب حالا چی بپوشم؟؟
یه مانتو کوتاه البته نه زیاد کوتاه که مشکی و لبه استینش نوار طلایی رنگ داشت و همچنین یه طرف مانتوم با همون نوار طراحی شده بود پوشیدم یه شلوار لی روشن با یه شال مشکی تینا مگه میخوای بری عزاداری بیچاره حامد!خوچیکار کنم من عاشق رنگ
مشکی ام بیشتر لباسام حتی لباس مجلسی هام هم مشکیه کفش کالج ام رو که جلوش با استیل طلایی کار شده بود و همراه با کیفم برداشتم و شیشه ادکلن رو خودم خالی کردم اووف چه بویی به به
-تینا خانوم کلاس تشریف میبرین؟؟
وای مامانم بود! اوهووم بعدش با اجازه با ایدا میرم بیرون میخواد مانتو بخره
-باش مدرستون گیر نده با این وضع میری
-ن بابا دیگه وقتی پیش دانشگاهی هستیم گیر چی بدن
-باشه مراقب خودت باش
بوس براش فرستادم و خودمو پرت کردم از خونه بیرون
تاپارسال که کلاس سوم دبیرستان بودم بابام اجازه نمیداد تنها برم بیرون خب تا اون روز ایدا و خانوادشون درست نمیشناختن ولی از تابستون پارسال ازاد شدم بابا مامانم از من بیشتر به ایدا اعتماد دارن تا اسم اون میارم خیالشون راحت میشه یه زنگ به ایدا زدم تا درجریان باشه
الوو ایدا جوون
-لو رفتی؟؟
- ن بابا فقط ب مامیم گفتم کلاس دارم بعدشم با تو میریم بیرون تا مانتو بخری در جریان باش
-اوکی یه ابجی که بیشتر ندارم ولی چه مانتویی بخرم من
- بوس بوس بای
-بای
رفتم سر کوچه که حامد دیدم به ماشینش تکیه داده بود قیافه جنتلمنارو گرفته بود یه شلوارکتون مشکی با یه پیراهن
ابی کاربنی یه کت اسپرت مشکی که استین کت و بالا زده بودعجب تیپی زده اقا هیکلشم خوب بود نه زیاد لاغر نه چاق خیلی معمولی بود صورتش ن زیاد
کشیده بود نه گرد چشمای کشیده و سبز رنگ ،حالت لب و بینیش هم به فیسش می اومد درکل من دوستش داشتم
-سلوم
سلام عشقم بدو که باید بستنی مهمونم کنی
اقارو باش حالمم نپرسید فقط به فکرشکمشه ای کارد بخوره...اه

رسیدیم به یه بستنی فروشی پاتوق همیشگیمون بستنی نعمت..
-حامد چه طعمی میخوری؟؟
-برو بگو سفارش همیشگی اقای پرنیان
-باش

*
بعد از خوردن بستنی ساعت تازه8بود و من تا10 وقت داشتم
-حامدم
-جون دلم
-بریم شهربازی
-چی؟
-بریم سینما 4بعدی خیلی حال میده
-هرچی عشقم بگه فقط یه چیزیو یادت رفته
-چی؟؟
-حدس بزن
مکثی کردمو گفتم تخمه!!
- ن بابا یه چیز مهم
-پول؟؟
-نوچ
-نمیدونم خودت بگو
انگشت اشاره اش و گذاشت رو لبش و گفت اینو
- چشم غره ای بهش رفتم و گفتم نوچ نوچ نوچ
-زودباش منتظرم
-درخواست دیگه ای نداری؟؟
-اونم به موقعش زودباش
رفتم لپشو بوس کنم که یکهوصورتشو چرخوند و من لبش و بوسیدم رفتم اعتراض کنم که گفت هیس و با لبخند بهم زل زده بود که بهش گفتم انقدر بوسم شُک داشت؟؟خنده ای کرد و گفت بدجوری...
*****

بلیط و گرفت و نفر اول وارد شدیم ردیف اخر اخر نشستیم ومیتونم بگم این بهترین شبی بود که گذروندم شب و کلی خوش گذروندیم
-حامد مرسی واقعا خوش گذشت
-خواهش حاضرم جونم و بدم تا خانومم خوشحال باشه
وقتی میگفت خانومم قند تو دلم اب میشد ،همه عشقم و احساساتم و جمع کردم تو چشمام و با عشق نگاهش کردم جذب چشمای سبز رنگش شده بودم با یه حرکت ناگهانی بوسش کردم و از ماشین پیاده شدم و عقب عقب رفتم و با دستم قلب
درست کردم حامدم واسم بوس فرستاد و منتظر موند تا من برم خونه .........
رسیدم خونه و رو به مامان و باباگفتم:
-سلام به دوتا فرشته خودم
-افتاب از کدوم طرف در اومده دخترر بابا مهربون شده؟؟؟؟؟؟؟
- عه بابا این چه حرفیه مگه من نامهربون بودمممم؟؟
پریدم توبغلش و شالاپ شالاپ بوسیدمش
مامان:اوه بسه چه پدر و دختر لاو میترکونن پپسی بیارم؟؟
-آخ آخ مامان حسودی نکن دیگه نوبت شمام میرسه
مامان خند ه ای کرد و گفت برو لباساتو عوض کن سریع بیا واسه شام
-چشششششششممممممم
..
اوه حالا کی حال داره13تا پله بره بالا!!!!!به سختی پله هارو مثل ننه بزرگا رفتم بالا
بعد شام دیگه جون نداشتم واسه همین مامانم خودش سفره رو جمع کرد الهی قربونش بشم
مسواک زدم و تا رو تختم دراز کشیدم که بخوابم صدای اس ام اس گوشیم اومد
حامد:خانومی من هنوز بیداره؟؟
-اوهوم تا به اقاشون شب بخیر نگه لالا نمیکنه
میبوسمت عشقم شبت پرستاره
بوووس شب خوش
********
حدس میزدم دیگه ساعت8صبح بود که مامانم صدام زد
تینا؟
-هان
-هان چیه ؟!باتوام بلندشو دوستت کاریت داره
-کدوم؟؟
-ایدا
-بگو خروس بی محل چیکار داره
-بی تربیت ادم اینطوری با دوستش حرف نمیزنه.میگه امروز مصاحبه چی شد؟؟
جیغی کشیدم و گفتم چی مصاحبه؟؟وای یادم رفت ساعت چنده؟
-9:30
-وای نیم ساعت وقت دارم سریع یه لباس مناسب پوشیدم و یذره ارایش تا با اون قیافه داغون واسه اولین بار نبیننم.
سوئیچ بابامو برداشتم و زدم از خونه بیرون
خدایا خواهش میکنم یکاری بکن زود برسم کمکم کن مصاحبه خوب بشم و ی کاری گیرم بیاد از هرچی
فرعی بود رفتم و خداروشکر زود رسیدم و بعد از صحبت با اقای سلطانی و نیمه اول و قبول شدم و باید یه تست دیگه میدادم تا دیگه بتونم زبان تدریس کنم زنگ زدم حامد
-الوو اقای پرنیان میشه بیام شرکت؟؟
-چی شده؟؟
منم فاز غم برداشتم و با صدایی لرزون گفتم واقعا فکر نمیکردم انقدر نامرد باشی اخه چرا حامد؟؟
الهی بمیرم بیچاره انقدر گیج شده بود نمیدونست چی بگه فقط میگفت چی چرا؟؟
منم ساکت بودم و الکی دماغمو بالا میکشیدم بعدش گفتم صبر کن دارم میام شرکت رو در رو بحرفیم سریع گوشیمو قطع کردم رفتم یه جعبه شیرینی گرفتم و ماشین رو به روی شرکت پارک کردم ارایش صورتمو درست کردم و اون رژ قرمزمم
زدم به عجب جیگری شدی رفتم به دفترحامد
-ببخشید اقای مهندس هستن؟؟
-بله
-تنها هستن دیگه؟؟
-بله صبر کنید هماهنگ کنم
-قبلا هماهنگ شده این شیرنی اینجا باشه فعلا..
خیلی با لحن جدی و غمگین گفتم سلام
-سلام چی شده؟؟
اومد سمت من و با دوتا دست هاش بازوهامو گرفت اما من ساکت بودم و چیزی نمیگفتم که یکدفعه با اعصبانیت گفت تینا میگم چی شده چرا ناراحتی؟؟
حامد صورتش قرمز شده بود وبا دست هاش انقدر محکم گرفته بودم ک اهی کشیدم ک حامد اروم شد و گفت ببخشید
-حامد اون دختره کیه هان؟؟؟
همون که عاشقته و میمیره برات؟؟
-منظورت کیه؟؟
نگرانی تو چشماش موج میزد دلم براش سوخت و با همون لحن جدی گفتم حامد همون دختر
-دوباره اعصبانی شد و با کلافگی گفت میگم کی؟؟
خیلی جدی تر و اعصبانی گفتم همون دختره تیییینا که عاشقته همون میگم
ی لحظه مکث کرد و بعد بلند شروع کرد ب خندیدن اومد جلو بغلم کرد و گفت اون دختره زندگی منه..با این حرفش ارامشی پیدا کردم که توصیفش سخته..منم ی بوس ابدار و سفارشی بهش کردم
حامد بگو چی شد امروز؟؟واسه تدریس قبول شدم معلمای دیگه باورشون نمیشد من با این سن بتونم نیمه اول مصاحبه رو قبول بشم
-جدی؟؟
-اوره
-تبریک میگم شیرینیتون کجاست؟؟
-صبر کن اونم میرسه
رفتم جعبه شیرینی اوردم وتعارف کردم که ینفر از پشتم گفت خبریه؟؟
تا برگشتم دیدم سپهره شیرینی تعارف کردم همینطور که ب زور تو دهنش بود حامد و دید گفت ن مثل اینکه خبرایی بوده وبا ابرو اشاره به لپ حامدکرد
اوخ ابروومم رفت حالا چی بهش بگم؟؟؟؟دیگه مگه میشه یادش بره تینا حواس پرت خاک تو مخت کنم حامد وقتی دید چه ضایع بازی شده
سریع بحث و عوض کرد و درباره کار من حرف زد حامد:سپهر تینا قبول شده تو اولین مصاحبه زبانش
-تبریک میگمhi have are u ??
-tnx im fine
-اون که صددرصد مگه میشه الان شما دو تا بد باشین ولی حامد جون داداش خیلی ضایع بحث و عوض کردی
-سپهر فکر کنم کاری باهام داشتی ن؟
-اره داشت یادم میرفت
من:اقایون من دارم میرم کاری ندارید؟؟
تینا خوشحال شدم دیدمت باز هم شیرینی بگیر
-حتما اقا سپهر
حامد من دیرم داره میشه باید برم دنبال ایدا بعدم میخوام برم خرید
-باشه مواظب خودت باش
حامد اومد جلوتر و یه بوس رو گونم کاشت که یکهو صدای سپهر اومد:ای بابا جلو جوون مردم صحنه مثبت هیجده نرین خنده ای کردیم که حامد گفت هیس و به در دفتر که باز بود اشاره کرد......
پاسخ
#3
قسمت دوم


********
اون دفعه دروغ گفتم که میریم مانتو بگیریم ولی تلافی امروز بعد از شرکت با ایدا رفتم بیرون..
-این خیلی خوشگله ولی قیمتش120تومنه!!!من فقط200 تو کارتم دارم
اه لعنت بهش بعد این همه گشتن از یه مانتو خوشم اومده اونم انقدر گرونه..دیگه نه حال گشتن داشتم نه لباس عوض کردن دل و به دریا زدم
و بالاخره با کلی تخفیف 110 گرفتم بعد هم یه کفش پاشنه دار که جنس چرم بود خیلی باکلاس حسابی ول خرجی کردم فقط55 هزارتومن دیگه داشتم هعی زندگی سخته ها
ایدا:اره الان خرج سه تا بچه رو داری میدی زندگی واست سخته
-کوفت همه پولام ته کشید هیچی نموند واسم
-میخواستی عمه منو بخری؟؟
-جوون چند قیمت؟؟
-بیمزه
ازایدا تشکر کردم بابت اینکه دنبالم اومد و برگشتم خونه
دیگه داشتم از خستگی میمردم شام خوردم و خودمو پرت کردم رو تختم به به چه تختی...نفهمیدم کی خوابم برد
****
لباس شیک،ارایش جدید،ادکلن،هروقت یه چیز نو میگرفتم تا چند روز پر از انرژی بودم اول یه ذره جلو ایینه قیافه گرفتم بعدم ی خورده
رقصیدم و تخلیه انرژی کردم سریع عصرونه خوردم و زدم از خونه بیرون ایول روز سرنوشتم رسید
رسیدم دم موسسه و نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم
سلام اومدم برای تست با اقای سلطانی هماهنگ شده
-بله برین کلاس201
-مرسی
-موفق باشی
رسیدم جلو در 201 نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم سلام کردم بعد
شروع کردم..... با اینکه امتحان سختی بود ولی حس میکنم موفق بشم
*****
از کلاس برگشتم و موبایلم زنگ خورد ایدا بود:
سلام خانوم خانوما خسته نباشی
-مرسی چطوری؟
-خوب خوبم تینا پایه ای بریم پیک نیک؟؟
-نه بخدا کار موسسه و مدرسه وای کنکوراصلا حسش نیست
-خوبه باو فهمیدیم شاغلی حالا خوبه هیچی معلوم نیستا کاراتو بکن اخر هفته اس
با آه و ناله گفتم:ایداییییییی
-کوفت همین که گفتم
خنده ای کردم و مثل همیشه باید اطاعت میکردم از این دیوونه
قرار شد فردا صبح ساعت8 حرکت کنیم..
****
ساعت8:30 بود و این ایدا خانوم نیومده بود همیشه باید1ساعت دیرتر روش حساب کنیم گوشیم زنگ خورد دیدم خودشه الوو
-گمشو بیا پایین
علیک سلام..دیدم قطع کرده این دختر اصلا شعور نداره ها مامانمو یه بوس محکم کردمو رفتم ایدا با پراید داغونش تشریف اورده بود سپهر هم با شاسی بلند مشکی رنگ باکلاسش اومد اووفف این ایدا چطوری اینو تورش کرده نگاهی تو ماشین
انداختم عه حامدم اومده پس اینام هماهنگ کرده بودن خلاصه رفتیم پارک جنگلی سپهرم از قبل جوجه گرفته بود..
دیگه حوصلم سر رفته بود ایدا که کنار حامد و سپهر جوجه درست میکردن منم تنها نشسته بودم رفتم دوری اون اطراف زدم که حامد صدام کرد و گفت غذا اماده اس بعد خوردن جوجه ها که خیلی خوشمزه بود چشمکی به حامد زدم و هردو
یکدفعه غیب شدیم
-حامد ببین دنبالمون نمیان؟؟
- ن بابا اونا از خداشون بود که تنهاشون بزاریم
- ولی حس بدی دارم
-بیخیال
دستمو گرفت و باهم قدم میزدیم از این سکوت طولانی دیگه خسته شده بود همچنین نمیدونستم چی بگم نگاهم به نیمکتی خورد که یه دو سه قدم باهاش فاصله داشتیم
-حامد خسته شدم بیا بنشینیم از اون موقع تا حالا داریم راه میریم
-باشه عشقم
پووف دوباره سکوت، تو دلم گفتم:اه حامد تو رو خدا حرف بزن اومدی طبیعت نگاه کنی؟؟
چشمام رو بستم از خدا خواستم تا این یه حرفی بزنه که حامد گفت:تینا
نگاهی به آسمون کردم وهمینطور تو دلم گفتم:خدایا چاکرتم
-جونم زشته من
-من زشتم اره؟؟؟
-اره دیگه تو زشت منی
-باشه دیگه من زشتم
-خب اره واسه چی انقدر تکرارمیکنی میدونم
از جام بلند شدمو شکلک دراوردم گفتم:میگ میگ سریع فرار کردم حامدم دنبالم کرده بود بلند میگفت:مگه اینکه دستم بهت نرسه تینا..همینطور که برگشتم نگاه به حامد کنم زززاررت خوردم زمین اه تف تو این شانس اما حامد ازم فاصله داشت
سریع بلند شدم و بعد از چندتا قدم ازپشت ینفر محکم گرفتم و دستش رو دور کمرم حلقه کرد صدای تند تند نفس کشیدنش به گوشم میخورد بلندم کرد و چرخوندم وصورتش و بغل صورتم گذاشت و گفت:ایندفعه نتونستی از دست اقا گرگه فرار کنی وخیلی ترسناک
گفت:بخورمت؟؟
این حرف و که زد یه لحظه ترسیدم برگشتم و به چشمای خوشگلش نگاه کردم ولی..فرق داشت میترسیدم ازش شیطنت تو چشماش موج میزد اصلا این قیافشو دوست نداشتم اخم کرده بودم و بدون هیچ حرفی نگاهش میکردم
-اهای دوباره داری کجا سیر و سفرمیکنی؟؟؟
-اقا گرگه هه
-مسخره میکنی؟
-حامد گرگه خخخ شروع کردم به بلند خندیدن
-یه خنده ای نشونت بدم و قلقلکم داد افتادم و رو زمین غلت میزدم ولی نمینونستم از دستش فرار کنم
-حامد ببخشید تو رو خدا نکن ولی گوش نمیداد که من اعصابم خورد شد و سرش داد زدم
حامدبسه خیلی بیمزه ای اه
-بی جنبه
-نخیر اصلا بیجنبه نیسستم
-هستی
-نییستممم
-هستی یعنی هستی دیگه
-نیسستم افتاد
-دیگه باهات حرفی ندارم
همینطور که رو زمین نشسته بودیم پشت بهم کردیم و هردو به افق خیره شده بودیم ولی دیگه طاقت نیاوردم
-حامممد
-هوووم
-قهری؟؟
-اوهوم
خب چیکا ر کنم تو شوخی کردی
-نمیدونستم جنبه نداری
-حالا بیا اشتی!!
-نوچ
-گفتم اشتی
-نوچچچ
-چیکارکنم؟؟
-باید بوسم کنی
-هان؟
بووس
- زکی بشین به افق نگاه کن تا بوست کنم
تو دلم گفتم عمرا بزارم از فرصت سواستفاده کنی
بلند شدم و رفتم وسط راه ناگهانی برگشتم تا غافلگیرش کنم وفکرکردم داره دنبالم میاد دیدم نشسته به افق زل زده از دستش خند ه ام گرفته بود اخه ب حرفم گوش داده به افق زل زده بود مجبور شدم برگشتم و تا رفتم بوسش کنم یکی داد زد تینا ..اه خروس بی محل بمیری
ایشالا که حالا باید بیای
حامد بلند شد و هردو رفتیم طرف ایدا و سپهر
-شماها اونجا چیکار میکردین هان؟
حامد:از اون کارا که شما دوتا مزاحم شدین
-وای وای پس سپهر بریم تا اینا ادامه بدن
نیشگونی از دست ایدا گرفتم که گفت:چرا اینطوری میکنی خب نمیدونستم انقدر ناراحت میشی
-از جونت سیر شدی نع؟؟
-نه مگه تو شدی؟؟؟ اوا دختر کار دست خودت ندی یبار اشکال نداره باز هم از این موقعیت ها پیش میاد اینکه غصه نداره
اخمی کردم و با اشاره بهش گفتم میکشمت که همه زدن زیرخنده..دست ایدا و گرفتم و جلو تر راه افتادیم به سمت ماشینا
-خیلی حس میکنی بانمک شدی؟؟
-بیخیال حالا بگو ببینم چیکار میکردین
نگاهی بهش انداختم دیدم فضولی ازش میباره میدونستم تا موضوع نفهمه ول کن نیس واسه همین گفتم:حامد قهر کرده بود و واسه اشتی قرار شد بوسش کنم و خدارو شکر تو اومدی منو نجات دادی
-پس فرشته نجاتت شدم ن؟؟
-یجورایی..
-یعنی!
یکهوحامد اومد کنارم و اروم گفت یادت نره هنوز قهرم و باید یکاری بکنی بعدم دوتا دستاش رو تو جیب شلوارش کرد و سوت میزد و جلو جلو راه میرفت
ایدا-تینا کارت ساخته اس عزیزم
شروع کرد به خندیدن و دو دستی دلش و گرفته بود، حامد دیونه لوس مثلا24سالشه حالا واسه من قهر میکنه اه.
سپهر:هوا به این خوبی چادر بزنیم بخوابیم؟؟
ایدا:موافقم
من:چیزه نه بابا اومدیم بیرون که بخوابیم؟؟
سپهر:یذره استراحت کنیم بعدش میریم میگردیم
-من خوابم نمیاد
ایدا:حالا کی گفت تو بخوابی
- خفه پیلیز
- بیشعول به اقامون میگم دعوات کنه ها!!
-هه اقای شما خودم یه حامد دارم مثل شیر ازم محافظت میکنه
-اقای منم پلنگه
-پلنگ مازندران خخخخخ
-شرط ببندیم؟؟
-سرچی؟؟
-حامد وسپهر مچ بندازن ببینیم کی میبازه
-قبول
بازی شروع شد و شیرو پلنگ رو به رو هم و دست در دست هم
صدای منو ایدا کل پارک پیچیده بود من میگفتم حاممد حاممد،ایدا هم سپهر سپهر میکرد تخمه میشکستیم و منتظر این بودیم ببینیم نتیجه چی میشه که یکدفعه جیغ زدم و حامد بغلش کردم اخه تونسته بود مچ سپهر به زمین بزنه منم جَوزده شده
بودم و دوباره ابراز احساسات کردم خخخ اقای پرنیان تبریک میگم مرسی گلم ایدا و سپهرم میخندیدن
چادر زدیم و اون دوتا مرغ عشق یعنی ایدا وسپهر رفتن تو چادر و حامدم اومد تو چادر خودمون و چند مین نگذشته بود که گفت:
تینا
-جونم
-بیا دیگه تنهایی حال نمیده بخوابم
-نمیخوام خب نخواب
اومد بیرون و با یه حرکت گرفتم و بردم تو چادر حالا که دیگه اومدی باید بوسم کنی
-ولم کن تو منو با زور اوردی بوستم نمیکنم
-جدا؟؟
-بعله
خیلی ریلکس گفت:باش پس منم ولت نمیکنم و بعد چشماشو بست
-عجب یه دنده ای هستی
نه مثل اینکه جدی جدی خوابید بوسش کردم و گفتم خب دیگه حالا ولم کن ولی بازم جواب نداد ای بابا عجب گیری افتادیم اهای حامد باتوام بوست کردم حالا ولم کن
انقدر زود خوابش میبره؟؟خودم و سعی کردم از بغلش بکشم بیرون اما منو محکم گرفته بود اووف حداقل میزاشت سرم به بالشت برسه والا مجبور شدم سرمو روی سینه اش گذاشتم و به صدای قلبش گوش میدادم تاپ تووپ تاپ تووپ خوشم
می اومد ضربان قلبش بهم ارامش میداد کم کم داشت خوابم میگرفت و خمیازه میکشیدم وقتی از حال و هوای خودم اومدم بیرون بوی عطر حامد و حس کردم هوومم چه خوش بو مس کننده هرچی باشه سلیقه منه دیگه قربون خودم بشم و اروم
گفتم بعله دیگه تو همه چیزت تکه حتی انتخاب کردنت ..
حامد-بله بیخود نیست تینا منو انتخاب کرده شُکه شده بودم این بیدار بود وهیچی نمیگفت؟؟بدجنس حتی الانم چشماش بسته
-تینا چقدر سردی بزار گرمت کنم و منو بیشتر تو بغلش گرفت
-نخیر من اتفاقاً خیلی گرمم تو که خواب نبودی پس چرا جواب نمیدادی
-خواب بودم
-اره حق با شماست منم که گوشام درازه ولم کن خسته شدم نیم ساعته منتظرم بیداربشی حامد:حوصلت سر رفته؟؟
- اره بدجور
-کجا میخوای بریم؟؟
-نیدوونم
پاسخ
#4
قسمت سوم


****
ساعت6:30بود واماده ی حرکت بودیم رفتیم طرف شهربازی من یکی که نیاز به هیجان داشتم خلاصه یه ترن هوایی و سورتمه و فایبر حالمو جا اورد به این میگن یه خوش گذرونی کامل والا بعدم سینما4بعدی رفتیم و خیلی خوش گذشت اما
یه جا حالم گرفته شد دوست دختر که نه قبلا حامد همکار یه دختره بنام مهتاب بوده بعد مامان حامد بدون اطلاع از این دختره خواستگاری کرده دخترم ذوق مرگ شده و از اون روز تا وقتی حامد منو ندیده بود اویزونش بوده البته وقتی با حامد
اشنا شدم یروز این مهتاب خانووم زنگ زد ب گوشی حامد منم جوری باهاش حرف زدم که گورش رو گم کرد رفت اما بعد این همه وقت دیدمش عجوزه خانوم و که کنار حامد قهقه میخندید و خودشو به حامد میزد بخدا اگه ایدا جلومو نگرفته
بود چشمای دختررو با چاقو در میاوردم عجوزه خانووم!!اعصابم خورد بود و بااخم نگاهشون میکردم بعد از تموم شدن حرفش اومد کنار منو گفت:مشتاق دیدار خانوم پارسیان
-زیادی مشتاق نباش عزیزم و نگاهمو ازش گرفتم اووق دختره ی
عملی
-تینا جون؟
- اوهوع چه زود دختر خاله شد خیلی جدی گفتم: بفرمایید
-حواستو بهتره جمع کنی
-چی؟
-حامد همینطور که تو تونستی باهاش دوست بشی بدون من دیگه جای خودم ودارم
-نفهمیدم یبار دیگه تکرار کن
-هه اخبارو یدفعه میگن
-ببین جوجه واسه من یکی شاخ بازی در نیارا میزنمت با کاردک جمعت کنن
-توغلط میکنی و زد تو گوشم منم موهاشوگرفتم از پشت و کشیدم بدبخت تو که طاقت نداری و جیغ میزنی واسه چی میزنی احمق بعدم با مشت تو فکشّ زدم که خوبه دندوناش چیزیش نشد اگه نه باید دیه میدادم چندتام تو گوشش زدم و پرتش
کردم رو زمین وگفتم:بدبخت عملی ..داشتم میرفتم که عطی رسید وگفت تینا پشت سرت تا برگشتم نمیدونم چی شد سرم گیج رفت و بغل صورتم خیس شد چشمام تار شده بود ونمیتونستم درست ببینم مهتاب یه لگد به پهلوم زد که آهم بلند شد ایدا
هم چنان چکی به دختره زد وجیگرم خنک شد صدای حامد وشنیدم که بااعصبانیت اومد طرف مهتاب و گفت:چیکارکردی عوضی حیف اون موقع نمیتونستم ببینمش فقط صدای جیغ ایدا و داد حامد می اومدوسپهرم التماس به حامد میکرد که ولش
کنه اروم همینطور که دستم ب سرم بودبلند شدم دیدم یه نفر داره فیلم میگیره و گفتم:حامممد و به زمین خوردم حامد اومد بالاسرم و گفت عشقم چی شد میتونی بلند بشی فقط گفتم گوشی اون پسررو بگیر و دیگه چیزی نفهمیدم
****

تینا حالت خوبه؟؟
چشمامو بازکردم دیدم اورژانسم مگه من چی شدم اینجا چیکار میکنم؟؟
-یادت نمیاد؟؟

-دعواکردی؟
-اهان خب بعدش چی شد؟
-مهتاب وقتی با مشت زد بهت انگشتردستش بود وباعث شد گوشه ابروت زخم بشه خیلی خون ازش میرفت توهم یکدفعه بیهوش شدی دکتر گفت اگه سه میل بالاتر خورده بود به رگ خوابت میخورد...
-میمردم؟
-خدانکنه ابجی جون
-حامد و سپهر کجان؟؟
-الان میان رفته بودن دارو برات بگیرن
-ساعت چنده؟؟
-10
-وای من با این حالم برم خونه نه نمیشه موبایلمو بده
زنگ زدم به داییم قربونش برم با دایی سامی مَچ بودم پایه همه چی بود و راز دار فقط دیگه زیاد مثل قبلا نبود چون طلاق گرفته بود و دختره بعد دو ماه با دوست پسرقبلیش قرار گذاشت ومهریه اش و بخشید داییمم حسابی افسرده شده بود بعد
ازاینکه جریان وگفتم قبول کرد اول خواست بیاد دنبالم امابخاطر حامد نمیشد خلاصه حامد و سپهر اومدن امابا ینفر دیگه اون پسر کی بود؟؟
-سلام خانوم من چطوره؟
-سلام خوبم..با چشم اشاره کردم به اون پسره که گفت:این همونه که ازت فیلم گرفته تا نگه بهت غلط کردم موبایلشو بهش نمیدم پسرم گفت:ببخشید غلط کردم اشتباه کردم از دستش خندم گرفته بود
-هنوز اون فیلم و داری؟
حامد:اره الان پاکش میکنم نه صبرکن واسم بریز بعد پاک کن..
*****
به حامد گفتم منو برسونه خونه داییم و رفتم تو خونه و کمی که حالم بهتر شد فیلم دعوام و نشونش دادم...
دایی انقدر نخند بهم عه ناراحت میشما
-تینا مثل جونیای من کله شقی میگن حلال زاده به داییش میره همینه ولی خوشم اومد خوب دختررو زدی تازه وقتی اعصبانی میشی خیلی جذاب تر میشی
-دایی اخه کجا پیری؟؟
-بیا دیگه پیرشدم بهم میگی دایی
-باشه سامان جون نمیگم دایی
-افرین
-سامی عجب خونه ای داریا خوشم اومد پسر خونه به این تمیزی داشته باشه
-قابل نداره
-پس از فردا همینجا زندگی میکنم
- چه خوب بشین برم قهوه درست کنم
داییم همون سامی جون قد بلند وچهارشونه موهای خرمایی تیره و چشمای عسلی روشن که شبیه ببره و تو خانواده به سامی ببره معروفه.رشته عمران خونده و الان26سالشه
و حالا اقا مهندسی بود واسه خودش و یه سانتافه سفید داشت.داییم میگفت اگه بهم محرم نبودیم صددرصد باهام ازدواج میکرد و همیشه میگفت مردی که باتو باشه اخر خوشبختیشه و امیدوارم قدرتو بدونه قهوه ام که تموم شد صدای اس ام اس
گوشیم اومد حامد بود سلام عشقم خوبی؟لبخندی زدم و جواب دادم مرسی تو چطوری ؟یکدفعه سامی گفت:این همون پسره اس که تو فیلم داد میزد؟؟؟؟
-هان؟چی؟کی؟ سامی از گیج شدن من خنده اش گرفته بودسرش و تکون میداد
-چیزه نه بابا
اون یه پسرای دانشگاه بود که اتفاقی دیده بودم
-اره چه نگرانتم بودوسر اون دختره داد میزد ایول
صورتم قرمز شده بود و نگاه بهش نمیکردم
-تینا..تینا
-بله
-خودشه نه؟؟چه خوش سلیقه ای
-نیشم باز شده بود و دیدم لو رفتم همه چی رو گفتم واسش ،سامان فقط لبخند میزد و مشتاقانه به حرفام گوش میداد تا ساعت1باهم حرف میزدیم و نصیحتم میکرد خب دلش نمیخواست زندگیم نابود بشه....
*****
صبحانه سامان واماده کردم و منتظرشدم بیداربشه جای بخیه هام با اینکه دوتا بیشترنبودخیلی درد میکرد کیف لوازم ارایشیمو در اوردم یخورده ارایش کردم موهامم شونه کردم و باز گذاشتم داشتم چایی میریختم که سامان گفت:به به چه کرده این
خانوم خانوما اولین صبح با انرژی چه روزی بشه
با محبت زل زده بود بهم
-سامان؟
-جونم
-بفرما اقا دیرتون میشه
-چششم
داشت میرفت که گفتم سامی جوون رفتم نزدیک و کرواتش رومحکم تر کردم دستم و به سر شونه هاش زدم و گفتم:بسلامت اقا همینطور ماتش زده بود دستش و بین موهام کرد وبهم ریختشون گفت دیوونه فیلم های فارسی وان تاثیر گذاشته ها
چشمکی زد و رفت چه بوی عطری کاپیتان بلک جوون چه دایی قربونش برم
زنگ زدم ایدا صدای خواب الودش اومد سلام هان سحرخیز شدی
-چیکارکنم دارم دایی داری میکنم
-خخخ دیوانه
-ایدا یکاری میکنی ؟؟
-جونم
به بهونه جزوه برو خونمون کتاب و مانتو،چندتا لباس راحتی وهرچی که لازمه وکیف کارت بانکیم و... بیار
-امری؟
-فداتشم
بعد از یکساعت ایدا اومد و کیف کولیش باد کرده بود با اخم نگاهم کرد و تعارف کردم بیاد تو کیفش و باز کرد و لباسای چروک شده ام اورد بیرون و بهش فحش میدادم که نمیتونست مثل ادم اینارو بیاره ناهار کنسرو لوبیا باز کردیم و با نون خوردیم
ساعت حدوداً6 بود اماده شدم و با ایدا رفتیم بیرون واصلا یادم نبود به دایی بگم یکهو گوشیم زنگ خورد و سامی جون بود
-الووسلام سامی ببره
-سلام کجایی؟؟
-کلاس داشتم اومدم ببخشید یادم رفت بگم
-اشکال نداره مواظب خودت باش فقط یاد بگیر خبر بدی مادرتم نگرانت بود
-چشممم فعلا
-خدافظ
ایدا:دایی خوشتیپ و پولدارت
بود؟؟؟
-اوره بهش چشم داشته باشی
کشتمت
پقی زد زیرخنده و گفت بخدا دیوانه ای من سپهر ودارم واسه هفت پشتم کافیه...دیگه رسیده بودیم نزدیک کلاس ....
ایدا که گفت بیرون کار داره و رفت وحالا کی حال داره منتظر تاکسی باشه اووف به داییم زنگ
زدم و اومد دنبالم سامی جونم
برای تلافی صبحانه یه رستوران
شیک بردم و منم هرچی دلم
میخواست سفارش دادم
ساعت تقریبا12بود رسیدیم خونه
-مرسی سامی جونم عقشم
-خواهش عزیز دلم
-کاش میشد همیشه پیشت بودم
-خب بمون مگه چی میشه؟
-من مثلا یکی یدونم مامان
و بابامم، نمیزارن خودمم دلم
براشون تنگ میشه
-قرارنیست زندانی باشی میری می بینیشون
- تعارف الکی نکن یه بار دیدی واقعا اینجا موندما
-چه بهتر
خنده ای کردم و رفتم بالا تا
لباسامو عوض کنم بعد ازاینکه
مسواک زدم نگاهم به اتاق سامان
خورد که هنوز چراغش روشن
بود یعنی داره چیکار میکنه این
موقع شب؟دو تا تق به در زدم
وگفتم سامان میشه بیام ؟؟
-اره حتما
-چیکار میکنی خوابت نمیاد؟؟
-کارهای این پروژه باید تا صبح
تموم بشه مجبورم بیدار باشم
-اوکی پس منم نمیخوابم میخوام
داییم و تماشا کنم
-برو بخواب اذیت میشی
-نخیرم نمیشم روی صندلی که روبه روی میزش بود نشستم و
آنالیزش میکردم چه موقع کار
جدی میشه ولی راسته حلال زاده
به داییش میره خودمم همینطورم اما نه زیاد .تو فکر و خیال خودم سیر میکردم که با صدای سامی به خودم اومدم
-جانم؟حواسم نبود
-چرا اینطوری خیره شدی به من چیزی شده
-نه انقدر جذابی و خوشگل و خوشتیپ وخوش هیکل..
-اوه چه خبره چیزی شده؟
-وسط حرفم نپر عه
-چشم
-خب داشتم میگفتم خوشگل،خوش تیپ دیگه خدمتتون بگم هرچی بگم کم گفتم البته به اینم توجه داشته باش که حلال زاده به داییش میره(به خودم اشاره کردم)
سامان خندید و گفت:البته البته تینا از دست تو
مشغول کارش شد منم رفتم پایین و با دوتا فنجون نسکافه برگشتم
-به به تینا خانوم راضی به زحمت نبودیم
-بفرمایید
-ممنون
نگاهی به ساعت انداختم3:15 بود چشمام ماساژ دادم ودیگه نتونستم بیدار بمونم
همونجا خوابم برد
صبح با صدای مردونه و پراز ارامش دایی بلند شدم
-تینا
-هووم
-بلند شو دیگه مدرسه نداری؟
-نمیخوام برم
-نمیشه که بلندشو
-باش شما برو من میام
-زودبیا منتظرتم
تودلم گفتم:اخ جون چه دایی حرف گوش کنی پتو تا زیر گردنم کشیدم و بالشت بغل دستمو تو بغلم گرفتم و دوباره با لبخندی ملیح خوابیدم هنوز پلکام سنگین نشده بود که یکی گفت:چه لبخندی هم زده با توام بلند شوزیادی خوش گذشته رو تخت
من!تینا اگه بلند نشی خودم دست به کار میشم
بی اعتنا به حرفش به خوابم ادامه دادم که بعد5مین حس کردم رو تخت نیستم به سختی یه چشمام و باز کردم ونگاهم به فیس سامی افتاد
-وای دایی بزارم زمین الان میفتم دایی خواهش میکنم اه بابا من از ارتفاع میترسم
-بهت هشدار دادم
-الان که داری کشتار میکنی بخدا قلبم الان می ایسته
-بفرما رسیدیم مقصد
از بغلش اومدم پایین و با اخم غلیظ نگاهش کردم ولی دمش گرم واقعا حسش نبود از این پله ها بیام پایین صورتمو شستم وصبحانه خوردم
-سریع لباس بپوش بریم
-شلوار جین سرمه ای رنگم و پوشیدم یه کم ارایش که زیاد معلوم نبود مغنه ام پوشیدم ویه تیکه موهامم تو صورتم ریختم جوون چه جیگری شدم فدای خودم
پاسخ
#5
قسمت چهارم




دایی تو ماشین منتظرم بود در بستم و بالحن لوسی به دایی سامی گفتم:سامی خوشجل من! میشه من برسونمت؟
-یعنی میخوای رانندگی کنی؟
-پ ن پ میخوام ماشین تا محل کارت هل بدم
-گواهینامه چی؟
- یادت رفته؟پارسال بابا پارتی داشت با اینکه17سالم بود ازمون قبول شدم
-مراقب باشیا
-قربونت بشم من ،چشم این عروسک منه
تاوقتی دایی رسوندم با احتیاط و سرعت مجاز اما بقیه راه تا مدرسه باسرعت و آرتیستی میرفتم خب چون بابام ماشین بهم میداد دست فرمونم20بود
جلو در مدرسه پارک کردم که کلوچه های مدرسه(خودشیرینا)دم در بودن ایول به این شانس خوشم اومد وقتی دیدن من با این ماشین اومدم
کلاسم ساعت1تموم شد و تو مدرسه پخش شده بود پارسیان با یه ماشین مدل بالا اونم تنهایی اومده کلی ذوق مرگ شده بودم و تو مدرسه هم به من اشاره میکردن موقع رفتن ایدا هم باهام اومد بچه ها هم دم در مدرسه به ما دوتا نگاه میکردن
.زنگ به دایی زدم که گفت کارش ساعت2 تموم میشه ایول ایدا بریم بگردیم بنزینم داریم
-با این تیپ؟
-خوبه نمیخوایم پیاده بشیم که
-زنگ بزنم حامد و سپهر
-فکر خوبیه
جلو یه مجتمع بزرگ خرید قرار گذاشتیم
یه یک ربعی منتظرشون شدیم و بالاخره رسیدن
-اقایون چیزی شده؟
باهم جواب دادن:نه
-میشه بپرسم چرا اینطوری نگاه میکنین؟
سپهر:هیچی ماشین نو مبارک
-مبارک صاحبش از دختر خالم قرض گرفتم
حامد:تو که تا یادمه دختر خاله نداشتی؟
- چیزه واسه دختر خاله مامانمه دیگه
-اهان
خب بریم یخورده بچرخیم..بعد از کلی گشتن 4طبقه رفتیم به کافی شاپ اونجا
حامد:چی میخورین
-من شیرموز،ایدا هم آب هویج
سپهر:منم اب هویج
خلاصه بعد خوردن اون شیرموز خوش مزه نگاهی به ساعت کردم یه ربع2 بود و هنوز یه کم وقت داشتیم ولی به حامد و سپهر گفتیم دیگه باید بریم نگرانمون میشن خدافظی کردیم و با ایدا رفتیم
-چرا به حامد نگفتی از داییته؟؟؟
-بهتره با هم اشنا نشن
-چرا؟
-بیخیال
اهنگ و زیاد کردم و تو خیابون میچرخیدیم
"
همه دستا بره بالا و پایین....
وُلم بره بالا با این....
موزیک میخوایم بترکونیم همه جیغ بزنید حالا اگه با ما پایی....
یالا پاشو با ما پاشو موزیک و گوش کن وباز باهاشو....
بگین میخواییم دور هم باشیم پس با اهنگ خود من پاشی....
دم درم که پر از ماشین پس نباید امشب توام تنهاشی....
منم که با تو حال میکنم و میخوام امشب تو فقط دور من باشی....
نمیشه هرگز بی تو بمونم جون تو بسته شده به جونم اینو میدونم ای مهربونم بی تو میمیرم اره بدون تو هیچم میخوام واسه همیشه بمونی توپیشم....
همیشه ازهمه بریدم یا خسته شدم ولی من به تو وابسته شدم خب توهم که هستی راه دست خودم میتونم هرکاری بخوای واست بکنم....
پس بپیچونمت دیوونه براچی وقتی بامنی میزونه همه چی...
اگه تو باشی همه نمیگن پس ارمین داره میخونه برا کی....

نمیشه هرگز بی تو بمونم جون تو بسته شده به جونم اینو میدونم ای مهربونم بی تو میمیرم اره بدون تو هیچم میخوام واسه همیشه بمونی تو پیشم....

میبازم این دلو بی شک وقتی ک بغلت تو ولو میشم....
وقتی ک به تو خیره میشم از نگاه کردن به تو سیر نمیشم....
تو بخوای یه ادم دیگه میشم هیچ کسی ام جایی نداره دیگه پیشم.....
من فقط با تو دیده میشم اخه با تو باشم هیچوقت پیر نمیشم.....

نمیشه هرگز بی تو بمونم جون تو بسته شده به جونم اینو میدونم ای مهربونم بی تو میمیرم اره بدون تو هیچم میخوام واسه همیشه بمونی تو پیشم....

"ارمین2اف ام"نمیشه هرگز

-ایدا این پرایده داره یکسره دنبال ما میاد
-بزن یه فرعی خب
-اخرشم پراید!هه
اولین چراغ قرمز که نشد ولی دومی ثانیه اخرکه سبزبود چنان حرفه ای رد کردم که طرف پشت چراغ قرمز موند ایول شّرش کم شد جلو شرکت نگه داشتم و زنگ زدم به دایی، ایدا پیاده شد که با اصرار دایی و من رسوندیمش از وقتی دایی
تو ماشین نشست تا وقتی رفتم لباسمو عوض کنم از امتحانی که یادم رفته بود و گند زدم تا پیچوندن اون پسره البته حامد و سپهر سانسور کردم تعریف کردم صدای زنگ در اومد که دایی سامی زودتر باز کرد سفارش پیتزا داده بود
-سامی دلت دسپخت خونگی نمیخواد؟؟
-مگه میشه نخواد
-پس چرا غذا از بیرون میگیری؟
-حتما میخوای من اشپزی کنم
-من الان چه نقشی دارم؟
-مگه غذام بلدی درست کنی؟
-دست کم گرفتی مارو فردا کلاس ندارم یه ناهاری برات درست کنم که از سرکار برگشتی خستگیت رفع بشه
-فعلا دیگه مرخصی ام
-واقعا؟
-اره
-دیگه چه بهتر برنامه اشپزی زنده میبینی و ناخونک زدن ممنوعه از الان گفته باشم
-چشم کدبانو بفرما سرد شد
ناهار که خوردیم یه فیلم سینمایی خارجی به نام "وارم"دیدیم داستانش اینطوری بود که کل شهر مرده بودن و فقط یه دختر بنام امیلی زنده بود دوست پسر سابقش اون میبینه ولی دختره
اون نمیشناسه ب دختره یاد میده مثل مرده ها راه بره تا جونش
به خطر نیفته بعد از اینکه دختره عاشق پسره میشه یادش میاد که همون دوست سابقش بوده بعدم یه شب که باهم میخوابن بیدار که میشن میبینن به دنیای واقعی برگشتن زیادی برام جذاب
نبود ولی جاهایی که مرده ها بوی انسان حس میکردن و
دنبال دختره می افتادن هیجان داشت افتاب غروب کرده بود که دایی گفت تینا بریم بخیه های صورتتو نشون بدیم درسته دوتا بود ولی فکر کنم عفونت کرده بود به دکتر نشون دادیم که
گفت نیازی به کشیدن نیست و خود به خود ترمیم میشه و اثری ازش روی صورتت نمیمونه
خوشحال بودم که جایی ازش روی صورتم نخواهد بود پانسمان روش باز کردم و رفتم خونه تا یه سر به مامان و بابام بزنم دلم براشون تنگ شده بود..
رسیدم خونه و با سر وارد شدم
-سلام به روی ماهت دخترم
-سلام به مامیه خوشگلم خوش میگذره دو تایی؟؟
-وقتی نیستی دل ادم میگیره هرچی به این سامان گفتم که
بیارتت ولی گوش نمیداد منم به
مامان گفتم که اینطوری دایی تنها
نمیمونه منم راحت درسم و واسه
کنکور میخونم مامانم موافقت
کرد
شام خوردیم منم یه دوش گرفتم و دوباره برگشتیم سامی گفت خسته است و خوابید منم یکم درس خوندم و بعدم خوابیدم صبح ساعت8 بیدارشدم اخه به دایی قول یه ناهار خوشمزه داده بودم
و باید حالا صبحانه اماده میکردم..سامان تازه بیدار شده بود وهنوز خمیازه میکشید
-تینا چی داریم؟؟
-تخم مرغ عسلی
-وای که چقدر گشنمه
صبحانه که خوردیم لیست مواد لازم وبدستش دادم و فرستادمش دنبال خرید منم از اینترنت طرز درست کردن ماکارونی پیدا
کردم دایی بین این همه غذا الان ب من باید بگی ماکارونی درست کن!!!!فقط امیدوارم خوب بشه
ساعت2بود غذا اماده شده بود خدایا صدتا صلوات میفرستم خوب شده باشه..
نه 200که دیگه عالی بشه به عجب عطر و بوویی سامان بدو تا سرد نشده
نفسم حبس شده بود و زل زده
بودم به دایی که
گفت:اوومم دستت طلا،نفس
عمیقی کشیدم و شروع کردم به
خوردن ولی واقعا محشره ایول
ب خودم خوبه که آبروم جلو دایی
نرفت
یه چند روزی میشد که حامد
وندیده بودم فقط اخر شبا پیام
میدادیم، زنگ بهش زدم بعد3تا
بوق صدای گرفته اش اومد:سلام
-سلام عشقم چطوری؟
-خوبم چه عجب صدای پرنسسم و
شنیدیم
خنده ریزی کردم و گفتم:چرا
صدات گرفته؟؟؟
-هیچی سرما خوردم بدجور
-خونه ای؟
-اره
تنها؟
که دیدم سرفه اش گرفت و خیلی
خفه گفت اره منم خدافظی کردم و گفتم که الان میام پیشت حتی نزاشتم بیچاره خدافظی کنه
لباس پوشیدم و به دایی گفتم که یه
دوستام حالش خوب نیست و
ماشینش وقرض بده سر راه از یه
داروخانه شربت
سرفه و قرص سرماخوردگی گرفتم ورفتم
وارد کوچه حامد شدم که یه
ماشین خیلی شیک دم خونه اش دیدم
شک کردم چون حامد گفت کسی
خونش نیست منتظر
موندم که یکدفعه دیدم یه خانوم
میانسال همراه با حامد اومد
بیرون اهان فهمیدم مامان عشقمه
خدافظی که کردن
سریع جلو خونه حامد ترمز
کشیدم که حامد پرید بیرون
بیچاره هول کرده بود
-اروم تر ترسیدم
-چشم شاهزاده
همینطور نگاهش میکردم یه
شلوار ورزشی با یه بافت سرمه
ای رنگ پوشیده بود دلم خیلی
براش تنگ شده بود ..
-تینا؟
-بله
-میخوای فرش قرمز جلو پاهات بندازم بیا دیگه سردم شد
از حرفش خنده ام گرفته بود پیاده
شدم قفل ماشین زدم و باهم رفتیم
تو خونه ،حامد روکاناپه خوابید
و پتو دور خودش گرفت
الهی بمیرم حالش خیلی بد بود صداشم
مثل خروس شده بود یه لیوان
اب با داروهاش اوردم کنارش
نشستم چشماش بسته بود و
میلرزید میترسیدم از اینکه بلایی
سرش بیاد صداش زدم قرص و
شربت بهش دادم و اروم خوابید
دل نیومد صداش بزنم رفتم لباسم
و عوض کردم وقتی اتاق بهم
ریخته اش دیدم تصمیم گرفتم یکم مرتب کنم لباسای تمیزش رو تو کمد گذاشتم بقیه
رو هم ریختم تو ماشین لباس
شویی ساعت تقریبا8بود که
لباسای شسته شده و اتو کردم و
گذاشتم سر جاش نگاهم به دفتر
روی میزش افتاد کنجکاو شدم
روی جلدش نوشته بود به
انگلیسی عشق من دورش با یه
رمان قرمز بسته بود بازش کردم
صفحه اول یه قلب بود زیرش
نوشته بود تینا صفحه دوم عکس
یه رستوران که تاریخ و اسمش
نوشته بود اما دهنم باز مونده بود
این همون رستورانی بود که روز
اول اشناییمون رفتیم با دست خط
خوشگل خودش نوشته بود روز
اشنایی منو تینا تند تند صفحه
هارو میدیدم از همه لحظه های
خوشگذریمون عکس داشت اون
روزی که با ایدا رفتیم پیست و
من درحال گلوله کردن برف
بودم و عکس بعدی حامد بهم یه
گلوله برف بزرگ پرت کرده بود
مرور خاطرات انقدر برام جذاب
بود که نفهمیدم کی ساعت گذشت
حامد حتی عکس منو وقتی قهر
کرده بودم و لبام مثل بچه
کوچولوها اویزون بود داشت نامرد بهم گفته بود پاک میکنه و
اخرین عکس وقتی بود که رفتیم
جنگل بقیه صفحه ها تا اخر خالی
بود ولی حس کردم یه چیزی اخر
دفتر هست چون باعث برجستگی
شده بود... شُکه شدم یه حلقه که
کلش نگین داشت این دیگه برای
چی بود؟تینا حرفایی میزنیا خب
معلومه دیگه دستم کردم خیلی
خوشگل وهمچنین اندازه دستم
بود دستم و دور و نزدیک کردم
دیدم خیلی خوشگله دلم
نمیخواست از دستم در بیارم ولی
نباید میفهمید که من دیدم سریع
گذاشتم بین دفتر و با رمان
بستمش صدای ناله های حامد
شنیدم با نگرانی رفتم بالای
سرش صورتش خیس بود و تب
داشت اعصابم خورد شده بود یه
ظرف بزرگ برداشتم و پر از
اب کردم چندتا یخ انداختم توش
هنوز تبش پایین نیومده بود یه
حوله برداشتم و خیس کردم
گذاشتم رو پیشونیش.. خدایا
خواهش میکنم خوب بشه دستشو
گرفتم و کنار صورتم گذاشتم
تبش پایین اومده بود چند بار
حوله خیس کردم وگذاشتم که
حالش بهتر شد زنگ زدم به دایی
و ازش خواهش کردم که اجازه بده امشب بمونم پیش دوستم و
فردا صبح زودمیام دنبالش تا بره
سرکار اونم قبول کرد اخ فدای
دایی خودم بشم که انقدر حرف
گوش کنه
.
-حامد؟
-جانم
-بریم دکتر
-نه خوبم
-آخه..
-نگران نباش عشقم
چیزی داری تو یخچال تا غذا درست کنم؟
-نمیخواد قبلا سفارش دادم یه یکساعت دیگه میارن..
پاسخ
#6
موفق باشیKhordad92 (13)
اعتیاد هم دلیل زیبایی است برای مردن

وقتی که تزریق هوای تو باشد

[تصویر:  heart.gif]
پاسخ
#7
قسمت پنجم

***
ساعت 11شام خوردیم حامد رفت تو اتاقش خوابید منم جایی جز کاناپه نداشتم نگاهم دوخته شده بود به سقف که با صدای حامد بلند شدم و رفتم به اتاقش
-تینا بیا اینجا بخواب من میرم بجای تو
-نه خوبه بخواب
-همین که گفتم
-خب من اینطوری راحت نیستم
-باش بخواب تا راه چاره اش و بگم وبلند شد
-خوابیدم که یکدفعه خودش و پرت کرد روی تخت و روبه من خوابید
-چیزه نمیشه من رفتم
وقتی اومدم بلند بشم دستمو گرفت
وبا یه حرکت منو گرفت تو بغلش
حامد:الان خوب شد دیگه سردمم
نمیشه ولی حیف که سرما
خوردمو نمیتونم بوست کنم
لبخندی بهش زدم و موهام و
نوازش میکرد....

*****
گوشیم داشت زنگ میخورد اما
حال نداشتم جواب بدم که حامد
گفت تینا بیا گوشیت زنگ
میخوره
-با صدای خواب الودم گفتم:کیه؟
-س..چی؟سامان
خواب از سرم پرید سریع گوشیمو
گرفتم و ریجکت کردم چشمای
حامد گرد شده بود منم گفتم وای
دیر شد حامد برو میخوام لباسم و
عوض کنم تند لباس پوشیدم و
بدون صبحانه از حامد خداحافظی
کردم.. دایی دم خونه منتظرم بود
اخمی بهم کرد وگفت 5مین دیر
کردی بد قول، سرم وپایین انداختم
مثل بچه هایی که خجالت کشیدن
نگاهش میکردم
تینا افتخار بده برسونم دیرم شده
اطاعت قربان وقتی رسیدیم ازش خداحافظی کردم و بعد میوه
وهرچی که لازم داشتم گرفتم
برگشتم خونه حامد جلو تلویزیون
نشسته بود فیلم میدید با پام در
بستم ،سلام اقا حامد جواب ندادو
فقط برگشت یه نگاه اخم الود بهم
کرد وسایلی که دستم بود و روی
اُپن گذاشتم و کنارش نشستم چی
شده انقدر اخمویی؟؟؟
-صبح اون کی بود زنگ زد؟؟؟چی شد با عجله رفتی بدون اینکه
صبحانه بخوری؟چرا جواب تلفنم
ندادی؟؟؟
دیدم اوضاع خیلی بهم ریخته اس
نفس عمیقی کشیدم وشروع کردم
به تند تند بدون هیچ مکثی توضیح دادن
:ببین اون دوستم بود که زنگ زده قول داده بودم
برسونمش سرکار دوم گوشیم رو
سایلنت بود بعدشم رفتم میوه
گرفتم و چندتا سبزیجات
میخواستم برات ناهار درست کنم
حامد:یه نفس بگیر خفه نشی
-تموم شد پایان
-حالا چی میخوای درست کنی؟؟
-هرچی تو دوستداشته باشی اووف خوشحال شدم که دنبال ماجرارو نگرفت
-قرمه سبزی
-اوکی
رفتم آشپزخونه و دست به کار
شدم قرمه سبزی اماده شده بود
که حامد اومد کنارم
حامد:به به خانوم ما گل کاشته
اومد ناخونک بزنه با قاشق توی
دستم زدم روی دستش و گفتم
نوچ نوچ ممنوعه بفرما بیرون تا
وقتی که اماده بشه حس مامانمو
گرفته بودم که همیشه این دیالوگ
بهم میگفت خخخخ یکدفعه حامد
منو کشید عقب و با دستش
نمیزاشت که بهش نزدیک بشم
دوتا قاشق خورد و برگشت از تو
یخچال بطری اب برداشت
بخوره جیغ زدم هاج و
واج شده بود وبهم نگاه میکرد
ببینه چیزیم شده یا نه وقتی
سلامتیم ثابت شد پرسید:چی
شده؟؟
-یعنی بلد نیستی اون اب و تویه
لیوان بریزی بخوری؟؟؟؟
-اهان واسه این اینطوری جیغ زدی
-اوهوووم
-از دست تو بابا سکته کردم بعدا که صورتم کج شد مجبورت میکنم
باهام ازدواج کنی
لبخند مسخره ای زدم و گفتم با
کمال میل
-کم نمیاریا
-بعله دیگه بنده تینا پارسیانم اون
لبخند ژکوندی هم که میزنی لطفا
ببند.لبخندش تبدیل شد به قهقه و
جلو تلویزیون لَم داد ظرفا جمع کردم و بعد از مرتب کردن اشپزخونه کنار حامد نشستم و فیلمی که میدید تماشا کردم از شانس افتضاح من دوباره هرچی صحنه بود اومد خب اینا خجالت نمیکشن جلو دوربین اینطوری ابراز احساسات میکنن لبم و گاز گرفتم که پسره لباسای دختره رو داشت در میاورد حس خیلی بدی داشتم چشمام و بستم و صدای تلویزیون قطع شد و حامد گفت:تینا
-هووم
-تینا؟
-هان
-چقدر اعصبانی چشماتو باز کن
اروم چشمام باز کردم حامد رو ب من نشسته بود ولی نمیدونم چرا نمیتونستم نگاه ب چشماش کنم
-تینا خیلی جذابیا توله
با این حرف حامد ناخوداگاه نگاهش کردم چشماش خمار بود و حالت عجیبی داشت ازش میترسیدم مکثی کرد و چشماش بست نفس هاش تند شده بود و دستاش مشت کرده بود این یکدفعه چش شد؟؟؟
-حامد خوبی؟
-اره تینا میشه بری
-کجا؟؟
-نمیدونم فقط برو
-چی شده؟تو چرا اینطوری شدی
-الان چی بهت گفتم هان؟؟
-نمیرمممممم
پوفی کشید زل زد ب چشمام و تو یه حرکت غافلگیرانه ای منو روی کاناپه خوابوند و نیم خیز شد روی من منم جیغ کشیدم و دست و پا زدم فرار کنم ولی بی نتیجه بود داشتم خفه میشدم که اشاره کردم دستش و از رو دهنم برداره
-دیونه داری چیکار میکنی؟
-بهت گفتم برو خودت گوش ندادی
-ولم کن الان میخوام برم
-ن دیگه دیر شده
-حامد خنگ بازی در نیار
-خنگ بازی نیست عشق بازیه
فشارم افتاده بود داشتم سکته میکردم حرم نفس هاش به صورتم میخورد با دستش صورتم و نوازش کرد وبه لبام نگاه میکرد اروم نزدیکم شد و منم چشمام بستم مثل یه رویا بود دیگه نه سرد بودم نه استرسی داشتم داشتم حامد همراهی میکردم که موبایلش زنگ خورد هم حالم گرفته شد از طرفی دیگه خوشحال بودم که نجات پیدا کردم رفتم تو اتاقی که برا مهمون بود نفس عمیقی کشیدم وموهام و باز کردم تا از اول محکم ببندم دیگه صدای حامد نمی اومد احتمالا تلفنش تموم شده
و یکدفعه حامد از پشت منو گرفت تو بغلش و موهام و زد کنار شونه ام و رو که لخت بود بوسید و بعد گردنمو یخورده قلقلکم می اومد همینطور که تو بغلش بودم چرخیدم طرفش هنوز همون حالت و داشت اومد ببوستم که با دست هلش دادم و افتاد رو تخت دکمه های پیراهنش باز بود یه تا ابروم و انداختم بالا و انالیزش کردم لبخند شیطنت امیزی زدم و کنارش خوابیدم بدنش داغ داغ بود دستم و رو سینه اش گذاشتم قلبش تند میزد دیگه هیچ فاصله ای بین ما نبود صورتش بوسیدم و اماده عملی ساختن نقشه ام بودم گردنش بوس کردم و اروم بین دندونام گرفتم ضربان قلبش تند تر شده بود اخی نمیدونست میخوام چیکار کنم خلاصه مثل خون اشاما چنان گازی ازش گرفتم که اخی کشید سریع ازش فاصله گرفتم حامدم نشسته بود وجای دندون منوماساژمیداد واسش شکلک در اوردم و رفتم طبقه پایین بعد از چند مین حامد همینطور که دستش به گردنش بود اومد پایین و کنارم نشست زل زده بودم به تلویزیون ولی حواسم به حامد بود که با لحن مظلومانه ای گفت:تینا نگاهش کردم و اشاره کرد به گردنش ادامه داد:خیلی درد میکنه بوسش کن خوب بشه لبخندی زدمو روش نیم خیزشدم و حامد خودش و عقب کشید از چشماش شیطنت میبارید و منو با اون چشمای سبزش حل میکرد سرش و لبه کاناپه گذاشت و زد زیر دستم که رو کاناپه گذاشته بودم تا روش نیفتم و گفت توله حالا از دست من حامد پرنیان فرار میکنی
بوسیدمش دستش و بین موهام کرد و اروم بوسه به گردنش زدم
سرم و بلند کرد و دوباره لب هام و بوسید و گردنم و بین لب هاش گرفت ویه کم فشار داد به چشمای پر عشقش نگاه کردم و با پشت دستم صورتش ونوازش کردم سرم و رو سینه اش گذاشتم و به ضربان قلب نامیزونش گوش میدادم و حامد موهام و نوازش میکرد وقتی تو بغلش بودم اروم بودم وحس قوی بودن داشتم و این حقیقت داشت که من بدون حامد هیچم تلفن خونه زنگ خورد و وقتی حامد خواست بلند بشه مثل بچه ها لبام و اویزون کردم و با لحن بچگونه ای گفتم:نلو دیگه موخوام تو بغلت بخوابم حامد خنده ای کرد و منو بیشتر تو اغوشش گرفت و نمیدونم چطوری خوابم برد وقتی بیدار شدم کمرم درد میکرد و هوشیاریم و بدست اوردم دیدم رو زمینم و حامد رو منه صداش زدم و تقلا کردم که خودم و از زیر اون هیکلش بکشم بیرون ولی بی نتیجه بود و اروم گرفتم تا خودش بیدار بشه به موهای خوش فرم و خرمایی رنگش نگاه میکردم و دستم و تو موهای پرپشتش فرو میکردم یکم تغییر جهت دادم تا بتونم صورتش و ببینم با انگشتم مژه هاش و لمس کردم و دستم اروم کشیده شد رو لبش که یکدفعه بوسید و من شکه شدم یعنی این بیدار بود و من نفهمیدم؟چه بهش خوش گذشته اروم با مشت میزدم به کمرش و میگفتم حامد ولم کن دیگه واسه چی خودت و زدی به خواب بدجنس حامد همینطور که دستش دور کمرم حلقه بود شروع کرد به قلقلک دادنم و صورتش و نزدیک صورتم کردو سر بینیشو به بینیم زد وبوسم کرد خنده ای کردم و حامد بلند شد و گفت:تینا همیشه باید صدای خنده ات تو این خونه بپیچه.... لبخند ژکوندی زدم و نگاهش میکردم رو کاناپه نشست و تا رفتم بگم حامد سه بار پشت سرهم عطسه کردم وابریزش بینیم شروع شد حدس زدم سرماخوردگیش و به منم داده وای خدانکنه من تحمل سرماخوردگی ندارم اه اه
-حامد من دیگه اماده بشم برم
-کجا؟
-خونه دیگه خانواده ام نگرانم میشن
-باشه عزیزم
با حامد که خداحافظی کردم رفتم خونه وای که چقدر دلم برای مامان و بابا تنگ شده بود بعد هم که دایی اومد و تا اخرشب میگفتیم و میخندییم دیگه مامان نمیزاشت دنبال دایی برم و با اصرار من راضی شد وگفتم که خونه دایی بیشتر میخونم مشکلی هم داشتم از دایی میپرسم برگشتیم خونه و سامی خیلی خسته بود و سریع خوابش برد منم یکم با حامد اس بازی کردیم و خوابیدم
*****
یکی ماهی میشد خونه ی دایی سامی تلپ شده بودم و نسبت به قبل بیشتر درس میخوندم و کمتر بیرون میرفتم دایی هم سخت مشغول کاراش بود و تو این یک ماه کم کم به فکرم زده بود که واسه دایی استین بالا بزنم ولی بنظر می اومد هنوز به مهرسانا فکر میکنه چون وقتی بیکار میشد میدیدم تو اتاق به یه جا خیره میشه و سیگار میکشه نمیدونستم چیکار کنم از یه طرفی اگه یکی می اومد تو زندگیش شاید از این وضعیت الان بیرون می اومد و مثل قبلا شاد و شیطون میشد راه درست و نمیتونستم انتخاب کنم و امکان داشت با دخالت من دایی ناراحت میشد ترجیح دادم زیاد به این موضوع فکر نکنم تا کاری ازم سرنزده.

ساعت 5 بود که با صدای موبایلم بلند شدم و با یه چشم دیدم ایداس با همون صدای خواب الود وچشمای بسته جواب دادم:ها؟
صدای گریه ایدا اومدو گفت تینا بدبخت شدم مثل فنر از جا پریدم و رو تخت نشستم
-چیشده ایدا یه لحظه گریه نکن ببینم چی میگی
-وای تینا مقصر من بودم (بازگریه)
-مقصر چی؟؟؟؟منظورت چیه اه
-سپهر میخواد کات کنه بهم گفت دیگه اسمشم نیارم
-برای چی اخه؟
-دعوامون شد سر یه چیز بیخود بهم گیر دادیم و گفت دیگه نمیخواد ببینتم تینا من بدون اون نمیتونم
-میدونم نترس اون موقع اعصابش بهم ریخته بوده من باهاش حرف میزنم
ایدا هیچی نگفت و فقط صدای هق هقش می اومد سعی کردم حرفایی بزنم که بهش ارامش بده
- ایدایی اجیه عزیزم اکسیژن من مگه شماها عاشق معشوقای تازه این که اینطوری بخواد کات بشه یکساله باهم بودین با هرسختی کنار اومدین منم با سپهر حرف میزنم تو ک اخلاق پسرارو میدونی غصه نخور نفسم دیگه اشک نریزیا باشه؟
-باشه
-کاری نداری؟
-مرسی ک هستی
-فداتم ک نوکرشماییم خانوم خانوما
-دوستدارم خدافظ
-منم همینطور بای
دستی به موهام کشیدم و نمیدونم چرا از هوش رفتم و باز گرفتم خوابیدم ساعت8بیدار شدم و خونه تاریک بود لامپ و روشن کردم و دایی خونه نبود صورتمو شستم و رفتم اشپزخونه یه چایی ریختم وبرگشتم اتاقم موبایلمو برداشتم تا زنگ بزنم به سپهر ولی جواب نداد زنگ زدم حامد و ازش خواستم با سپهر حرف بزنه هرچی باشه همجنس خودش بود و میدونست چه عکس العمل نشون بده کم کم دیگه داشت حوصلم سر میرفت دایی هم زنگ زدم به موبایلش ریجکت کرد احتمالا سرقراری بوده که نتونسته جواب بده و منتظرش موندم تا برگرده حامدم از سرکار برگشته بودو چون امروز بیشتر خسته شده بود زود خوابید ساعت 10 شده بود و تو خونه تک و تنها تلویزیون و روشن کردم ویه فیلم بود اما اسم نداشت و اخرش نفهمیدم که اسمش چیه، رفتم اشپزخونه یه چایی ریختم وبا زیردستی بیسکوییت ب سمت کاناپه جلو تلویزیون رفتم و نشستم وهمینطور که فیلم میدیدم یه بیسکوییتم تو چایی میزدم میخوردم تا اینکه صدای کلید اومد و در باز شد دایی خستگی ازش میبارید حتی جون سلام کردن نداشت رفتم جلو سلام کردم و با زور کیفش و گرفتم و رفتم بالا تو اتاقش گذاشتم برگشتم پایین و براش یه چایی تازه دم ریختم وبهش تعارف کردم وقتی چاییش و خورد اخیش و گفت ک حدس زدم خستگیش در رفت ولبخندی تحویلش دادم
-چه فیلمی میبینی
-والا خودمم تا الان نفهمیدم فقط تماشا کردم
-اهان وای ک چقدر خسته شدم امروز ولی چاییت خستگیمو از بین برد مرسی دختر ابجی بزرگه
-بازم دلت میخواد بگم دایی
-من که دیگه پیر شدم
-این چه حرفیه سامی ببره
خنده ای کرد و سکوت کوتاهی بینمون برقرار شد که شکستم و گفتم:یه چیزی بگم
-شما دوتا بگو
-نه من همون یکی و میگم ولی شرط داره
- چ شرطی شیطون
-ناراحت نشی
-مگه چه حرفیه؟
-اول قول بده و انگشت کوچیکه دستمو سمتش گرفتم و لبخندی زد و اونم با انگشت کوچیکه دستش دور انگشتم قلاب کرد و گفت قول
-نمیخوای باز یه زندگی جدید و شروع کنی؟؟؟
قیافه اش با حرفم مچاله شد و نگاهش و انداخت زمین و هیچی نگفت و بعد چند مین بلند شد و گفت خستم میرم بخوابم
رفتم بگم سامی که حرفمو خوردم و دایی هم رفت تو اتاقش
به من گفت میخوابه ولی تا صبح برق اتاقش روشن بود و بوی سیگارش می اومد شاید اشتباه کردم شایدم کار درستی کردم و تموم شب دایی به اینده و زندگیش فکر کرده نمیدونم.
با سردرگمی اماده شدم و حس خوبی نداشتم اصلا امروز کیج میزدم وگوشیم و خونه جاگذاشتم و رفتم کلاس
کلاسم که تموم شد خواستم به حامد زنگ بزنم که تازه فهمیدم گوشیمو جاگذاشتم تو حیاط مدرسه دنبال ایدا میگشتم که دیدم از ابخوری اومد بیرون و داره موهاشو درست میکنه سمتش دویدم وصداش زدم ایدااا
برگشت نگام کردومنتظرم ایستاد
زدم رو شونه اش وهمینطور که نفس نفس میزدم گفتم:چطوری توله؟
-میبینی ک زیاد خوب نیستم
-چرا؟؟
-بیخی چه خبر
قدم زدیم و صحبت کردیم تا رسیدیم به نیمکتی که ایدا کیفش و روش گذاشته بود
-ایدی گوشیت وقرض بده میخوام زنگ بزنم حامد ببینمش دلم براش یذره شده
نگاهی بهم انداخت و از نگاهش جواب منفی و گرفتم ولی نمیدونم چیشد که داد
شماره ی حامد و گرفت جواب داد:سلام اقامون چطوره؟
-تینا معلووووم هست توکجایی؟میدونی چندبار زنگت زدم
-بابا امروزگوشیمو خونه جا گذاشتم حواسم نبود اصلا
-باش کجایی حالا
-توحیاط مدرسه پیش ایدا
-میام بعد پارک دنبالت سریع بیا اونجا
-به روی چشم
قطع کردم و موبایل ایدارو پسش دادم و ازش خداحافظی کردم
رسیدم به پارک و ماشین حامدو دیدم اومدم از خیابون رد بشم که صدا داد حامد اومدو گفت مواظب باش تا به سمت چپم نگاه کردم دیدم یه موتوری دوقدمیمه که خودمو پرت کردم سمتی دیگه و موتوریه نزدیک بود بخوره زمین نفسمو فوت کردم بیرون و نشستم تو ماشین که حامد با اخم بهم نگاه میکرد ومنم که اصلا تو این حوالی نبودم و با نیش باز نگاهش میکردم بعد چند مین که در همین حالت بهم نگاه میکردیم گفتم ها چیه خب اخمو
-حواست امروز کجاست اصلا؟؟؟؟
-پیش شما
لبخند ریزی زد و باز با همون اخمش سعی کرد پنهان کنه و جواب داد:طبق معمول همین جوابارو بده
-چیکارکنم دیگه همیشه حقیقت و میگم حالا افتخارمیدین راه بیفتین؟
حامد با خنده سرش وتکون داد و ماشین و دنده گزاشت و راه افتاد
یه نگاه به حامد کردم خیلی با جدیت داشت رانندگی میکرد امروز اصلا هیچ چیزی نرمال نبود اون از ایدا اینم از حامد وخودم باس امروز و میزاشتن روز جهانیه گیج
ضبط و روشن کردم ک ضربه پلکای حامد و دیدم فهمیدم که تو فکر بود یکی زدم به بازوش که توجه اش بهم جلب بشه و یه ابرو براش انداختم بالا و گفتم:شیطون به کی فکرمیکردی
-به شمادیگه
اخ که دلم میخواست بهش بگم غلط کردی ولی ساکت موندم و جوابمو عوض کردم
-وقتی خودم اینجا حاضرم نباس دیگه فکرکنی
-بله اینم حرفیه .حالا شما درساتو میخونی یا قبول نشدی با مامانت میای یقه منو میگیری؟
-من نخونده ام باهوشم
صدای قهقه های بلند حامد حتی از صدای موزیکم بیشتر بود وهرهر میخندید پسره لندهورخجالتم نمیکشه انقدر واضح داره مسخرم میکنه بهم برخورد و اصلا دیگه نه نگاهش کردم و نه حرف زدم خنده های اقا که تموم شد با انگشتش زد به سر بینیم و گفت:هی توله چیشد قهری؟
نگاهم و به بیرون دوخته بودم حالم گرفته شده بود اصلا حوصله شوخیای حامد و نداشتم وحامدم اذیت کردنش گل کرده بود که یهو با ابروهای درهم کشید و چشمای درشت شده ام رو به حامد گفتم:بسه دیگه خیلی بی مزه ای نگهدار همینجا پیاده میشم
-چت شده تو تینا؟
-نگه میداری یا خودمو بندازم پایین
-دیونه شدی؟
در ماشین وباز کردم واسه دفعه اخر بهش گفتم نگه میداری یا ن
کنار خیابون وایساد و از ماشین پیاده شدم و بدون خداحافظی محکم در ماشین و بستم و ازش دور شدم حس کردم که داره دنبالم میاد و رسیدم سر چهاراه و داشتم از خیابون رد میشد وکنجکاو شدم ببینم هنوز میاد یا نه که تا برگشتم ویکهو خودمو رو هوا معلق دیدم وچشمام سیاهی رفت.......
پاسخ
#8
قسمت شیشم

یک ماه بعد...

از جریان روز جهانی گیج که بد ترین اتفاق برام افتاد یک ماه میگذره و حالم بهتر شده و
ولی از لحاظ روحی روانی هنوز خوب نبودم دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم و حالم میزون نبود و بیشتر اوقات عصبانی بودم
حوصله کارای خودمم نداشتم چه برسه بخوام الان به حامد فکر کنم خیلی این روزا باهاش سرد حرف میزدم و دست خودم نبود کم کم به کنکور نزدیک میشدیم و کی اصلا دانشگاه دولتی قبول میشه به خانوادمم گفته بودم که ازاد میخوام برم و مخالفت جدی نکردن ولی واقعا دیگه کشش نداشتم
موبایلم زنگ میخورد همینطور که دستمو به دیوار میگرفتن شبیه بچهایی که تازه را ه افتادن راه میرفتن رفتم سمت موبایلم و ایدا بود
-الو
-سلام
- سلام
-خوبی تینا
-توچطوری؟
-خوبم حال پاهات چطوره؟
-بهترم
-من دارم میرم پیش سپهر کاری نداری؟
-فدات خوشبگذره
-فعلا
خوشحال بودم از اینکه رابطه ی ایدا و سپهر همچنان داره خوب پیش میره و همیشه سعی کردم که نزارم از هم به دلایل مزخرفی جدا بشن ولی این وسط...کی به فکر حال من بود همیشه تک و تنها بودم هووووف
موبایلم باز زنگ خورد سامی ببره بود از روزی که وسط چهاراه تصادف کردم خونه مامان بودم و ازم مراقبت میکرد دلم برا روزای خوبم با دایی تنگ شده بود اون داییم نبود مثل یه داداش باوفا بود
-چطوری ؟
-موتوری تو چطوری سامی خان
-خواهرزادم خوب باشه که من عالی ام
-واو رمانتیک میای دایی جون
-چیکارکنیم دیگه
-کجایی خوشمیگذره من مزاحم نیستم
-اولند مراحمی دومند خونم بدون تو بی روح شده عادت کرده بودم بودی
-نترس کم کم حالم خوب شده میام
-چه بهتر زودتر از اینا بهتر بشی
-امشب نمیای اینجا؟
-اتفاقا زنگ زدم ببینم حالت چطوره که شام ببرمت رستوران
-من؟من اصن عالیع عالیه ام
دایی خنده ای کرد و گفت باشه میام دنبالت یه سرم به خواهرم میزنم
-باش پس منتظرتم
صدای مامانم زدم واومد تواتاق و بهش گفتم امشب دایی میاد ومیخواست بره شام بزاره که گفتم نه دوتایی میریم بیرون
-شمادوتا خجالت نمیکشین دوتایی میرین بیرون برا منم چیزی نمیگیرین کاش منم از این داییا داشتم برا مامان زبون در اوردم و گفت فعلا که دلت بسوزه خودم همچین دایی دارم
شلوارکتون مشکی با مانتو کتون مشکی با شال سبز ابی طرح داری انداختم و کفش کالج سبز ابیم وپوشیدم که زنگ خونمون زد سریع در و باز کردم ودایی به مامان سلام و احوال پرسی کرد و باهم رفتیم دم ماشین
سمامی یه شلوار مخملی مشکی با یه کت مخملی بادمجونی وکفش کالج مشکی ورنی پوشیده بود موهای ژل زده و ساعت مچی شیک همیشه خوش تیپ بود وخوشم میومد باهاش برم بیرون رفتیم رستوران و ریلکس غذا خوردیم بعد از شام میخواست بریم بگردیم ولی بخاطر پام نشد و رسوندم خونه با اصرار مامان داییم اومد تو خونه و شب پیش ما خوابید
صبح ساعت8 بود که بیدار شدم و دستشوییه شدیدی داشتم به زور از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی که دیدم دایی اشغال کرده من نمیدونم این چه قسمتیه که هر وقت من میخوام برم دستشویی سامی اون توعه وسامی ام وسواس مگه حالا حالاها میاد بیرون دوتا تق زدم به در و گفتم سامیییی بدو که الان از چشام میپاشه بیرون
یه دومین گذشت هنوز نیومده بود بیرون شروع کردم تنبک زدن با در واین و پا اون پا میکردم و دیگه به وضعیت اورژانسی نزدیک میشدم که تا در و باز کرد جلو بلوزش و گرفتم و کشیدم بیرون وپریدم تو دستشویی....
داشتم مسواک میزدم که سامی پشت در گفت تینا سند بزارم بیارمت بیرون خندم گرفته بود و با دهن پر از کفم گفتم نخیر
-هن؟ترجمه کن اینی که گفتی
کف تو دهنم و تو روشویی تف کردم و گفتم نخیر دارم مسواک میزنم صورتم و شستم و اومدم بیرون مامان بیدار شده بود و میز صبحونه رو داشت اماده میکرد با دایی نشستیم و دایی

سامی کنار گوشم گفت:از اون قهرمان چه خبر؟
ابروهام و موج دار کردم و با چشای شکل علامت سوال به دایی زل زدم که کنار گوشم گفت همون پسره تو دعوا
-اهان وا من اصلا اون ندیدمش
-به منم دروغ؟
-باشه خب ارتباط انچنانی که فکر میکنی نداریم و اشاره کردم به مامان و انگشت اشارمو رو بینیم گذاشتم که ینی هیس
-لبخندی زد و چاییش و خورد
صبحونش که تموم شد حاضرشدیم تا منو ببره فیزیوتراپی
با کمک دایی تا دم ماشین رفتم وکم کم پام خوب شده بود
-خب تیناخانوم گل سرصبحونه که حرفی نزدی حالا تعریف کن
با ناخونم بازی میکردم و نگاهم پایین بود که دایی یه اهنگ لایت خارجکی گذاشت وفضا چه به حرفی که میخواستم بزنم می اومد
-افتخار نمیدی این پسرخوش شانس و نشونم بدی
چشام شبیه استیکر واتساپ شده بود و گفتم :هوم؟
-تو چرا مخت هنگ کرده؟
-من؟نهههه کجا!!!
-پس چرا حرف نمیزنی
-خب اسمش حامده
-چن سالشه
-25
-درس میخونه؟
-شرکت باباش کارمیکنه البته دیگ خودش همه کاره شده
-چن وقته همدیگرو میشناسین؟
-8ماهی میشه
-واو پس خیلی وقته
سکوت کردم و باز با ناخونام بازی میکردم که دایی باز به سوالاش ادامه داد
-خوشت میاد ازش؟
تو دلم گفتم پ ن پ 8ماهه گروگان گرفتتم از حرف خوندم لبخند بازی رو لبم نشست و به چشمای دایی نگاه کردم که سامی خنده ای کرد و گفت:فهمیدم
-خب نمیخوای نشونم بدیش؟
-عکسشو؟
-نه بریم بیرون
-آآآممم خب اوووم
نگاهی بهم کرد و گفتم نه
-چرا
-خب نمیدونم ولی میشه صبرکنی تا یه موقعیتی جور باشه
-اوکی
رسیدیم ودایی منو تا اتاق همراهی کرد و بهش گفتم بره به کارش برسه و بخاطر من علاف نشه ولی قبول نکرد و منتظر موند تا من کارم تموم بشه
-ساعت 11 بود که فیزیوتراپی تموم شد وسامی هنوز از نخ حامد بیرون نیومده بود و رفتیم دم دفترحامد که یهو با سپهر رسیدن و هردو رو نشون داییم دادم و سمی گفت:نه دختر باسلیقه ای هم هستی
لبخند کوچیکی زدم ورفتیم سمت خونه
موقع پیاده شدن باز سامی اومد کمکم کنه که ازش خواستم دیگه خودم راه بروم بدون کمک
اروم ویواش رفتم تا دم در ورودی و حس کردم دیگه پام خوب شده و جلسه اخری بود که واسه درمان رفته بودم
-سلام مامان گلم
-سلام حالت چطوره
-دیگ خوب شدم نیگا راحت دارم راه میرم
-الهی شکر داییت کجاست
-تا الان که مزاحمش بودم رفت سرکار
رفتم تو اتاقم و زنگ زدم ایدا
-سلام دختر خانوم
- سلام شیطون بلا کجایی تو
-خونه،تو کجایی؟
-منم خونه ای پات چطوره
-خوبه سلام داره
-خخخ دیونه میتونی بری بیرون؟
-چرا که نه
-عصری بریم یجایی بخدا حوصلم پوکید اگه ببینی اتاقمو دورتا دورم پره کتابه
-وای حرف کتاب میزنیا لرزه به تنم می افته خب بریم کافی انار
-باشه ساعت6میام دنبالت
-باچی؟
-206البالوویییمم
-نهههه!!!جدا وای پس مهمون توام شیرینی ماشینت
-خوب سواستفاده میکنیا
-حامد و سپهرم میان؟
-مهمون دعوت نکن گنج قارون که ندارم
-خنگول اقات بیاد که تو حساب نمیکنی
-اره خب اینم حرفیه ولی پول شوهرم تموم میشه
-خاک تو سر پول دوستت
قهقه ایدا میخندید و خدافظی کردیم بعد این همه وقت رفتم یکم درس بخونم وتا5خوندم و یکم تست زدم ویکهو نگاهم به ساعت خورد5:30بود کتابامو جمع کردم وحاضرشدم
یه شلوار کتون البالویی دم پا با مانتو کوتاه مشکی و یه شال البالویی انداختم کیف پول مشکیم و برداشتم وزنگ زدم به ایدا
-ایدایی کجایی من اماده ام
-بیا رسیدم
مامان:کجامیری؟
-ایدا ماشین خریده اومده دنبالم ببرتم مهمونم کنه
-باشه مراقب باشین
-چشم
-زودم برگردین
-چشم
-شیطونی نکنین
-وای مامان چشم اجازه میدی برم
-برو به سلامت
رفتم بیرون و ایدا با پوزیشن خاصی پشت فرمون نشسته بود واهنگ سینا شعبان خانی وبنام جادوی خاص گذاشته بود

"توچشای تو یه جادوی خاصی هست

تو نگاه تو انگار یه احساسی هست

غم دنیارو فراموش میکنم وقتی به تو نگاه میکنم

تو همه ی عمرمثل تو ک رو ندیدم

یه جورایی خاطرت عزیزه عزیزم

از دیدن تو سیر نمیشه چشم من به تو نگاه میکنم

وقتی که نزدیکم به تو انگار دلم میلرزه هر دفعه صدبار

واسه حسی که به تو دارم به تونگاه میکنم

عزیزه جونم نامهربونم گوشه ی چشمی به این دل خونم

واسه ی حسی که به تو دارم به تو نگاه میکنم

اروووم جونم بدون تو دیگه نمیتونم بخدا خسته اس این دل خونم

بدون تو دیگه نمیتونم نمیتونم

اروووم جونم بدون تو دیگه نمیتونم بخدا خسته اس این دل خونم
بدون تو دیگه نمیتونم نمیتونم....
هر لحظه از این اهنگ چشمای حامد جلو چشمم بود وبا اهنگ لبخونی میکردم
رسیدیم به کافی شاپ انار و من کیک شکلاتی سفارش دادم و ایدا شکلات گلاسه
بعد از اینکه ایدا حساب کرد گفت:حالا زنگ بزنیم اقایون بیان
-خندیدم وگفتم من نمیگم
-باش خودم به سپهر میگم حامدم بیاره
بعد نیم ساعت که از زنگ ایدا گذشته بود هردوشون باهم اومدن وماشین و پارک کردن و سوار ماشین ایدا شدیم منو حامد عقب نشستیم ایدا و سپهرم جلو
حامد نگاهی بهم کرد و گفت:خوبی؟
خیلی خشک جواب دادم:ممنون
یکهو نگاهم به ایدا افتاد که تو ایینه داشت منو حامد و میپایید اخمی تحویلش دادم و زد کوچه علی چپ
با صدای حامد ناخوداگاه صورتمو سمتش گردوندم و چشام دوخته شد به تیله های سبز رنگش
لبم خشک شده بود وبدون هیچ جوابی به ایدا گفتم اب داری؟
بطری اب کنار در طرف خودش و برداشت و بهم داد مجبوری دوتا قورت خوردم و گفتم مرسی اب و تف نابی بود
ایدا:ای بیشور خیلیم دلت بخواد
-من که دلم نمیخواد و ایدا تو اینه نگاهی بهم کرد وهمینطور که لبخند میزدم به سپهر اشاره میکردم
بطری پس دادم به ایدا و یهو حامد گفت ایدا همین کنارا یجا نگهدار
ایدا:براچی؟
-نگهدار دیگ
ایدا زد کنار و سپهر گفت چیشده بابا کجا میخوای بری؟
-میرم حوصلم نمیکشه دیگه
ایدا:غلط کردی از جات تکون نمیخوری
-بمونم بی محلیای این خانوم تحمل کنم
یهو نگاهای ایدا و سپهر رو من زوم شد
با اعصبانیت گفتم چی من ؟؟؟من کجا به تو کم محلی کردم
سپهر:بابا بعد این همه وقت باز4تایی اومدیم بیرونا خرابش نکنید
-من کاری نکردم این اقا لوس کرده
حامد فقط یه هه گفت و در ماشین و بست ایدام راه افتاد
منو حامد هردو به بیرون خیره شده بودیم ایدا نزدیک یه فروشگاه نگهداشت و با سپهر رفتن یکم خورده ریز بخرن و بریم خونه سپهر حتی اون لحظه ام باهم حرفی نزدیم و باید من کوتاه می اومدم و گفتم:حامد
باصدای خیلی ارومی که به سختی شنیده میشد گفت بله
-خوبی؟
-مهم نیس
-هست که پرسیدم
-خوبم
-ببخشید ناراحتت کردم
-مهم نیست
-هست که دارم معذرت میخوام
- بیخی تینا حرف نزنیم بهتره
یهو دیدم سپهرو ایدا شاد وخندون اومدن و سه تا نایلون بزرگ خوراکی دستشون بود و در طرف حامد و باز کرد و به حامد گفت برو یکم اونطرف تر و حامد گفت خب بزارین صندوق عقب
-چه کاریه یکم جمع و جور بشین همینجا باشه حامد اومد طرف من اندازه یه دست فقط بینمون فاصله بود وایدا و سپهر که تو ماشین نشستن لبخند مرموزانه ای بهم زدن و حدس زدم نقششون چی بود و خودم کشیدم سمت در و جمع و جور نشستم و قشنگ از حامد فاصله گرفته بودم که حامد گفت:یکم دیگه بری اون طرف تر از ماشین میفتی پایین خجالت کشیدم و حالا خندمم گرفته بود به سختی خودمو نگهداشتم ایدا نمیدونم چرا از یه مسیر دیگه رفت و با سرعت میپیچید و حامد و دیگه حس میکردم که به بدنم چسبیده و دوباره پیچ بعدی من دستم به هیجا نبود افتادم رو حامد و نگاهای سنگین هردومون بهم خورد و وقتی این پیچ میچا تموم شد رفتم خودمو جمع و جور کنم که حامد دستشو دورم گرفت و گفت همینطوری باش لبخند زدم و تو بغلش مچاله شده بودم ایدا اینهمه راهش و بخاطر من دور کرده بود که فقط کرمش و تو این پیچا بریزه شاید اگه اینکارو نمیکرد امشب منو حامد مثل دوتا غریبه باهم رفتار میکردیم
رفتیم خونه سپهر که طبقه پنجم مجتمع افتاب بود و تو اسانسور همچنان در بغل حامد بودم
رسیدیم و اقایون رفتن یه دست فوتبال بزنن و منو ایدام تو اشپزخونه مشغول غذا درست کردن شدیم و ژامبون مرغ و نون ساندویچی گرفته بودن کم کم اماده کردیم و دور هم شام خوردیم و با خاطره تعریف کردنای سپهر و حامد میخندیدیم ساعت10:30 بود که گوشیم زنگ خورد و مامانم بود
-سلام کجایین؟
-خونه ایدا
-مامانشم که نگران بود
-الان رسیدیم دم خونشون من یه کاری باهاش دارم تموم شد برمیگردم
- به ایدا بگو خودش تورو برسونه این وقت شب خطرناکه
-چشم خدافظ
-خدافظ
نگاهی به بچها انداختم دیدم نفساشون و نگهداشتن و جیک نمیزنن و به من نگاه میکنم قهقه خندیدم و گفتم تماسم تموم شدا خفه نشین و دوباره دسته جمعی زدیم زیر خنده وبا ایدا نوشابه و زیردستی و سس هارو جمع کردیم و سپهر فیلم گذاشت وصدامون زدن ایدا که رفت کنار سپهر منم حامد بهم اشاره کرد برم کنارش وکنارش تو بغلش همینطور که سرم تو سینه اش بود نشستم و فیلم شروع شد نیم ساعت نگذشته بود که داد من وایدا در اومد اخه فیلم جنگی گذاشته بودن وفوق العاده مسخره بود
سپهر قطعش کرد و فیلم جدید سریع و خشن و گذاشت و حداقل این یکم هیجانی و عاشقونه و پلیسی درهم بود و ادم حوصلش سر نمیرفت همینطوری که داشتیم نگاه میکردیم سپهر و ایدا که یکسره یواشکی زر میزدن و حواسشون به فیلم نبود فقط من بودم که مثل جغد زل زده بودم به تلویزیون که صحنه بوسیدن اومد و دست حامد اومد رو چشام وسرمو تکون دادم و با دستم خواستم دستشو کنار بزنم ولی نشد وقتی برداشت از اون صحنه گذشته بود رو به سپهر کردم بزن این تیکه رو عقب
حامد-غلط میکنی سپهر
سپهر-چیشده؟
حامد-نمیزنی عقبا
من-میزنه خوبشم میزنه
حامد-سپربزنی من یکی حالتو گرفتم
ایدا-خوب بگین چیشده؟
من-ایدا اون کنترل و بگیر و یهو همه شیرجه زدیم سمت کنترل و کنترل افتاد دست حامد
من-خیلی بیشوری خودت میبینی نمیزاری من ببینم
ایدا-اهااااان حالا فهمیدم چی شده
-کوفت
-تینا بریم دیگه
-بریم
سپهر-کجا بابا عه
کنار گوش ایدا گفتم:همچین بدش نمیاد امشب تو اینجا بخوابیا
-لال ازدنیا بری تو خفشو تینا
یه خنده و رو به حامد دستمو دراز کردم که باهاش دست بدم که دستمو گرفت و بردم سمت اتاق بغلی اتاق سپهر و گفت سپهر میشه؟
-برو داداش راحت باش
اروم گفتم حامد چیکارم داری
در و باز کرد و کشیدم تو اتاق و منو روبه رو اون ایستاده بودم ودر تراس باز بود نسیم خنک و ملایمی می اومد باچشمای سبز رنگش بهم نگاه میکرد وبا صورتمو بین دستاش گرفت و گفت دیگه باهام سرد نباش نزاشت حرف بزنم که بوسم کرد و تنها کاری که کردم مثل تایتانیک چشامو بستم وهنوز اون نسیم به صورتم میخورد که صدای ایدا باعث شد حامد ازم جدا بشه ونگاهم پایین بود و رفتیم بیرون چشمای شیطون ایدا ازش شرارت میبارید و سریع رفتم بازوش گرفتم و کشیدمش سمت در و گفتم خب اقایون خدافظی دیگ
-دیونه صبرکن خودت با اقات رفتی تو اتاق
تو دلم گفتم ای کوفت بگیری ایدا که همیشه باید حرفت و بزنی و حامد که کاملا زده بود کوچه علی چپ و گفتم خب دیگه سپهر باهاش بای بای کن ناکام از دنیا نره یه لبخند زورکی رو لب سپهر بود و فکر کنم مزاحم بودیم ایدارو ولش کردم و به حامد گفتم بیا بریم پایین تا ایدا بیاد و قبول کرد تو اسانسور بودیم که پشت به در اسانسور ایستاده بودم و از تو اینه حامد و میدیدم که اومد پشتم و دستش و دورم حلقه کرد و از تو اینه بهم نگاه میکردیم وگفت:ینی میشه یروز تورو تو لباس عروس ببینم؟
-ینی میشه منم تورو تو کت شلوار دومادی ببینم
-چرا که نه
لبخندی زدم و دلم هیچوقت جدایی ازش و نمیخواست
همینطوری که تو بغلش بودم چرخی زدم ورو پنجه هام بلند شدم و صورتش و بوس کردم و حامد محکم بغلم کردو رسیدیم کاش هیچوقت نمیرسیدیم رفتیم دم ماشین ومنتظر ایدا شدیم ولی مگ حالا می اومد پایین ده دیقه گذشت و حامد به ماشین ایدا تکیه داده بود و هر دودستش تو جیب شلوارش بود رفتم سمت ایفون و زنگ طبقه سپهر و زدم و ایدا جواب داد
-ایدا دیوث بیا پایین تا نیومد بالا سامورایی...
-اومدم اومدم
بعد 5مین ایدا و سپهر اومدن و خداحافظی کردیم و تا ایدا منو رسوند خونه دیگه ساعت11شده بود و با وارد شدنم تو خونه غرغرای بابام شروع شد و دعوامون شد و کم کم داشتن ممنوع الخروج از خونم میکردن که رفتم تو اتاق و در قفل کردم و اعصاب بهم ریخته بود و لباسمو عوض کردم وگوشیمو خاموش کردم و خوابیدم چون مطمئن بودم اگه الان حامد اس بده پاچه اون و میگیرم و اعصاب اونم بهم میریزم

*******
صبح با صدای تقی که به در میخورد بیدار شدم و مامانم صدام میزد تینا کلاست دیر شده بیدارشو
دیگه خواب از سرم پرید و تند تند اماده شدم و رفتم بیرون اتاق مامان برام صبحونه اماده کرده بود و هیچ حرفی با مامان نزدم یه چایی خوردم و یه ساندویچ کوچیک گرفتم که تا دم در حیاط تموم میشد رفتم مدرسه و تا ساعت1کلاس بودم و بعدم برگشتم خونه و کل وقتم و تو اتاق بودم
یکهو صدای اس ام اس گوشیم اومد و حامد بود که حالمو پرسیده بود و گفته بود میتونم حرف بزنم یا ن جوابشو دادم و زنگ زد یک ساعت دقیق باهم حرف میزدیم و میترسیدم دیگه گوشیم بسوزه و ازش خداحافظی کردم وتایم تنظیم کردم که درس بخونم و تست بزنم وعصری هم کلاس داشتم موقع ناهار مامان صدام زد و رفتم برا ناهار که اخر که غذامو خوردم فقط یه تشکر کردم و برگشتم به اتاقم
ساعت4باید اماده میشدم که برم
لباس پوشیدم وجلو در مامان اومد و گفت مواظب خودت باش دلم سوخت از خودم بدم اومد که چرا با مامانم همچین رفتاری داشتم به چشماش زل زدم و داشت اشکم در می اومد پریدم بغل و محکم تو بغلم فشارش دادم و ازش معذرت خواستم و دست و پیشونیش بوسیدم و رفتم سمت کلاسم....
******
عید شد
تقریبا نزدیک به کنکورم و من هنوز بیخیال بودم ولی خب نسبت به قبل بیشتر وقتمو میزاشتم برای درسم و حامدم کمکم میکرد تا استرس نداشته باشم وامید میداد
کل عید که کی میتونه مرتب درس بخونه خو ادم دلش مهمونی میخواد اینم خانواده ما که از خاله و دایی اباد بودم و هر روز یکیشون مهمونی میداد و مجبور بودم برم
13بدر افتاده بود سه شنبه و ایدا بهم پیشنهاد داده بود بریم شمال
-ایدا نمیگن شماها کنکور دارین کدوم گوری میخواین برین؟
-بگو یکم حال هوا و فاز درسی عوض میشه استرس این کنکورم از رو ما برداشته میشه
-وای فدات بشم که ما انقدر درس خوندیم عینکی شدیم و هنوز استرس داریم صدای خنده ایدا می اومد و گفت بهتر از هیچی که هست
وقتی این موضوع به مامان و بابام گفتم با مخالفت شدیدشون رو به رو شدم و منم که سریع جوش میارم
به ایدا گفتم که نمیتونم و ایدا با باباش حرف زده بود وبالاخره بابای منم راضی کرد و سه شنبه راه افتادیم و خیانت به اعتماد خانواده ها کردیم و اقایون رو هم با خودمون بردیم خب دست فرمون سپهر و حامد از دوتا دختر بهترع و تو این شلوغی ما خودمون هم میترسیدیم تو راه بودیم که برای ناهار یجا رستوران بین راهی ایستادیم و من اکبرجوجه خوردم حامد کباب
سپهرم سلطانی ایدام جوجه خورد
اومدیم از رستوران بیرون پیشنهاد دادم منظره اینجا خیلی خوبه بیاین عکس یهوویی بندازیم و ایدا مونوپادش و از ماشین اورد وهمه کنارهم ایستادیم وعکس انداختیم واقعا منظره ی پشتمون خوشگل بود و سرسبز
ساعت2نصفه شب بود رسیدیم ایدا که خوابیده بود ومنو سپهر و حامد بیدار بودیم
سپهرویلا داشتن وکلیدش و از باباش گرفته بود رفتیم اونجا و مثل اینکه بابای سپهر از قبل کسی و فرستاده بوده تا اونجا رو تمیز کنن ایدا که خواب الود با کمک سپهر رفت تو اتاق و خوابید منم ساک حامد و خودم بردم تو اتاق روبه رویی گذاشتم و اول حامد رفت لباسش و عوض کرد و یه شلوارسلش اسپرت با سوئیشرت ست خودش پوشید منم یه شلوارخیابونی مشکی رنگ با بلوز جنس خودش پوشیدم که روش یه میکی موز قرمز و مشکی رنگ بود
سپهر که انقدر کمرش و پاهاش درد میکرد رو کاناپه دراز کشید و از حامد خواست ماساژش بده و منم رفتم اشپزخونه و از تو کابینت چایی پیدا کردم و یه چاییه دبش دم کردم و اوردم سه تایی دورهم خوردیم و دیگه هیچوقت اون چایی با همون مزه رو نتونستم بخورم
رفتم تو اتاق و داشتم به این فک میکردم چطوری بخوابیم که حامد اومد تو اتاق و در و بست همینطوری داشتم یه نگاه به تخت میکردم یه نگاه به حامد که گفت چیشده
-هوم
-خوابت نمیاد
-من؟نه
-ینی چی بخواب فردا صبح سرحال باشی
حالا تو برو بخواب
گوشیمو برداشتم یه اس دادم به مامانم که ما رسیدیم و فکر کنم مامانمم از ن.رانی نخوابیده بود وسریع جوابمو داد به سلامتی خوش بگذره
داشتم تو راه رو قدم میزدم که سپهر و دیدم
-عه تینا اینجا چیکار میکنی
-هیچی با مامانم حرف میزدم
-باشه چیزی نیاز داشتین بگین
- ن ممنون
مجبور شدم عقب گرد کنم سمت اتاق
حامد دراز کشیده بود و منتظر من بود ای بابا این بشر خوابش نمیاد من که دیگه چشامو با زور نگهداشتم
رفتم تو تخت وکنارش خوابیدم ولی نمیتونستم چشامو ببند که دیدم حامد خوابش و برد و نفهمیدم چطوری پلکم بسته شد
با صدای ایدا که داشتن مارو صدا میزدن چشام باز شد و خودمو تو یه وضعیت بدی دیدم من تو بغل حامد و صورتم تو سینه اش و بود و پاهای حامد منو تو بغلش قفل کرده بود خودمو تکون و دادم و گفتم حامد حامد تا اینکه یکم چشاش باز شد و گفت جانم
-بیدارشو دیگ دیرشد دم ظهره
-اخ کی حالا حال داره
-منو ولم کن پس
-تا من خوابم توام میخوابی
-بیشور شوخی نمیکنم ولم کن
-نوچ
-بابا دستشویی میاد اصن ریخت ولم کن
حامد ولم کرد نفس عمیقی کشیدم و تو اینه خودمو مرتب کردم و شالمو ازاد انداختم رو سرم و رفتم بیرون
به سپهر که پشت میز صبحونه نشسته بود سلام کردم و رفتم دستشویی صورتمو شستم و برگشتم که دیدم حامد تازه از خواب بلند شده و سوئیشرتش بالا سریع دویدم سمتش و درست کردم و فرستادمش صورتش و بشوره سپهر ریز میخندید و نمیدونستم داره به چی فکر میکنه چایی شیرین درست کردم و با کره مربا خوردم حامد وبقیه هم صبحونشون و خوردن و کمک ایدا کردم و لیوانای چایی و شستم و اماده شدیم بریم دریا
رفتیم سمت ساحل و کفشامو در اوردیم حامد یه ثانیه هم دستمو ول نمیکرد وحواسش بود یوقت کسی به من نخوره و خوشش نمی اومد که الان اینجا انقدر شلوغه و درهم
نشستیم لب یه تخت و سپهر و حامد با بستنی برگشتن و بعد از اینکه تموم شد حامد و سپهر گفتن بریم
-کجا؟؟؟
سپهر-دریا شخصی گرفتیم که4تایی باشیم
ایدا-اره عالیه
-چی عالیه اینجا مگه چشه؟
-بابا راحت نیستیم کثیفه شلوغه
-باش منم تابع جمعم
خلاصه رفتیم یجا دیگه و راست میگفتن 4تایی راحتر بودیم و بیشتر خوش میگذشت رفتیم تو اب و شوخیای حامد شروع شد که منو پرتم کرد تو اب وقورت ابم داد زورم بهش نمیرسید و فقط بهش اب میپاشیدم و ایدا اومد نزدیکم و شالمو در اورد و گفت بابا راحت باش دیگه نگاهیی به حامد کردم واونم زیاد حساسیت به خرج نداد و با سپهر خیلی رفتن جلو اب تا زیرگلوشون اومده بود داشتم سکته میکردم و داد میزدم برگردن ولی گوش نمیدادن انقدر داد زدم که گریم گرفت و رفتم تو ساحل نشستم و حالم بد شد که ایدا صدای حامد زد و گفت حال تینا بد شده و حالا برگشتن
حامد و بالا سرم دیدم گفت عشقم چیشده
هیچی نگفتم وگریم گرفت
حامد دستمو گرفت و دستمو کشیدم و با همون لحن گریه ای که داشتم گفتم:ولممم کن
-خو چیشده
-اگه غرق میشدی چی میشد هان براچی هی بهت میگم برگرد گوش بحرفم نمیدادی هان
رفت معذرت خواهی کنه که بهش گفتم با من حرف نزن و حالش گرفته شد و صداش و میشنیدم که به سپهر میگفت دیدی بت گفتم نریم جلو اه بیا ببین حالا تحویل بگیر
ایدا:تینا
-جونم اجی

-اوقاتشو تلخ نکن
-اون مگه نکرد؟
-حالا که غرق نشده
-اگ میشد چی اتفاق یه لحظه اس
-ای بابا انقدر گریه نکن
-اعصابم بهم ریختس
-میدونم ولی ببخشش دیگه بیخیال شو
-چی بگم منم نمیخوام این روزا رو بهم بریزم و تلخ کنمش
-افرین فداتشم
ناهار ماهی گرفتیم و سپهر وحامد درست کردن وخوردیم
وقرار شد فردا صبح بریم جنگل بهشر وخیلی جای باصفاییه واسه همین دلم نمیخواست زود بخوابم ساعت2با حامد رفتیم دم دریا و رو یه صخره ها نشستیم و صدای موج هایی که به صخره میخورد ونسیمی که صورتم ولمس میکرد و موهام میرفت تو صورت حامد خوشم می اومد و اذیت میشد
دستمو گرفته بود و سرم رو شونه اش بود و هردو ساکت بودیم و نمیدونستم حامد به چی فکر میکنه که گفت:تینا
-جون دلم؟
-خسته شدم دیگه
یهو قلبم لرزید یعنی چی منظورش چی بود
همینطور که سرم رو شونه اش بود و به دریا زل زده بودیم گفتم:یعنی چی؟
-این همه وقت باهمیم میخوام بیام با بابات حرف بزنم و مامانم زنگ بزنه خونتون
-نه نه نکنیا
حامد نگاهم کرد و متعجب بود
-چرا؟
-میخوام ادامه تحصیل بدم
صدای قهقه خندیدنش سکوت فرا گرفته اونجا رو میشکست و تا نگاهم میکرد و باز میخندید
کم کم از خندش منم خندم گرفته بود وبلند شد و گفت تینا بیا ببینیم کدوم همدیگرو بیشتر دوستداریم
-معلومه من
حامد دوتا سنگ برداشت یکی داد به من و یکی خودش گفت پرت میکینم هر کی بیشتر رفت اون بیشتر دوستداره طرفو
-قبول
سنگ و پرت کردم و گفتم هاها بنداز
حامد انداخت خیلی بیشتر من جلو رفت خب اون پسره زورش بیشتره منه و گفت حالا دیدی
-نخیرم قبول نیست تو زورت بیشتره
-ندیگه نزن زیرش اقاتون میگه بیشتر دوستداره بگو چشم

-چشم
-افرین
رفت پایین صخره ومن بالا سرش بودم که گفت بپر بغلم
-نه بخدا می افتم
-بپر میگیرمت
-نه میترسم
-ترسو فک کردم فقط از سوسک میترسی
-نخیرمممم نمیترسم
-ترسو
-نیستممم
-پس بپر
یکهو پریدم و حامد گرفتم و منو بلندم کرد و انداختم رو شونه اش و تا خونه بردم وتا خونه اصرار میکردم بزارتم پایین
نمیدونم چرا موقعه خواب حالا من شیطونیم گل کرده بود هی حامد و اذیت میکردم موهام وسمت صورتش میبردم قلقلکش می اومد
با موهاش بازی میکردم چشاشو رو به بالا میکشیدم دیگه
کلافش کردم تا اینکه گفت واییی توله و گرفتم خوابودنم و روم نیم خیز شد موهام زیر تنم گیر کرده بود وسرمو بلند کردم و موهامو کشید بالا و گفت:چیه انقدر اذیت میکنی میخورمتا
خنده ای کردم و گفتم اونوقت تموم میشم بی تینا میشی
-نخیرنمیشم
-میشی
-میخوای بخورمش ببینی
-نه نه باشه تموم نمیشه
-پس میخورمش
-عه اذیتم نتون دیجه
-دوستدارم
-ولی من ندارم
-عهههه
-عاشقتم
چال لپم وبوس کرد و گفت:تینا دخترم چال لپ نداشته باشه مامانشو تنبیه میکنم
-عه تقصیر مامانش چیه
-خب دیگه از الان گفتم
-چندکیلویی؟
یهوو حامد برگشت سرجاش و گفت ببخشید
-دیفونه کلا کنجکاو شدم چن کیلویی
-79
-اون 9اش چیع
-خو80 چه فرقی داره تازه من تقریبی گفتم
-شبت بخیر
-شب توام بخیر
خوابیدیم و صبح ساعت8 بیدار شدیم و وسایلمون و جمع کردیم و رفتیم سمت بهشهر
ساعت3بود رسیدیم وناهارم نداشتیم سپهر رفت رستوران غذا بگیره بیاد و ماهم چادر زدیم ناهار خوردیم و سپهر و حامد رفتن خوابیدن منو ایدا هم رفتیم یکم دور و اطراف بگردیم وگوشیم زنگ خورد مامانم بود سلام و احوالپرسی کرد و گفتیم که فردا برمیگردیم و به ایدا گفتم وای ایدی فک کن دو ملیون تو حسابمونه به چه کیفی بکنیم
-عه راست میگیا
-پایه ای بریم تا اخر این جنگل؟
-گم میشیما
-نشونه میزارم بیا دیگه یکم ریسک کن
-تینا تو دردسر می افتیم از الان دلشوره گرفتم
-به چیزای خوب فکر کن
دست ایدا رو گرفتم و راه افتادیم وقدم میزدیم و کم کم هوا داشت تاریک میشد وتصمیم گرفتیم برگردیم که دیدم سر راهمون یه گراز داره غذا میخوره ایدا جیغ زد و در دهنشو گرفتم و گفتم بیا از اونطرف میریم و اروم رفتیم و رفتیم ولی به هیجایی نرسیدیم وگریه ایدا داشت در میاومد و بدتر اعصاب منو خورد میکرد شماره حامد و گرفتم جواب نداد یبار دوبار نزدیک هزار بار تکرار کردم ولی جواب نمیداد ساعت شد6ما نه چراغ قوه داشتیم نه هیچی که از خودمون دفاع کنیم یه چوب پیدا کردم و حتی با اون زورم نمیرسید به موش بزنم و حداقل دلم و قرص میکرد انتن گوشیم پرید و برگشتیم عقب تر و انتن داد یعنی از اون نقطه تکون میخوردیم نمیتونستیم هیچ غلطی بکنیم هوا تاریک شد و وشیم زنگ خورد حامد بود سریع جواب دادم و داد میزدم حامد گم شدیم وای حامد نمیدونیم کجاییم حاااامد کمک و گریه میکردم
-الو تینا صدات نمیاد کجایی
وتماس قطع شد و زد نو سرویس دیگه منو ایدا گریه میکردیم و همدیگرو بغل کرده بودیم که یهو صدای دویدن چند تا حیون رو شنیدیم که دنبال هم میکنن و منو ایدام سمت همون صداها دور خودمون میچرخیدیم گوشیش و دراورد و فلش گوشیش و روشن کرد و دیدیم دوتا گربه ان دارن می دون نفس عمیقی کشیدم و دوباره سعی کردم با حامد تماس بگیرم که دیدم اس ام اس داد اس دادم که نت و وصل کن برات لوکیشن بفرستم ونت گوشیم و روشن کردم و ولی انتن نمیداد ای گند بخوره نقطه اتصال ایدا رو وصل کردم و گفتم ایدا تا نتت وصل شد میگم برا حامد لوکیشن بفرستی
-باش
از ایدا دورتر شدم و هنوزباچشمم میتونستم اطراف و ببینم و ساعت6:15بود
یه درخت و گرفتم و سعی کردم به شاخه اش اویزون بشم و با اینکه دستم زخم شد ولی نت ایدا اومد و خیلی ضعیف بود وایدا زد رو لوکیشن و حال یه رب داشت لوکیشن جست و جو میکرد و تا فرستاد شارژ ایدا تموم شد وپریدم پایین و پام اون وسط پیچ خورد
از دردی که کشیدم چشامو محکم بسته بودم و حرفی نمیزدم یهو صدای خرناسه گراز اومد نفسمو حبس کردم و من سرمو تو بغل ایدا فرو کردم و اونم سرش وتوبغل من
وبهش گفتم هیس اجی هیچیمون نمیشه
ساعت7 شد و ماهنوز اونجا منتظر کمک بودیم وهردقیقه صدای عجیب و غریب می اومد ویهو یه چیزی بهم خورد و جیغ زدم وایدا رو کشیدم و شروع کردیم دویدن و فلش گوشی ایدا روشن بود حتی نشونه های خودمونم نمیتونستیم پیدا کنیم
ای تف به هرچی گرازه اگه نه از همون راه خودمون بر میگشتیم هوا یکم سرد شده بود وبو نم نم بارون و حس کردم وداشت هوا ابری میشد و با ایدا شروع کردیم هرچی سوره از مهدکودک یادمون داده بودن میخوندیم و گوشی ایدا خاموش شد ای لعنت به این شانسمون وکم اورده بودم منم شارژم داشت تموم میشد وهردو گوشیامون خاموش شد
داد زدم خداااااااایا ببخشید هرچی گناه کردم ببخشم
خدایا دلم نمیخواد اینطوری بمیرم خدایا بزار یبار دیگه عشقمو مامان بابامو ببینم خدایا سنی ندارم خواهش میکنم نجاتمون بده
ایدا با همون لحن گریه اش گفت:بسه تینا بسه تینا اگه مردیم حلالم کن اگه یکیمون زنده موند وصیتمون و بگه
-خفه شو ایدا خفه شو
-تینا اگه زنده موندی به سپهربگو اگه یه روزایی اذیتش میکردم بخاطر اینکه دوسش داشتم حساس بودم بهش بگو ایدا تو رو میپرستید بهش بگو دلش میخواست وقتی که داشت میمرد دوست داشت عشقش و یبار دیگه ببینه بهش بگو دلم میخواست رویاهامون باهمدیگه به حقیقت بپیونده ولی سرنوشت جدام کرد ازت ،تینا بهش بگو همیشه حواسم به خودش و نینی هاش هست و اشکش بیشتر شد
-ایدا بس کن هیچیمون نمیشه
-تینا بهش بگو اسم بچهاشو همونایی بزاره که باهم انتخابش کرده بودیم
-ایدا هیچیمون نمیشه وخودم بدتر از ایدا گریه میکردم محکم تر بغلش کردم و گفتم حالا اگه تو زنده موندی ازم فاصله گرفت و دستش و رو لبم گذاشت و گفت هیشششش
-گوش بده فقط اگه مردم بگو حامد ببخشید که تینا نتونست به حرفش عمل کنه وترکت کرد بهش بگو فراموشم کنه و زندگی و ایندشو بهم نزنه بهش بگو تینا گفت اگه خودت و داغون کنی تو قبر عذاب میبینه بهش بگو تینا گفت دلم لک میزنه یبار دیگه بهت بگم عشقم و با صدای گرمت بگی جون دلم خانومم بهش بگو دلش برا همچی تنگ میشه ولی خدا اینکارو کرد و شاید صلاحم بود که نرسم به ارزوهام ارزوهایی که الان برام یه چیز پوچه ارزویی که دم ارایشگاه میخواستم تو لباس دومادی ببینمت و بگم اوووف اقا دوماد دل لامصب مارو که بردی بقیه دلشون نره بهش بگو یادته باهم نشسته بودیم ودستم و گرفتی و گفتی تینا تا حالا به اینده فک کردی گفتم بیا بهش فکر نکنیم ناراحت شدی گفتی چرا گفتم اگه رویا بسازیم خراب میشه همه چی برعکس میشه دیدی حق با من بود دیدی نه تو داماد قصه هام شدی نه من عروست نه من مامان شدم نه تو بابا ولی تو میتونی عشقم یه بابای خوشتیپ و قوی یکی که پشت دخترش میمونه و مراقبشه دختری که چال لپ داشته باشه و زار زدم و گریه کردم
ایدا قلبم تیر میکشه ایدا من ارزوهامو میخوام و ایدا هیچ حرفی نمیزد شروع کردم به داد زدن و کمک خواستن ایدا که از بس گریه کرده بود از حال رفت و رو زمین به یه درخت تکیه داد ولی داد میزدم و صدام میپیچید
توروخدا کمک کنید هیچکی نیس صدامو بشنوه
صدام دیگه در نمی اومدو کنار ایدا نشستم و حس کردم خوابش برده تو دلم به خدا گفتم اگه قراره بمیریم منو پیش مرگ ایدا من وسرم و رو شونه ایدا گذاشتم و پلکام سنگین شد
نمیدونم اصلا خوابم برد یا نه نه از زمان خبری داشتم نه از وضعیتم فقط از ترس پریدم و تند تند صدای ایدا میزدم ببینم ....
پاسخ
#9
قسمت هفتم


سالم هست یانه که یهو بیدار شد و گفت چیشده تینا بوسش کردم و گفتم خدارو شکر سالمی وصدای فریاد یکی می اومد ولی کم بود و داشت دور تر میشد با ایدا یک دو سه گفتیم و داد زدیم کمککککک
کمککککک
کممممککک
ما اینجاییم
کممممممک
حاااااااممممممد
کممممک
صداهای نااشنا کم کم بهمون نزدیکتر شد و دیدم صدای حامده و باز داد زدیم ما اینجاییم کمک ونور چراغ قوه ای اومد نزدیک ما و گفت نترسین پیداتون کردیم اشک از سر ترسم بود یا شوق نمیدونم فقط سپهر و حامد اومدن طرف ما محکم بغلش کردم و میلرزیدم انقدر گریم گرفته بود که حرف دلمو نمیتونستم به حامد بزنم لباسای منو ایدام خیس شده بود و با دوتا جنگل بان و سپهر و حامد و ایدا برگشتیم و مثل اینکه یه عده ای دنبالمون بودن وبالاخره پیدا شدیم خیلی از اون دوتا اقا تشکر کردیم و زبونم دیگ توان حرف زدن نداشت تا حامد میگفت تینا بغضم میترکید اصلا از نظر روحی نه من و نه ایدا خوب نبودیم
نشستیم تو ماشین وحامد و سپهر جلو نشستن
به بیرون خیره شده بودم و خوشحال بودم ولی این حس تو حالت فیزیکی من تاثیری نمیزاشت :(
مسافرخونه که به ما نمیدادن سپهر زنگ زد به یکی از دوستاش و رفتیم سمت گرگان و من خوابم برد ساعت 3:30بود که حامد صدام زد و گفت رسیدیم ایدا تو ماشین نبود و با نگرانی گفتم:ایدا کجاست؟
-سپهر بردتش تو خونه
پیاده شدم و باهمون چشمای نیمه بازم و اخمی که حاصل نوری بود که تو چشم میخورد خونه ای و دیدم و گفتم اینجا کجاست
-خونه دوست سپهره بیا بریم تو تا سرما نخوردی و در ماشین و بست و وارد خونه شدیم
ایدا با یه پتو پیچیده شده دور خودش رو مبل نشسته بود و لیوان چایی دستش بود وبه یه نقطه خیره شده بود حامد کیف لباسمو اورد و لباسمو عوض کردم و برگشتم کنار بچها و حامد از رو میز لیوان چایی بهم داد و رو یه مبل تک نفره چهارزانو نشستم و دو دسته لیوان و گرفتم تا دستام گرم بشه و سپهر گفت نگاه قیافتون و شکه زده شدین حسابیا صدای خنده ایدا اومد وخوبه که حالش خوب شده وسپهر رو به ایدا گفت چیشد چرا دیونه ها انقدر دور شدین با لحن بدی گفتم اره تقصیر من بود
-کسی مقصر نیست اون اقا گرازه مقصر بود و میخندید
وهمینطور که داشت تک تک صحنه ها رو با خنده تعریف میکرد و روبه من کرد که ادامه اش و بگم با اخمی شدی لیوان و رو میز گذاشتم و بدون نگاه کردن بهشون گفتم ایدا خودت همشو بگو رفتم تو اتاق و زدم زیر گریه در باز شد و حامد اومد تو همینجوری که دستمو جلو صورتم گرفته بودم حامد بغلم کرد و گریه میکردم
و شروع کردم حرف زدن
ح..حام..حامد من فکر کردم دیگه نمیبینمت من فکر کردم دیگه هیچوقت ...
-هیسسس دیگه گذشت حرفشو نزن
اشکامو پاک کرد و ایندفعه خودم رو پنجه پام بلند شدم وحامد و بوسیدم و اونم همراهیم کرد صورتامون ازهم یکم فاصله گرفت و به چشمای همدیگه نگاه کردیم ولبخندی زدیم و دوباره ادامه دادیم
از حامد که جدا شدم دیگه لبخند رو لبم بود و سرم و پایین انداخته بودم ولبم و به دندونم گرفته بودم ومیخواستم لبخندم از این باز تر نشه و حامد گفت بریم بیرون
با سرم موافقت کردمو دستش و گرفتم و رفتیم پیش ایدا و سپهروکنار ایدا نشستم وایدا گفت کار خودش بود حالتو خوب کنه ها
-خخ ایدا موقع مردن چه اعترافایی پیش هم کردیما
-اره دیدی خوب شد طول نکشید اگه نه همه چیو لو میدادیم با هم بلند خندیدیم و توجه اقایون بهمون جلب شد وواسه ایدا چشم و ابرو رفتم که چیزی نگه.
صبح راه افتادیم وبه مامان گفتم که دیرتر راه افتادیم وتو جاده انتن نداد نگران نباشه و بعد از اینک تماس من قطع شد گوشی ایدا زنگ خورد و بعد از اینکه ایدام با مامانش حرف زد حامد رو به سپهر گفت:میگم مادرزنامون ما رو هم اینطوری بعدا دوستدارن
-بیشتر اینا
من:من مامانم باس منو بیشتر دوستداشته باشه
ایدا:تینا اینا بیان دیگه ته دیگ به ما نمیرسه که
حامد:زدی تو خال ایدا
و همه باهم خندیدیم و از کنار صندلی حامد دستمو بردم جلو گفتم شما زیادیت نشه بس نیس من دوستدارم؟
-عشق مادرزنمم باشه چی میشه
-خیلی پرویی
دم ظهر شده بود و زدیم کنار وساندویچ گرفتیم خوردیم و سپهر خسته شده بود و برگشت قرار شد حامد پشت فرمون باشه...

***
هوا تاریک شده بود من حواسم کامل به حامد بود وهمه چیزیو زیر نظر داشتم حالت چشماش که ببینم خوابش گرفته یانه
سرعتی که داره میره ووقتی یکم سرجاش یکم تکون میخورد و حس میکردم کمرش درد گرفته شونه هاش و از پشت ماساژ میدادم
واهنگ ناصرزینعلی میخوند ومنم لب خونی میکردم

"اخه مثل من دیگه کی به تو عشقم میگه"

""نمیدونم چی میشد تورو نداشتم اگه

نترس، مثل کوه پشتتم اینو بهت قول میدم مثل یه مرد

دیگه وقتشه یکی عشقت بشه

اون که دنیاشو برات نقاشی کرد

اخه کی مثل من دیگه کی به تو عشقم میگه

نمیدونم چی میشد تورو نداشتم دیگه


کی مثل من برات همه چیش و میده پات


اخه مثل من تورو کی واسه خودت میخواد....

"همش یه چیزی بم میگه حسامون نزدیکه بهم میاد

تویی باهام همه جا تو رویاهام

لعنتی چرا همش دلم تو رو میخواد

اخه مثل من دیگه کی به تو عشقم میگه

نمیدونم چی میشد تورو نداشتم اگه

کی مثل من برات همه چیشو میده پات

اخه مثل من تورو کی واسه خودت میخواد

ناصر زینعلی))


همینطوری که میخوندم به حامد اشاره میکردم وباهم میخوندیم خسته شده بودم و چشمام خمار شده بود ولی دل به خواب نمیدادم یکم با گوشیم بازی کردم و به سپهر گفتم حواست به حامد باشه و خوابم برد ....

چشامو که باز کردم دیدم عوارضی هستیم و اخ جووون نزدیکه خونه بودیم ولی هنوز چند کیلومتر دیگه مونده بود
دوباره خمیازه کشیدم و خوابیدم:)




*****
جیریک جیریک بسته تیتاپی که داشتم باز میکردم رو مخ اطرافیانم بود و با یه ضربه بالاخره خلاصش کردم و ابمیوه امم نی اش و باز کردم و رو صندلی شماره25چهارزانو زده بودم ویه گاز تیتاپ با یه قلوپ ابمیوه میخوردم و با اون یکی دستم تست میزدم وخیلی بیخیال و بی استرس سوالارو میخوندم و میزدم وعربی مزخرف ترین قسمت بود و اخرش نقش قواعدش تو این زندگیمو نفهمیدم هوووف اخه عربی تو کنکور زبان چیکار میکنه تمام تمرکزم رو سوالا بود و اونایی که بلد نبودم بیخیال رد میشدم دو حالت داشت یا کنکور قبول میشدم یا نمیشدم دیگه
خلاصه یه 3ساعتی رو این صندلی نشسته بودم دلم میخواست بلند بشم کش بیام تا یکمم وول میخوردم این مراقبا مثل جغد سرشون رو به من میچرخید و زل میزدن
زمانمون که تموم شد و اومدم بیرون یه اخیشش از ته دلم گفتم و درود بر ازادی اطرافیانم که شنیدن میخندیدن و رفتم بیرون از در دانشگاه و مامان و بابامو دیدم که منتظرن وحامد یکم اونطرف تر منتظره
شبیه این فیلم هندیا دویدم ومامان بغل کردم وبابا بهم خسته نباشید گفت وحامد بغلم کرد چرخوندم و گفت خانوم خودم خسته نباشه تیزهوش مملکت نخبه ی خودم خسته نباشه وبوسم کرد و رو به بابام گفت بریم دیگه خونه خانوم ماهم خسته اس
یکهو به خودم اومدم و دیدم مامان و بابا دارن میان سمت وای عجب رویایی بودا کاش الان منو حامد نامزد کرده بودیم و الان دورا دور سلام و علیک نمیکردیم هوووف اخ تعریفای حامد و بگو تو تصوراتم وخندم گرفته بود
مامان:چطور بود؟سخت نبود ک
-زکی مامان مگه میشه کنکور سخت نباشه
یهو دیدم قیافه اش مچاله شد با لبخند گفتم ولی دخترت نخبه مملکته قبول میشم
-ایشالا
-بریم دیگه بریم که ازاد شدم
بابا:نه اینکه قبل کنکور تو اتاقت زندانی بودی
-عه بابا خو ایدام که بدتر من بود
-خب خدام در و تخته رو بهم جفت کرده
رفتم بشینم تو ماشین که یهو گفتم بابایی دومین منتظرم باش دوستمو ببینم چیکار کرده بیام
-باش زود بیا
رفتم یه جایی دور از چشم مامان و بابا وحامدم اومد اونجا سلام و احوال پرسی خسته نباشید گفت و براش تعریف کردم که وای حامد داشتم تیتاپ باز میکردم جیرجیر میکرد دیگه اطرافیانم میخواستن بلند بشن یه چیزی تو مخم بزنن
خندیدوگفت:هرجا میری تو باید یه شر گری بکنیا
-مخلصیم شما استاد مایی من دیگه برم خانوادم منتظرمن
-سلام مامانو برسون
-باش میگم داماد دسته خلت سلام رسوند
-خل عمته رفتی خونه اس بده
-چشم من رفتم
خدافظی کردیم و رسیدیم خونه اول یه اهنگ شاد گذاشتم و گفتم درود برا ازادی
وشروع کردم رقصیدن و رو تختم از حال رفتم
ساعت2بود واسه ناهار مامانم صدام زد و بلند شدم دست و صورتمو شستم و رفتم سر میز ناهار هنوز یه قاشق نخورده یادم اومد که به حامد اس ندادم به سرعت جت رفتم سمت اتاقم که دیدم دوبار تماس گرفته و اس دادم ببخشید خوابم برد الان بیدار شدم برم ناهال بخولم بیام
بعد یه ثانیه جواب داد نوش
رفتم پایین و مامان وبابا یجوری نگاهم میکردن و حالا بهونه چی بیارم
-چیزه شیر اب و باز گذاشته بودم
-باش غذاتو بخور
ناهارم که تموم شد ظرفا رو جمع و جور کردم و شستم و بعدش به حامد اس دادم خب اقاییم در چه حاله
-دراز کشیدم
-ناهار خوردی؟
-اره غذا از دیشب بود داغ کردم
-حامد امشب خواستگارمیاد
-چی؟چی گفتی میاد
-خواستگار دیگه
-بسلامتی
-یعنی هیچ نظری نداری
-روز خوش
-غلط کردم دروغ گفتم ندارم کی میاد یه خل دیونه رو بجز خودت بگیره
-خوبه میدونی(استیکرخنده)
-(استیکراخم)خو خل میاد خلو میگیره
-بعله فرمایش شما متین است
-خب به مناسبت ازاد شدن من چی مهمونم میکنی
-مهمون؟تو احیانا نباس مهمونم کنی؟
-نه خانوم تو کنکورش تموم شده من مهمون کنم
-(استیکرخنده)
-خو ینی چی مهمون نمیکنی؟
-شما جون بخواه
-ژژژووون باو
زنگ زدم به ایدا و جواب داد و همزمان گفتیم چطور بووود؟
-من که بد نبود تو چی؟
-منم بدک نبود پیام نوری چیزی قبول میشم
-اهان خب چخبر کی دادی؟
-چی دادم!!!!!من غلط بکنم بدم خودشون گرفتن زوری
-زهرمار
-پایه ای بریم بیرون دور دور؟
-چجورم
-پس6میام
-عه نه با حامد قرار دارم
-پس چرا اول نمیگی الان میخواستی من بفهمم با حامد قرار داری
-نه بخدا یادم نبود جو زده شدم
-باش پس بندازیم اخر هفته در جریانی که هنوز 2تومن تو حسابمونه
-اوه یس
قطع کردم و دیدم سه تا تماس از دست رفته از حامد دارم زنش زدم و قرارشد7بریم مه اونم کاراش تموم شده باشه
حالا من چی بپوشم
مانتو عیدم که ابی روشن بود ومد سال بود و پوشیدم با شلوار سرمه ای رنگ دم پا و یه شال سرمه ای انداختم با مامانم از قبل هماهنگ مرده بودم وخلاصه حامد سرکوچه اومد دنبالم ورفتیم پیتزا پدرخوانده و فوق العاده شلوغ بود یه یک ساعتی علاف بودیم ولی ارزش داشت خلاصه من که یه پیتزا زیادمم بود ولی حامد گوش نکرد و دوتا گرفت که نصف برا من موند وتو راه به یکی از این بچهای چهارراه که دعا و ادامس واینا میفروخت دادم حداقل اینا سیر بشن از این کارم خوشحال بودم ویکم تو خیابونا چرخیدیم و حرف خاصی نزدیم و رسوندم خونه.
چند روز از این قرارمون گذشته بود واتفاق خاصی نیفتاده بود تا اینکه خبر قبولی دانشگاهم رسید اینم دانشگاه دولتی تو شهر خودم این یعنی بهترین شانس
شیرینی گرفتم و رفتم سمت دفتر حامد و تا وارد شدم ماتم برد باورم نمیشد این دختره ی سیریش اینجا پشت میز منشی چیکار میکرد همون دختری که تو پارک اون بلا رو سر من اورد بدون اینکه سلامش کنم رفتم سمت اتاق حامد و وارد شدم حامد سرش به کار خودش بود یکهو که منو دید جا خورد شیرینی رو میزش گذاشتم و خشک و خالی سلام کرد

-چیشده؟
-هیچی
- چرا انقدر اخمو وناراحتی
-کی گفته ناراحتم هوم؟
-قیافه الانت
جوابی ندادم وحامد شیرینی و باز کرد و گفت به به حالااین به چه مناسبته
-دانشگاه
-مبارکه کجا قبول شدی؟
-بیخیال من دیگ دارم میرم میخواستم همینو بگم
حامد تا رفت حرف بزنه اون ج....***پوووف همونی که میدونید با هزارتا ناز و کرشمه اومد تو اتاق و با اون نیش بازش رو به حامد یه برگه داد و اروم یه چی گفت و وقتی میخواست بره حامد لبخندی بهش زد وگفت ممنون یه تا ابروهامو بالا داده بودم وبا نفرت نگاهش کردم
وقتی از اتاق گمشد بیرون سمت حامد گفتم:مبارک باشه منشی جدید عشقتون و استخدام کردی
-مامانش زنگ زد بهم که داره دنبال کار میگرده و مادرتون گفته منشی قبلیتون باردار شده و حالا یه لطفی بکن
-میگفتی منشی گرفتی
-مامانم امار دقیق و داده بود
-توام که زیاد بدت نیومده
-چرند نگو میدونی خودتم که هیچ از این خوشم نمیاد
-نمی اومد الان نیشت باز نبود (شکلک حامد و در اوردم و با لحن مسخره ای گفتم:خیلییی ممنوووون)
حامد دست تو موهاش کرد و بلند شد اومد سمتم و گفت:به من شک داری؟
-نخیر
-س چیه چرا برات مهمه
-چون پسراا خرین نمیدونید بعضی این دخترا چه موجودین
-تشکر
-بهش میگی دیگه سرکار نیاد فهمیدی؟
-نمیتونم بقران تو رودروایسی گیر کردم
-منو دوستداری؟
-معلومه که اره
-اخراجش میکنی
رفت بگه تین...که رفتم بیرون و اعصابم فوق العاده خورد بود باورم نمیشه صبح تا عصر پیش حامده چقدر از این بدم می اومد درضمن حالا که حامد منو میخواد اینکارو میکنه انتخابش و میکنی
ازفکر و خیالش اومدم بیرون ورفتم خونه و به مامان گفتم دایی سامی و دعوت کنه خونه واسه ناهار مامان هم مخالفتی نکرد و برا ناهار دایی اومد دلم براش تنگ شده بود و ازش خیلی تشکر کردم بابت کمک های درسی که بهم کرده بود
تا شام خونمون بود وپاسور وشطرنج و تخته نر بازی میکردیم باباهم به جمع ما پیوسته بود واز مامانم خواستم بیاد تا حکم بازی کنیم بعد از شام هم رفتیم تو بالکن نشستیم و بابا بند و بساط قلیون و راه انداخت بهترین شب بود و سرگرم بود ساعت12بود که گوشیمو چک کردم حامد اس داده بود جوابشو ندادم و گوشیمم خاموش کردم اصلا
نمیخواستم موضوع صبح یاد اوری بشه برام و امشب کوفتم بشه بخوابم بنابراین بهش فکر نکردم و خوابیدم
کم کم مشغول کارای دانشگاه و شهریه و اینا شدم ایدا هم ترجیح داد دانشگاه ازاد بره واونم سرش شلوغ بود
اخر هفته بود وقرار قبلی منو ایدا کنسل شده بود و ایدا زنگم زد که هفته بعدی تولد ساسانه دوسته صمیمی مشترک ما4تا
مطمئنم توام دعوتی بیا بریم خرید که ساسان پولداره و جمع پولدراس باید لباس شیک بپوشیم
قبول کردم و رفتیم بیرون
اول لباسایی که انتخاب کردم باز و لختی بود و ایدا گفت که تولد قاطیه باید یه چیز بسته میگرفتم کت وشلوار که اییی بزرگونس بلوز شلوارم که یجوریه من نمیپوشم
با پیشنهاده ایدا یه ماکسی زرشکی گرفتم که خیلی شیک بود خب قد منم بلند تر نشون میداد ایدام یه لباس عروسکی دکلته زرشکی رنگ انتخاب کرد هردومون باهم ست کرده بودیم وکفش پاشنه دار زرشکی و مشکی هم خریدیم
تو راه برگشت جریان دفتر اقا حامد و تعریف کردم و ایدا میگفت باید یه درس حسابی اول به حامد بعدم به دختره بدی نمیدونستم چطوری و از چه راه
با ایدا واسه 4شنبه وقت ارایشگاه گرفتیم و فکری به ذهنم رسیده بود
3شنبه یعنی دقیقا یک روز قبل از مهمونی رفتم خونه سامی و علاوه بر اینکه ناهار درست کردم بهونه ای کردم واسه اینکه کمکم کنه
سر میز ناهار بودیم که بدون زیاد مقدمه چینی گفتم:
سمی پسره یادت میاد که گفتم بهم علاقمنده همون خوشکله
-اره
-چطوری مطمئن بشم از حسش؟
-از رفتاراش دیگه
- مغروره نمیشه تشخیص داد
-خب باید فکر کنم
-دایی
-جونم
-فردا تولد یکی از دوستاشه که منم دعوتم خب
-خب
-خب به جمال زیبات بیا پارتنر من شو تا عکس العمل اون و ببینیم
-فکر خوبیه
-اون کت مخمل قرمزه بود اونم بپوش که ست من باشی
-خب خانوم خانوما از قبل نقشه کشیدی
-نه الان به ذهنم رسید
-بیا برو جوجه من دیگ تورو نشناسم
***
عصر برگشتم خونه وفکر کنم نقشه ام بگیره و موفق بشم با ایدا هم هماهنگ کردم واول مخالفت کرد که اینکارو نکنم ولی بعدش راضی شد
*****
4شنبه سرنوشت ساز


با ایدا رفتیم ارایشگاه و موهامو قهوه ای روشن شکلاتی رنگ کردم وابروهامو یکم تیره تر کلی عوض شده بودم موهامو برام شنیون بالا بست وفقط یه کم از موهامو جلوم ریخت و شکوفه های اکلیلی زرشکی برام زد
سایه ام و سایه اکلیلی زرشکی زد و ایدا فقط شنیونش با من فرق داشت ارایشمون شبیه هم بود همه جام برق میزد سرویس نقره که شکوفه های ریز ریز زرشکی داشت و انداختم وسپهر اومد دنبال ایدا و رفتم منم منتظر دایی سامی بودم که یه ربع بعد سپهر رسید رفتم بالا و نشستم تو ماشین دایی سوتی زد و گفت وای دختر چیشدی دل من که رفت بابا بقیه چیکار میکنن
-اووف سامی دوست پسر خوبی میشیا
خنده ای کرد و راه افتاد منم ادرسی که ساسان فرستاده بود و نشون سامی دادم و رسیدیم
پیاده که شد یبار دیگه کامل انالیزش کردم
صورت سه تیغه با ریش بزی خخ
یه شلوار مشکی رنگ با کت زرشکی و بلوز زیرشم مشکی بود یه کروات زرشکی رنگ موهاشم که از اینا که وسطش هست دورش نیست بود عاشق این مدلم ابروهام که مرتب شده ومردونه دستمو دور بازوش انداختم و وارد شدیم شالمم گذاشتم تو کیفم ودایی کنار گوشم گفت موهات و رنگ کردی؟
-اره
-مشکی بهتره
-دوباره مشکیش میکنم
-افرین
رسیدیم به میز سپهر و ایدا که ایدا خانومانه نشسته بود اخ قربون مظلوم شدنش برم سلام کردیم وسپهر از قیافش معلوم بود جا خورده با دایی دست داد گفتم سامی سپهر
سپهر سامی
سامی گفت خوشبختم وسپهرم خشک و خالی گفت همچنین
یه میز با میز ایدا فاصله داشتیم نشستیم یکهو ساسان و دیدیم که اومد دم میز ما زیر چشمی نگاهم به سپهر بود و زل زده بود به ما سلام و تبریک گفتم سامی به عنوان دوستم معرفی کردم نشستیم و به دایی گفتم که سپهر دوست صمیمی حامده
حامد هنوز نیومده بود و ایدا اس داد بهم که همه دارن درباره شما دوتا حرف میزنن حامد بیاد دعوا میشه ها
-نترس غلط کرده حالشو میگیرم
-خدا بخیر بگذرونه
یه نیم ساعت گذشته بود که حامد اومد قلبم مثل گنجشک میزد و میترسیدم به دایی گفتم این حامده که داره میاد صورتش و فیس تو فیس من کرد و شروع کرد حرف زدن و خندیدن خندم گرفته بود سامی انقدر وارد بودی رو نمیکردی
-خب پسرم دیگه همجنسمو میشناسم
-بعله دعوا نشه
-واس چی بشه ما دوستیم
نفسمو فوت کردم و سپهر شروع کرد حرف زدن با حامد به ایدا اس دادم امار بده
-وای داره مقدمه چینی میکنه تو رو نشون بده اخه حامد درباره تو پرسید
-خب
منتظر اس ایدا بودم که نگاهم به حامد قفل شد از قیافش میتونستم تشخیص بدم که میخواد خرخره ی سامی بجوه
نگاهم وازش برگردوندم که دایی میوه بهم تعارف کردم منم خیلی صمیمی قبول کردم وایدا اس داد
-تینا الان خون و خون ریزی میشه حامد میخواد بیاد دهن دایتتو سرویس کنه
-گوه خورده
-بابا ببین سپهر نگهداشتتش
-پس بزار همینطوری نگهش داره
-تینا بیا از خر شیطون بیا پایین
-تازه اولشه
بلند شدم رفتم سمت میز ایدا جوری رفتار کردم که انگار حامد و ندیدم و رفتیم سمت دستشویی که سرو وضعمون ببینیم اوووف چه جیگری شده بودیم بخصوص من که بعد اینهمه مدت موهامو رنگ کردم حدس میزدم انقدر تغییر کنم تا اومدیم بیرون یکی بازوم کشید واز ایدا جدا شدم
حامد با نفسای تند خشنی که میکشید گفت:اون مرتیکه کیه
-یه دوست صمیمی
-بدبخت سن باباتو داره
-نه اتفاقا جون و خوش تیپه تازه پخته شدس قیافش
بازو مو محکم فشار داد و گفت گم میشی اینطرف میشینی
-عه عه دیر گفتی خو رودروایسی گیر کردم
-بهت گفتم نمیتونم اون واخراج کنم حرصت گرفته
بلند خندیدم و گفتم حرص؟سر یه چیزی که ارزش نداره مهم نیستی
بازوم و ول کرد و گفت اوکی مهم نیستم

سامی از راه رسید و حامد وقتی اومد از کنارش رد بشه محکم بهش تنه زد
سامی:تینا چیزی شده
-نه بریم
برگشتیم سر میز نشستیم و دایی برام جک میگفت هرهر میخندیدم و حامد بیشتر جوش می اورد ایدا بهم اشاره کرد برم کنارش از سامی معذرت خواستم و یکم با ایدا صحبت کردیم که اهنگ دونفره گذاشتن
ایدا و سپهر بلند شدن و نگاه به حامد کردم که یهو دایی گفت افنخار میدی عزیزم نگاه منظور داری به حامد کردم که نگاهش به سامی بود ومیخواست بخورتش دست سامی گرفتم و رفتیم وسط نور اطراف کمتر کردن ومی رقصیدیم-
-سامی
-بله خانوم خوشگله
-نظرت چیه درباره اش
-معلومه خیلی دوستداره ولی مغروره
- :)
-دایی بهتر نیست تمومش کنم؟
-نه تا اخر هیچکسی نباید بفهمه
-باشه
موزیک تموم شد وسامی دستمو گرفت یه چرخ زدم و گرفت منو تو بغل وصورتمو بوس کرد
برگشتیم که بنشینیم حامد بلند شد اومد سمتم گفتم زد تو گوشم ولی فقط گفت ببین تینا دیگه همه چی تموم شد رابطه ای که خودت با دست هودت گند زدی بهش دوست صمیمیه ارع؟
این مرتیکه دوست صمیمیه اون وسط لاو میترکوندین کات شد دیگه برو دنبال لجبازیات
سریع حرکت کرد به سمت بیرون همه نگاها بخاطر نعره حامد به طرف ما بود اشکم ریخت و دایی گفت گریه نکن درستش میکنم و رفت دنبال حامد ساسان اومد جلو و گفت چیشده
ایدا گفت هیچی و دویدم سمت بیرون و صدای حامد میزدم
دو قدمیش بودم که پام پیچ خورد و افتادم ودایی زد زیر دست حامد که یقه اش وگرفته بود و اومد سمت من حامدم سوار ماشین شد و پاشو رو گاز گذاشت و رفت
مثل ابر بهاری گریه میکردم واشتباه بزرگی کردم
ایدا و سپهرم اومدن وبا کمک دایی نشستم تو ماشین و نبردم خونه
دیگه با حرفای حامد لو رفته بودم و به دایی گفتم چیشده بود و واسه تلافی نقشه ام این بوده ناراحت شد که چرا بهش دروغ گفتم واگه میدونست کمکم نمیکرد
شماره حامد و گرفتم دردسترس نبود حتی یه لحظه صبر نکرد حقیقت و بهش بگم


لباسمو عوض کردم و لباسای دایی و پوشیدم و مدام شماره ی حامد و میگرفتم ولی باز در دسترس نبود به سپهرم سپرده بودم خبری شد بهم بگه
شب تا صبح خوابم نبرد صبح رفتم دفترش ولی اصلا اونجام نبود رفتم دم خونه اش ولی ماشینشم نبود
پووووف این بشرکجا رفته
روزها گذشت و منتظر خبر بودم و کارم شده بود چک کردن خونش ودفترش هیچ خبری نبود شده بودم یه دختر افسرده ومیرفتم دانشگاه و برمیگشتم خونه و تواتاقم به حامد فکر میکردم یعنی واقعا قیدمو زد؟چرا حرفامو وش نداد
کسی که یه روز بدون من نمیتونست الان چند هفته اس نیست
شمارشمو گرفتم اینبار بجای اینکه بگه در دسترس نیست گفت شماره ی مشترک مورد نظر خاموش میباشد
اعصابم بهم ریخته بود داشتم دیونه میشدم خبرشو باید از کی میگرفتم
*****
یک ماه نیم بعد


پدرم مهمونی کوچیکی ترتیب داده بود و خاله هام و داییام بودن اصلا حس و حال مهمونی و نداشتم بین همه فقط سامی حال منو درک میکرد بعد شام دورهم نشسته بودیم که بابام گفت واسه دختر کوچولوم یه کادو دارم ذوقی نداشتم حالم واقعا گرفته بود یهو بابا یه جعبه بهم کادو داد و وقتی بازش کردم دیدم سوئیچ ماشینه لبخند مصنوعی زدم ودست بابامو بوسیدم
رفتم پایین و تا دکمه سوئیچ و فشار دادم دیدم مزدا3مشکی رنگی چراغش روشن شد
خب اون موقع یه لحظه غمام یادم رفت نشستم تو ماشین و زل زده بودم به جلو ذهنم مشغول حامد بود در ماشین باز شد و سامی نشست
-داری بهش فکر میکنی
-نوچ
-پس چی؟
-دارم فکر میکنم باید فراموشش کنم یا نه
-یک ماه نیمه نزدیک دوماهه دیگه
-میدونم واسه همین دارم میگم
-برات اسونه؟
-نه خیلی
-کسی که بخواد بره میره خودت مقصر ندون
سکوت طولانی بینمون بود و دایی رفت از اینه ماشین دیدم مهمونا اومدن پایین و من اصلا حواسم به زمان نبود
پیاده شدم و معذرت خواهی کردم و رفتن ماشین و اوردم تو پارکینگ پارک کردم و واسه دومین بار از بابا تشکر کردم
کمک مامان کردم و خونه جمع و جور شد ورفتم تو اتاقم...
اهنگ پلی کردم

"با قلب خستم تا کی کلنجار تو میری

جون دلم رو داری به تکرار میگیری

صدباردلت رو رو برگ قلبم دوباره

با حکم چشمات میشی تو سهمم از ستاره


تو رو دوست داره

دلت رحمی نداره چشاتم که بی احساس

دوسم داری تویا نه هنوزم که معماس

کشیدیم به شکنجه دیدی فایده نداره دلم بی تو چه میلی به دیونگی داره
دلت رحمی نداره چشاتم که بی احساس

دوسم داری تویا نه هنوزم که معماس

کشیدیم به شکنجه دیدی فایده نداره دلم بی تو چه میلی به دیونگی داره
کی دلت و به نرخ عاشق شدن میخره

تو دل اتیش عشق به عشق تو میپره

بس که هرچی کشیدی به جنگ وبه حاشیه چی از دل من
میخوای دیگه کافیه
دلت رحمی نداره چشاتم که بی احساس

دوسم داری تویا نه هنوزم که معماس

کشیدیم به شکنجه دیدی فایده نداره دلم بی تو چه میلی به دیونگی داره
دلت رحمی نداره چشاتم که بی احساس

دوسم داری تویا نه هنوزم که معماس

کشیدیم به شکنجه دیدی فایده نداره دلم بی تو چه میلی به دیونگی داره
دستم رفت سمت پوشه ای که عکسای حامد توش بود و دیلیت بزنم ولی نتونستم
محکم لپ تاپم و بستم و خوابیدم
*****
هروزم شده بود خطا دیدن ادما بجای حامد فکر میکردم نزدیکم هست ولی اینطور نبود
واسه ماشینم سپهر و ایدا رو بردم پیتزا فروشی و بازهم سپهر از حامد خبری نداشت
وسپهر وایدا بهم گفتن که اخر این ماه نامزد میکنن
از خوشحالی میخواستم جیغ بکشم واقعا مونده بودم چی بگم حتی حلقشونم نشونم داد کم کم داشت اشکم در می اومد
بهشون پیشاپیش تبریک گفتم و ازخدا خواستم همیشه خوشبخت باشن این دوتا
ایدا اخی عزیزم وقتی یادش می افتم که اون موقع تو پوست خودش نمیگنجید یاد خودم می افتیدم که اگه بجای اون بودما همین حسو داشتم
اخر ماه تو یه چشم بهم زدن رسید ایدا خواست همراهش برم ارایشگاه ولی قبول نکردم میخواستم یهووویی ببینم چه شکلی شده
ماکسی بلند حریر مشکی که وسط کمرش سنگ طلایی دوخته شده بود پوشیدم و موهامم مدل یه گل رز درست کرده بودن
خودمو تو اینه نگاه کردم لبخندمم معلوم بود مصنوعیه یجوری امید تو دلم بود که حامد و امشب اونجا میبینمش 5ماه ازغیب شدنش میگذشت و ازش خبری نداشتم هیچکسی خبری نداشت
ایدا عروسی و تالا گرفته بودن و مردونه زنونه جدا بود خب فامیلاشون یکم سنتی و اصیل بودن ایدام احترام میگرفت و قبول کرده بود جدا باشه
وقتی گفتن عروس و داماد اومدن چشامو بستم و منتظر موندم ووقتی صدا لیلیلی اطرافیان اومد چشامو باز کردم وعشقمو دیدمش چه بهم می اومدن از ته دلم شادیشون و خواستم ورفتن رو سن و نشستن
رفتم کنار ایدا گفتم مثل قرص ماه شدی نفسم
به سپهر گفتم ببین اقادوماد یبار ناراحتی ایدا رو ببینم کشتمت وشما ایدا خانوم نبینم داداشیه مارو اذیت کنیا
رو به سپهر گفتم اگه حامد بود بهم پیام بده
-باشه
ازشون دور شدم وحواسم به مهمونا بود
دوماد مرخص شد ورفتم دست ایدا رو گرفتم وشروع کردیم قر ریختن کلی رقصیدم و
یه لحظم فکر حامد نیومد تو ذهنم
یهو اس ام اس اومد دلم یجوری شد استرس داشتم بازش کنم و بالاخره خوندمش
-ن نیومده
انگار همه چی دور سرم میچرخید و رفتم بیرون تالا تا یکم هوا بهم بخوره
نگاه به اسمون کردم پر از ستاره بود خدایا چیکار کردی باهام هوم؟
تا شب گردی هم با بقیه بچها ساناز و ریحانه ومینا رفتیم و کنار ماشین دوماد و جیغ و دست میزدیم ایدا دست گلش و بیرون داده بود و کنارش داد زدم توله باد خرابش میکنه باس پرتش کنیا
سپهر کنار نگهداشت و پیاده شدیم و دور ایدا میچرخیدیم و میرقصیدیم پشت سر ایدا وایسادیم و دسته گلش وو پرت کرد و مثل بقیه تلاشی برای گرفتنش نکردم ولی افتاد دستم ایدا دستش و جلو دهنش گرفت و جیغ زد وگفت وای تینا نفر بعدی تویی اشکم رفت بریزه که با دستم محوش کردم و لبخند زدم
و دیدیم پسرام اونطرف پشت سپهر وایسادن و سپهر کفشش و پرت کرد و افتاد دست ساسان و یهو دختر پسرا جیغ زدن و منو بردن جلو وساسانم اوردن رو به رو منو گفتن برین که بختتون بازشده ترکیدم از خنده و ساسانم میخندید
ایدا نزدیک گوشم گفت اوووف بختت با کی ام باز شد تو
-خفشو دیونه
با ساسن شروع کردیم دوتایی رقصیدن و میخندیدیم معلوم بود اونم به من نظری نداره و همه اینا شوخیه ودخیا گفتن شوهر کمه بگیرش و ساسان فرار کرد و من دنبالش کرده بودم جمع میخندیدن تا حد مرگ و خیلی خوش گذشت
کل راه برگشت و دسته گل جلو شیشه رو مخم بود من که عشقم نیس قراره با کی ازدواج کنم
برگشتم خونه مامان زودتر از من برگشته بود وساعت1بود وخوابیدع بودن لباسمو عوض کردم ونشستم پا لپ تاپ و کل عکسای حامد و یه سی دی کردم و تصمیم گرفتم فراموشش کنم اون یجایی رفته معلوم نیس زندگی جدید و شروع کرده یا نه بیخیالش دیگه تینا
اهنگ عرفان و یادته رو پلی کردم و چشامو بستم و خاطراتم باهاش دوره میشد
سرنوشت ما باهم نبود وتینا بخیالش
یه عالمه بخیالش و اخرش زندگیم...هه بیخیالش
تو این چند ماه سه تا خواستگاررد کرده بودم ودیگه ایندفعه نمیخواستم زندگیم و بهم بزنم همه چی ودادم دست سرنوشت ودیگه هیچی از حامد تو وجودم نبود یه عشق هیچوقت از بین نمیره فقط خاک میگیره و کهنه میشه
منو حامدم هیچوقت همدیگرو فراموش نمیکنیم ولی..
یه جایی یه اتفاقی یه اهنگی ما دوتا رو یاد هم میندازه یاد خاطره هامون حتی وقتی بچه دار شدیم اسم پسرم میشه حامد:)شاید اسم اونم شد تینا شایدم نشد یروز که پسرم عاشق بشه میشینم از گذشتم براش میگم میگم وابسته نشه چون سرنوشت ادما فرق داره و بین هزارتا عشق دونفر بهم میرسن بهش یاد میدم وقتی اعصبانی میشه حرفای طرف مقابلش و گوش بده شاید سوتفاهم شده یادش بدم همیشه باید به ادما فرصت داد
فرصت دوباره جبران کردن چون هر اشتباه ازش درس میگیرن یادش بدم مثل خداش باشه ببخشه و صبورباشه
به من فرصتی داده نشد وبزرگترین درس زندگیم بود
اخر داستانم شیرین نشد ولی
درسی شد برا بقیه...
همیشه برام سوال بود اگه اون موقع بهم فرصت میداد بازم زندگیم این بود؟
برام سوال بود این همه مدت کجارفت؟
برام سوال بود اونم مثل من یادم می افته
برام یه دنیا سوال بود شد دلش برام تنگ بشه؟
یک ماه دیگم بدون هیچ خبری گذشت زندگیم روال عادی گرفته بود مثل زمانی که شخصی بنام حامد هنوز وارد زندگیم نشده بود
دیگه میخندیدم و حتی خیلی جاها منو یاد حامد نمینداخت حواسم انقدر پرت زندگیم شده بود که حامدی دیگه وجود نداشت :)
واسه کار به موسسه کیش رفتم و تست دادم وبرای کار قبول شدم و معلم زبان همون چیزی که همیشه رویاش و داشتم بهش دست یافته بودم
هدفم تموم کردن درس وکار کردن شده بود و بعدم تشکیل زندگی
*****
از سرکار خسته داشتم برمیگشتم که یهو موبایلم زنگ خورد وایدا بود
-به به سلام خانوم خانوما
-سلام بیمعرفت
-زکی ببین کی به کی میگه بیمعرفت توشوهر رفتی دیگ ما غریبه شدیم
-تینا یه خبر دارم
یهو ضربان قلبم رفت بالا و کشیدم کنارخیابون و زدم رو ترمز
-حامد؟؟؟
صدای ایدا نمی اومد وبلندتر گفتم ایدا چرا جواب نمیدی
-نه وحشی گوشم کر شد
ایدا حرف میزد ولی نمیشنیدم ای لعنت
-ایدا؟
-تینا فهمیدی چی گفتم
-نه ببخشید
-میگم دیگه جشن نمیگیرم
-چرا
-اخه چیز شده
-چی
-خاله شدی
-چیییییی؟
از ماشین پیاده شدم و گفتم بگو جون تینا
-جون تینا بیشور چرا تو انقدر خوشحالی
-خاعک خوشحال نباشم خاله شدم؟؟؟؟
-روانی ابروم رفت خو
-چرا
-اخه قرار بود نامزد باشیم
قهقه خندیدم وایدا فوشم میداد
-کوفت.زهرخر.مرض.هرهرهر
-حالا حرص نخور نینی خاله می افته
-تینایی سپهرو ندیدی اوووف انقدر مهربون شده هر چی بگم دو دیقه گرفته اورده
-چه بابای جنتلمنی منو به فرزندخوندگی قبول نمیکنه؟
-خخخ فردا بریم بیرون لباس بخریم
-اوخی واسه اون توله؟
-اره
-وای مگه چند ماهته
-2
-خو نمیدونی که چیه
-اره حالا بریم هم پسرونه هم دخترونه میگیریم
-باشه خواهری فعلا

وای چه زود منو خاله کردنا از دست این دوتا دیونه
رفتم سمت خونه وماشین اقا بهرام شوهرخاله گرامیم دم در پارک بود
رفتم بالا وساعت تازه8بود
با علیرضا و خاله محبوبه بودن
سلام وخوش امدگویی گفتم رفتم لباسمو با یه تونیک جوراب مشکی زخیم عوض کردم و یه شال ازاد انداختم و اومدم پایین
رفتم چایی ریختم و اوردم وتعرف کردم خاله گفت به قربون عروس گلم بشم لبخندی زدم همیشه همین حرفو میزد وبرام عادی بود نشستم عموبهرام یهویی گفت خب تینا دخترم امشب که مزاحم شدیم فرق داره قیافم شبیه علامت سوال شده بود که ادامه داد امشب مزاحم شدیم یهو بابا تعارف زد که نه مراحیمن و فلان توجه بیشتری به عمو کردم و گفت اومدیم که اگر بابا وشما راضی باشین پسرمون و به غلامی قبول کنید یهو غافلگیر شدم امشب پس خواستگاریه
خاله:خب تینای گلم نظرت و بگو
نگاهی به مامان وبابام کردم و گفتم اولا چی بگم اول مامانو بابام
-اون که بعله الان خودت چی
-راستشو بخوای خاله غافلگیر شدم
خندیدن وسکوت کردم
از حرفایی که زدن مامان و بابام چراغ سبز و نشون داده بودن گفتن برین باهم حرف بزنین
نمیدونستم چی اصلا بگم وعلیرضا اول شروع کرد دختر خاله
نگاهی بهش کردم وگفت به من علاقه ای داری
-من حتی به ذهنمم نرسیده بود تو به من علاقه داشته باشی
-خب الان چی حاضری با من ازدواج کنی
-علیرضا من زندگیتو خراب میکنم
-من دوستدارم خرابش نمیکنی
سکوت کردم ونمیدونم چرا نمیتونستم مخالفتی کنم
میگن قسمت باشه زبونت قفل میشه حکایت من بود برگشتیم پیش خانواده ها وعلیرضا اشاره کرد اوکیه و خاله ام گفت مبارکه وبلند شد و پشت حلقه ای دستم کرد
نگاه به علیرضا کردم وچشاش از خوشحالی برق میزد هیچوقت فکرشم نمیکردم منو علیرضا وای خدایا چه کارایی میکنیا
بابام خوشش نمی اومد که دخترنامزد باشه وصیغه بخونن
بعد از حرفای بزرگا درباره مهریه و اینا قرار واسه عقد و ازمایش گذاشتن فشارم افتاده بود ودستام یخ کرده بود مثل یه دختر دبیرستانی
پاسخ
#10
قسمت هشتم

****
صبح رفتم دنبال ایدا و خیلی ام خوابم می اومد اخه شبش اصلا نخوابیده بودم وتو ماشین بعد از بحث نینیش رفت حرف حامد و بزنه که حرف و عوض کردم واز مهمونی دیشب و در استانه ازدواج بودنم گفتم وایدا هیچ لبخند نمیزد میدونستم که اونم هیچ همچین پایانی و دوست نداشت
رفتیم دو دست لباس یکی دخترونه یکی پسرونه خریدیم وکافی شاپ یه چیزی خوردیم و رسوندمش خونه ورفتم خونه
عصری باید میرفتیم پیش عاقد تا صیغه محرمیت بینمون باشه و نامه بگیریم برا فردا که بریم ازمایش همه چی داشت سریع پیش میرفت.....
*****
تو ماشین نشسته بودم ومخم از دست علیرضا رفته بود چقدر این حرف میزنه و دیگه به حرفاش گوش نمیدادم
رسیدیم خونه ویک ماه از عقدمون گذشته بود وخو منم زیاد باهاش گرم نبودم ولی عاشقانه منو میپرستید
دوستداشتم همه چی ساده تموم بشه و بره حوصلم به شلوغ بازی نمیرسید و خواستم یه جشن کوچیک بگیریم و خانوادگی باشه و تمو بشه بره
خونمونم که اماده بود و
حتی دلم نمیخواست لباس عروس بپوشم ارزوهای دخترونم سوخته بود
خالم میخواست بهترین جشنا رو بگیره ولی من مخالفت میکردم و علیرضا تابع من بود
اتلیه چند تا عکس گرفتیم و گفتم همین چندتام بسه یادگاری میمونه ومن داشتم زندگی علیرضا رو خراب میکردم
یه لباس عروسی ساده با یه ارایش معمولی یه دختر با یه لبخند مصنوعی که شده بود عادتش
وارد باغ که شدیم بجز فامیل فقط ایدا دوستم بود بغلم کرد و شادی اونم مصنوعی بود
-سلام مامان اینده
-سلام خاله ی اینده
لبخندی زدم و اشک تو چشامو فقط ایدا میتونست بفهمه
سعی کردم خوشحال باشم و این فقط ایدا بود که حال پشت این چهره شادمو میفهمید ومنم از قیافه اش میفهمیدم چه حالی داره شب موقع رقصم نزاشتم علیرضا بوسم کنه وبهونه الکی می اوردم تو ماشین نشستم تا خونه ایدا و بقیه دنبالمون اومدن و تو ماشین یه لحظه نگاهم به حامد خورد که از کنارمون رد شد به علیرضا گفتم تند تر برو برس به اون ماشینه رسیدیم و دیدم اشتباه دیدم من دیگه نباید به حامد فکر میکردم حتی فکر کردن بهش هم خیانت بود یکهو گوشیم زنگ خورد وشماره غریبه بود واز خط زنگ نمیزد ومعلوم بود تلفن عمومیه
-الوو
-....
-الو چرا جواب نمیدی؟
-....
-الوو
-مبارک باشه
حتی صداشم نتونستم تشخیص بدم و تلفن قطع شد ینی؟ینی خودش بود؟
ناخونم و کف دستم فشار دادم وگفتم خدافظ عشقم
رسیدیم دم خونه همه میرقصیدن ولی این بغض من بود که ترکید گفتن چون داره ازمامانش جدا میشه گریه میکنه ولی این زاری که میزدم فقط ایدا و دایی سامی و سپهر میدونستن همه ارایشم پاک شدم ایدارو محکم گرفته بودم تو بغلم گریه میکردم
-مرگ ابجی گریه نکن ابجی تموم شده گریه نکن
-ایدا حقم این نبود
خداحافظیم با هق هقی بود که غم تو چشمای ایدا و سپهر ثابت میکرد دلیلشو
دایی محکم تو اغوشم گرفت و گفت میدونم سخته ولی تو الان دیگه متاهلی
-دایی روحم مرد
اشک تو چشمای سامی دلیل گریه امشبمو ثابت میکرد...
همه رفتن و منو علیرضا تو خونه تنها کنارهم تو فکر اون یه چیزدیگه میگذشت و تو فکر من یه چیز دیگه
-تینا
-هوم
-بریم بخوابیم
-هوم
-پاشو بریم لباسمون عوض کنیم
خیره به تلویزیون خاموش رو به روم وخودمو با لباس عروس و حامد کنارم دیدم و چشامو بستم اشکام رو صورتم سر خورد
سریع اشکامو پاک کردم و رفتم تو اتاق بند پشت لباس عروسم و باز کرد و لباش رفت رو شونه وگردنم برگشتم چشام قرمز با بغض گفتم امشب لطفا نه و رفتم تو دستشویی سوزش کف دستم شدید شده بود
وقتی نگاه کردم دیدم دیدم جا ناخونام زخم شده و پوست دستم رفته صورتمو شستم وبرگشتم تو اتاق علیرضا خوابیده بود لباس خواب ساتن شیری رنگی بجای من بود برداشتم وپوشیدم و روش یه روپوش میخورد بند جلوش وبستم خوابیدم
صبح ساعت8بیدار شدم
صورتمو شستم و رفتم اشپزخونه همه چی تو یخچال بود میزصبحونه رو چیدم و منتظر موندم تا علیرضا بیاد پایین و8:30 بود خواب الود اومد بیرون از اتاق و رفت دستشویی و بعد چندمین اومد بیرون وبهش صبخیر گفتم و نشست صبحونه خوردم بلند شدم میز و جمع کنم نگاهی بهم انداخت خو پاهام باز بود زد رو شونه اش وگفتم اقا دوماد چشم چرونی بس نیست
-نخیر مشکلی دارین
-بعله با ملاقه بزنم تو سرت
-جرئت داری بزن
تا علیرضا از جاش بلند شد و فرار کردم و تو اتاق گیرم انداخت وبغلم کرد انداختم رو تخت وقلقلک میدادم وقهقه میخندیدم و هیچ کنترلی از خودم نداشتم
یکهو بوسم کرد و اینبار پسش نزدم من زنش بودم انقدر سردی؟مگه نگفتم زندگیش خراب میکنم پس تینا خرابش نکن :(
علیرضا هنوز داشت درس میخوند باباش شرکت فرش داشت گاهی کممک پدرش میرفت و حقوقی میگرفت منم
کلاس زبان میرفتم و خب درسته حقوقم زیاد نبود ولی خرجمون و میدادیم وروزام میگذشت
*****
سه ماه از ازدواج منو علیرضا گذشته بود و میشد10ماه از غیب شدن حامد و من واقعا تو این سه ماه یک لحظه ام به حامد فکر نکردم و احساس و مهر علیرضا جاش و گرفت
از خونه خاله محبوبه داشتیم بر میگشتیم ورسیدیم خونه علیرضا کلافه بود دنبال بهونه برا دعوا بود و وقتی باز خواست به من نزدیک بشه و دید، شده برام یه فشار روانی
اعصابش خورد شد و لیوان تو دستش و زد زمین و به صد تیکه تقسیم شد و داد و بیداد میکرد وبا زور اومد طرفم ودستم و محکم گرفته بود وحشیانه بوسیدم و زدم زیر گریه ولی اصلا براش مهم نبود زیر تن سنگین علیرضا گریه میکردم و نفسم بالا نمی اومد یهو علی بخودش اومد و
با اخم غلیظش گفت معذرت میخوام تینا گریه نکن عشقم گریه نکن
پسش زدم وازاتاق رفتم بیرون و محکم در بستم ولباس پوشیدم و سوئیچم و از رو اوپن اشپزخونه برداشتم و رفتم بیرون
تو ماشین نشستم وراه افتادم تو خیابونا
"تو داری همه دنیام ومیگیری"

"ولی اروم اروم میری چیه احساس تو به من

چشمات به میگه که جداییمون نزدیکه

که دلت با من نیس دیگه
"نرو اینجوری دل نکن

"کی میتونست منو ساده ازهم بپاشه"
بره عاشق من نباشه""
شبیه همه ادما شه""

"این تنهایی جواب همه خوبیامه که هرجایی میرم" باهامه"
"هنوزم غمش تو صدامه"
"برگرد و بده انگیزه با چشمات"

"منو اروم کن باحرفات هنوز عاشقتم بدون"

"بارون داره جلو اشکام ومیگیره واسه موندن نگو دیره"

"همه ی دنیای من بمون"

"کی میتونست منو ساده از هم بپاشه"
"بره عاشق من نباشه"
شبیه همه ادما شه""

"این تنهایی جواب همه خوبیامه که هرجایی میرم باهامه"
"هنوزم غمش تو صدامه"

دلم از خدا میخواست تا الان تصادف کنم وبمیرم خسته شده بودم از این زندگی لعنتی وازاین بدتر داشتم با زندگی علیرضا چیکار میکردم
تا صبح بیرون دم خونه تو ماشین بودم وعلیرضا رفت دانشگاه رفتم تو خونه و بیش از حد خوابم می اومد وگوشیمم که از دیشب خاموش بود رفتم برم تو اتاق که خورده شیشه های دیشب بود جارو اوردم و جا رو کردم و تی کشیدم
من فکرامو کرده بودم نمیشد به این زندگی ادامه بدم تا اخر عمرم تنها میموندم وزندگیم و میکردم تو این سه ماه فقط دو سه بار ایدا رو دیده بودم و خبری ازش نداشت
من خیلی تلاش کردم و بیخیال حامد شدم ولی دیگه تنم وجودم نمیتونه هیچکسی و قبول کنم و
منتظر موندم تا با علیرضا حرف بزنم وخوابیدم
با صدای ایفون از خواب پریدم
وای این چه خوابی بود حامد تو خواب من؟چقدر خواب خوبی بود چون اصلا حس نکردم که دارم خواب میبینم
علیرضا برگشته بود و وارد خونه که شد یه سلام و خشک و خالی و سرگرم کارای خودمون بودیم نمیدونستم چطوری سر حرف و باز کنم
ونشست جلو تلویزیون و گفتم علیرضا
-بله
-من فکرامو کردم چه فکری؟
-میخوام...
نگاهش به تلویزیون بود و حتی حرفمم خوردم نگاهم نکرد
-طلاق میخوام
یهو برگشت طرفم وقلبم ریخت
-چی گفتی؟
-نمیتونم زندگی کنم
-دلیل قانع کنندت همینه؟
-نمیتونم بزارم بهم نزدیک بشی من نمیتونم با تو باشم
-چرا الان به این فکر افتادی هان؟قبل اینکه قبول کنی جرا فکر نکردی
-من گفتم زندگیت و خراب میکنم
نفسش و فوت کرد بیرون ورفت دم پنجره ای که سمت خیابون بود و سیگارش و روشن کرد
-تو خونه سیگار نکش
نعره کشید و گفت به توچه چیکارمی هان
سکوت کردم وچیزی نگفتم
-الان که هنوز زمانی نگذشته تو برو دنبال زندگیت یه زندگی عالی یکی که بتونین بچه داشته باشین بتونین عاشقانه زندگی کنید
-خفه شو خفه شو تا نزدم تو گوشت
-پیشرفت کردی روز اول چیزی بشکنی الانم دستت رو من بلند کنی هه
سکوت طولانی بینمون بود و سومین سیگار علیرضا روشن شد
-علیرضا مهریه نمیخوام توافقی طلاق بگیریم
-طلاقت نمیدم تینا نمیدمم
اعصابم بهم ریخته بود
براچی طلاق نمیداد نمیدید من نمیتونم زندگی کنم هووووف
نمیخواست تو وضعیت بارداریه ایدا عصاب اونم خورد کنم وذهنش مشغول بشه تک و تنهام میتونستم کنار بیام
روزا که پیش هم نبودیم و شبا جنگ و دعوا یک ماه دیگم همینطوری گذشت و علیرضا ازم زده شد و حتی دست بزن هم پیدا کرده بود ومن از خودمم متنفر شده بودم
شاید من دیگه نمیتونستم زندگی کنم ولی علیرضا پسر بود و خیلی بامن موقعیتش فرق داشت صبح که از خونه رفت بیرون یه حس بدی داشتم و امیدوار بودم اتفاقی براش نیفته و بهم یهو اس داد بیا پایین میریم طلاق میگیریم
نمیدونم چرا ناراحت بودم منی که طلاق میخواستم نمیدونستم زندگیه یه دختر طلاق گرفته چی میشد وضعیت خانوادهامون چی میشد
باهم رفتیم دفتر خونه و خواستن بفرستن واسه مشاوره ولی علیرضا قبول نکرد من مهریه ام و بخشیدم و اخرین امضا زده شد و بدون اینکه دیگه حرفی بهم بزنه
تنها ولم کرد رفت خوب یکم وابسته اش بودم و کم محلیاش الان برام معلوم شده بود
برگشتم خونه و وسایلمو جمع کردم که یهو موبایلم و تلفن خونه زنگ خورد یکی خاله بود یکی مامانم
-جونم مامان
-تینا خاله محبوبه چی میگه
-نمیدونم
-شماها طلاق گرفتین
-اره
-ما خانوادت نبودیم نباید میگفتی نه
-مامان داد نزن میدونستین نمیزاشتین
-چیکارکردی تو هان
-مامان
جوابمو نداد
-هنوز جایی برام هست برگردم
مامانم با صدای گریون گفت:معلومه که هست پاره ی تنم معلومه که هست
برگشتم خونه ولی بابا یک کلمه هم باهام حرف نمیزد
هیچکدوم از گذشته دخترشون خبر نداشتن ومن حتی رابطه دوتا خانواده باهم و بهم زدم وخاله خیلی خواست بیاد باهام حرف بزنه ولی من هر بار یه بهونه ای اوردم حرفایی تو فامیل پخش شد که شرمندگی خانوادم شدم و واقعا متاسف بودم
دیگه ما و خاله محبوبه باهم رفت و امد نکردیم و تو مهمونیا خاله محبوبه دیگه نبود
و بعد از یک ماه شنیدم علیرضا ازدواج کرده و خوشحال بود
باابا برام خونه گرفت و وسایلم و که خونه علیرضا بود جا به جا کردیم تنها دیگه زندگی میکردم
کم کم به خاله شدنم نزدیک میشدم و رابطم مثل قبل با ایدا شروع شده بود میرفتم گاهی کمکش و کاراش و میکردم
ساعت2نصفه شب بود موبایلم مدام زنگ میخورد و دیدم شماره سپهره ترسیدم که برا ایدا اتفاقی افتاده و فهمیدم خاله شدم اماده شدم و رفتم بیمارستان پیش سپهر به به پدر خوشتیپ تبریک میگم
-مرسی خاله خوشگلش
-دختره یا پسر؟
-کاکل پسره
-پس همونی شد که تو میخواستیا حالا اسم عشق خاله چیه؟
-شایان
-فداشبشم وای میخوام ببینمشون
-خودم هنوز ندیدم اول منم
-باشه اول بابا ها مقدم ترن
رفتیم بیرون محوطه نشستیم و منتظر بودیم
*****
صبح شده بود و سپهر به ارزوش رسید شایان خاله رو رفت دید و منم باید میرفتم دانشگاه و برای همین ازشون خداحافظی کردم و رفتم کلاس
کلاسم که تموم شد زنگم زدن که امروز کلاس دارم و باید بر موسسه
خب کلاسی که من تدریس میکردم جوجه بودن وسنین4تا6سال بود
*****
یه روز معمولی و پر مشغله ای شروع کردم اول رفتم دم خونه ایدا و شایان خاله که دوسالش شده بود و دیدم و دندونای پایینش گلوله نمکش کرده بود یه پسر شر و شیطون که چشمای درشت شبیه ایدا و موهای لخت شبیه باباش داشت نیم وجبی جوری بهم میگفت خاله که قند تو دلم اب میشد
با ایدا نشسته بودیم که ایدا گفت
تینا
-جونم
-نمیخوای ازدواج کنی
-جون تینا شروع نکن
-تینا26سالت شده ترشیدیا
-میخوام ادامه تحصیل بدم
با این حرفم ایدا قهقه میخندید
-خب دیگه خواهری من دو شیفته شدم صبح با بچها کلاس دارم عصر با نوجونا دیرمم شده ترافیکم هست دیگ هیچی
-باشه عشقم برو موفق باشی
شایان و یه بوس ابدارش کردم وزدم از خونه بیرون
ناهار با دایی سامی بیرون خوردیم و نمیدونم چرا امروز همه به فکر ازدواج من افتاده بودن و دایی هم پیشنهاد داد ولی من از این زندگیم راضی بود
برگشتم خونه دلم بدجوری هوای حامد و کرده بود سی دی که پر از خاطرات اون بود و گذاشتم و اهنگ بنیامین و پلی کردم و غرق در تماشای اون شده بودم
"یکی بود یکی بود که من بودم

یکی نبود اون تو بودی
یکی بود که مهربون بود
اما اون یکی نبود
یکی بود که تا پای جون بود
اما اون یکی نبود
اما اون یکی نبود
اون یکی ام ما نبود
یادت افتادم یادت افتادم
دوباره چشمات اومده یادم
یادت افتادم
دوباره چشمات اومده یادم
یکی بود دلش یه رنگ بود یکی بود دلش یه سنگ
یکی بود نگاش قشنگ بود یکی گریه هاش قشنگ
یکی یکی بود که زیبا بود
یادت افتادم یادت افتادم
دوباره چشمات اومده یادم
دوباره...
یکی یکی بود که زیبا بود
یکی یکی بود که تنها بود
اون که بود زیبا به فکرت
اون که بود تنها نبود و این کارش زیبا نبود و زیبا بود
یادت افتادم
دوباره چشمات اومده یادم....
اشکام ناخوداگاه میریخت
حامد چیکارم کردی عشقت چیکارم کرد که هیچکس نتونست بیاد تو زندگیم
لپ تاپم و خاموش کردم
و یادم اومد میخواستم یه متنی وترجمه کنم باز روشنش کردم و مشغول کار شدم تا عصری
عصرساعت6بود رفتم تنهایی بیرون یکم بگردم و تو پاساژا قدم میزدم که دیدم صدای گریه یه دختر بچه ای میاد دنبال صدا رفتم و دیدم یه دختر تقریبا 4ساله داره گریه میکنه نشستم رو پام و هم قدش شدم و گفتم خاله چیشده چرا گریه میکنی
-بابامو گمش کردم
- گریه نداره که من کمکت کنم پیداش کنی؟
چیزی نگفت و با دستاش چشاشو میمالوند اشکاش و پاک کردم وبغلش کردم یه بوس بهش کردم و گفتم پیش بسوی پیدا کرد ن بابای...
راستی اسمت چیه؟
-تینا
-میدونی اسم من چیه؟
-نه
-منم اسمم تیناس اسمامون مثل همدیگه اس
تک تک مغازه هارو باهم میگشتیم و تو پاساژ بازی میکردیم و میدوید بغلم دختر شیرین و تو دل برویی بود
صورت گرد وموهای فرفری بود چشمای عسلی وجذاب
یه پیراهن رنگارنگی کوتاهم پوشیده بود و بدن سفیدش و ادم میخواست گاز بگیره
یه اقاهی از کنارم با سرعت رد شد ومعلوم بود داره دنبال چیزی میگرده تینارو بغلش کردم و دویدم اقا اقا
یکهو برگشت ومن ماتم برده بود اومد جلو تینا رو ازم گرفت وبوسیدش وباهاش حرف میزد
-دختر بد چرا دست باابایی و ول کردی و رفتی
-خو من اژون علوسکا خوجملا دوزز داجتم
-دیگه از بابایی جدا نشو
-چشم.بابایی خاله باعث شد من تولو پیدا تونم
یکهو بلند شد و اونم حرفی نمیزد حتی تازه متوجه شده بود من اصلا اینجام و وجود دارم
قلبم تاپ میزد و تا مرز سکته پیش رفته بودم
این چرا شبیه حامد بود نه تینا داری اشتباه میکنی مگه میشه
حامده یعنی اون بچه دار شده
نه سوتفاهمه داشتم با خودم تو دلم حرف میزدم که یکهو گفت مرسی خانوم لطف کردین
با حالت شوکه ای که داشتم گفتم:خواهش میکنم بیشتر مراقب باشین
خداحافظی کرد و رفت
اشکم ریخت و زل زده بودم به رفتنش اخه تا چه حد شباهت ولی اون منو نشناخت یعنی تو این همه سال منو فراموش کرده؟
اصلا حامد نبود حامد کی ریش میزاشت که این دفعه دومش باشه نه اون نیست ولی...ولی چشماش چی قدش چی حالت حرف زدنش چی
اسم دخترش تینا وای امکان نداره خدایا کاش اینا همه یه اتفاق و سوتفاهم باشه
حالم اصلا خوش نبود زنگ زدم و با گریه گفتم ایدا خونه ای
-اره چیشده چرا گریه میکنی
-میام برات میگم
رسیدم دم خونه ایدا و در و برام باز کرد رفتم بالا و تو بغلش بدون هیچ حرفی گریه میکردم ایدا امروز امروز حامد و دیدم
-نهههه امکان ندارع
-اره دیدمش با دخترش اسمشم تینا بود
-خب دیدت تورو
-اره باهام حرفم زد
-چی گففت؟
-نشناختم
-خب دیگه گریه نکن گریه نکن دیگه
ایدا برام یه لیوان اب اورد و گفتم ایدا خیلی دخترش خوشگل بود
-تینا اشتباه کردی بابا
-نه ولی خودش بود
-زیادی تو فکر بودی
-ای بابا چرا قبول نمیکنی خودش بود
سه هفته از این ماجرا گذشت هربار پیش خودم میگفتم اون خودش بوده یا نه
ذهنم درگیرش بود و حتی سرکلاس هم حواسم نبود
*****
صبح طبق روال همیشه یه لیوان اب پرتقال خوردم و اماده شدم رفتم موسسه کلاس شروع شده بود که خانوم سعادتی در کلاس و زد و گفت شاگرد جدید داریم
-ولی الان4جلسه از شروع کلاس گذشته
-خودت دیگه کمک کن این4جلسه جبران بشه
-باشه بگو بیاد
در باز شد و دیدم یه دختر با کوله پشتیش وارد شد و تا منو دید گفت خاله تینا و اومد بغلم
سرنوشت چیو میخواست بهم ثابت کنه نمیدونم دیگه خدایا چقدر میخوای امتحانم کنی ببینی صبر دارم تحمل دارم یا نه بسه دیگه
بوسیدمش و خودش و معرفی کرد و رفت نشست
کل کلاس یکهو غرق تماشای تینا میشدم و باصدای بچه ها که میگفتن خاله به خودم می اومدم
کلاس تموم شد وتینا رفت
چند کلاس مرتب گذشت و من دیر میرسیدم و نمیتونستم یبار دیگه باباش و ببینم
به خانوم سعادتی گفتم که فامیلی تینایی که کلاس منه و تازه اومده چیه و استرس شنیدنش و داشتم که یهو فامیلی حامد وگفت
-تینا حالت خوبه؟
-خوبم خوبم
رفتم بیرون از امووزشگاه وقلبم و نگهداشتم و تیر میکشید باورم نمیشد حامد ازدواج کرده یه دخترم داره
از هوش رفتم و وقتی چشمم و باز کردم دیدم تو اوراژنسم و مامان و ایدا کنارمن
مامان:خوبی عزیزدلم؟
-خوبم
-چقدر بهت گفتم به خودت فشار نیار این همه کار نکن
- :)
مامان میشه من و ایدا رو تنها بزاری
مامان رفت بیرون و به ایدا با گریه گفتم ایدا خودش بود دیدی گفتم
-ازکجافهمیدی
-دخترش الان شاگرد منه و گریه کردم
-تینا متاسفم ولی دیگه بسته انقدر خودتو اذیت نکن
-ایدا تینا دیگه مرد
-این حرفارو نزن عوضی بیشور من وسگ نکنا
-تینا دیک مرد مرد
ازحال رفتم و دیگه زمان از دستم رفته بود و سرمم تموم شده بود خواستم برم خونه خودم که مامان نزاشت و میخواست به خانوم سعادتی بگه که من نمیام ولی مخالفت کردم و رفتم و خانوم سعادتی گفت پدر تینا شماره شمارو میخواستن که برای تینا با شما صحبت کنن ولی ما اینجا حق دادن اطلاعات نداریم
-شمارشون بدین من تماس میگیرم
-اتفاقا شمارشونم دادن
فشارم افتاده بود و دستام یخ کرده بود و نمیدونستم دکمه کال بزنم یا نزنم تموم قدرتمو جمع کردم و زنگ زدم
صداش که اومد لال شدم
-الو الو
-سلام معلم تینا هستم
-خوبین ؟
-ممنون کاری داشتین با من
-میخواستم ببینمتون
-حرف ضروریه
-بله
-الان که نمیتونم کلاس دار
-برگشت با تینا میتونید بیاین
-بله نمیشه بگین کارتون چیه
-حضوری باید بگم
-باشه فعلا
-فعلا
هوووف نفس عمیقی کشیدم و بغض کردم حامد واقعا منو نمیشناخت رفتم سر کلاس و مشتاق بودم هرچه سریعتر کلاسم تموم بشه و با تینا بریم دم در
بالاخره حامد رسید با یه ماکسیمای سفید و سوار شدیم
حواسم بهش بود که تو ایینه بهم نگاه میکرد و زده بودم کوچه علی چپ
حامد:هنوزم پیش خودت فکر میکنی اون روزی که دیدمت نشناختمت؟
-ببخشید؟
-تینا نزن خودت به اون راه
قلبم شروع کرد به تند تند تپیدن حامدم منو میشناخت و به رو خودش نیاورده بود باورم نمیشد الان چی میخواد بگه اصلا کجا داریم میریم
رفتیم یه پیتزا فروشی و کنارش یه استخر توپ داشت و تینا اونجا بازی میکرد و حامد نگاهش به تینا بود
-دختر شیرینیه
نگاهش به طرفم برگشت و نگاهم و پایین انداختم
-خوشحالم که به ارزوت رسیدی
-ارزوم چه ارزویی از کدومش داری حرف میزنی
-یروزی بتونی معلم زبان بشی
-خوبه که خوشحالی
-اسم بچه تو چیه
با چشمایی که اشک حلقه زده بود توش نگاهش کردم و گفتم:ازدواج نکردم
حامد جا خورد و گفت:پس علیرضا چی
-تو از کجا میدونی
-دیدمت
-چرا نیومدی جلو؟
-تصمیم زندگیت بود نباید خرابش میکردم
-اون موقع تو دل من بودی ببینی چه حالی داشتم یهو5ماه از زندگیم غیب شدی بعد اون شب
-فهمیدم داییت بود
-چرا برنگشتی
-روزی فهمیدم که تو منتظر علیرضا بودی بیاد برین باغ
-اون شب تو زنگم زدی
-اره
-دخترت چال لپ نداره
-ولی اسمت روشه
-بهتره دیگه همدیگرو نبینیم
-تینا صبرکن از زندگی منم بشنو
سکوت کردم و حامد شروع کرد
وقتی رفتم اون شب و غرورم نزاشت زنگت بزنم هر بار به خودم لعنت میفرستم
با اعصاب خورد رفتم شهرستان خونه مامان بزرگم
یکی از دخترای فامیل دور مامان بزرگمم بخاطره دانشگاهش اینجا زندگی میکرد خبر ازدواجت وکارت عروسی که فرستاده شده بود دم دفترم بهم رسید برگشتم که جلو همه چیو بگیرم ولی دیر رسیدم اون شب تو خیابون مست بودم تا اینکه تصادف کردم وفقط دستم شکست همه جا این شهر خاطرات تو بود
نتونستم دوام بیارم برگشتم شهرستان یک ماه گذشت و هرشب تصور اینکه اون لعنتی الان با تو تویه تخته دیونم میکرد وتا مرز جنون کشیده میشدم مامان بزرگم سعی کرد اون دختر رو به من نزدیک کنه و سمانه عاشق من شده بود با تموم اخلاق گندم کنار می اومد ازدواج کردم وروزام میگذشت زندگی که از جهنم بد تر بود من بچه نمیخواستم ولی سمانه ارزوی مادر شدن داشت
نمیتونستم اینو ازش دریغ کنم
وقتی بدنیا اومد سمانه فوت کرد و تنهایی عسل و بزرگش کردم
با علامت سوال پرسیدم عسل؟
-اره مگه تو دوستنداشتی اسمش عسل باشه
-پس چرا صداش میزنی تینا
-چون وقتی نگاهش میکنم وقتی خندهاشو میبینم وقتی میاد بغل عطر تنش همه چیش منو یاد تو میندازه
-4ماه با علیرضا زیر یه سقف و یه تخت بودم ولی وجودم نتونست قبول کنه که علیرضا به من نزدیکم بشه دعوامون سر این موضوع بالا گرفت و اخرش...
پیتزاهایی که حامدسفارش داده بود اوردن ولی گفتم تشکر میل ندارم و خدافظی کردم
تاکسی گرفتم ورسیدم دم خونه حال و حوصله تو خونه رفتنم نداشتم هندزفریم وگذاشتم تو گوشم قدم میزدم نمیدونم چقدر و چه زمانی راه میرفتم ولی خیلی از خونه دور شده بودم
گوشیم زنگ خورد حامد بود نمیتونستم جوابشو ندم ووصل کردم
-الو تینا
-هوم
-حال عسل بد شده
-چی؟؟؟کجایین الان
ادرس داد و رفتم بیمارستانی که عسل و برده بودن مسموم شده بودو کم کم داشت حالش بهتر میشد دو طرف تخت عسل نشسته بودیم وعسل خوابیده بود یکهو حامد گفت
-تینا ازت یه درخواستی دارم
-؟؟؟؟
-خب چجوری بگم
یکهو یه حلقه اورد رو به ورم وگفت با من ازدواج میکنی؟
باورم نمیشد این همون حلقه اخر دفتر خاطراتش بود ینی واقعا حامد میخواست با من ازدواج کنه؟!
-آآآ...وای
-چیه یه جواب خواستما
-چی بگم بعد این همه مدت بلههههه
چشمای حامد برق میزد این برق چشاش نفهمیدم از خوشحالیه یا گریه بلند شد و رفت از اتاق بیرون و بعد نیم ساعت با شیرینی برگشت
حلقه رو دستم کرده بودم و قرار شداول با خانوادش حرف بزنه و بعدم هم با بابام صحبت کنه ولی با مخالفت شدید بابام رو به رو شدیم دیگه تحمل هیچیو نداشتمو
از دایی کمک خواستم اولین نفرمامان راضی شد وقتی دایی گفت دلیل ازدواج نکردن دوباره تینا حامد بوده رضایت بابا رو هم گرفتیم

روز عروسیمون من حامد وعسل یه قاب سه نفره ی خوشبختی بودیم


پایان1394
پاسخ
#11
Khordad92 (30)
اعتیاد هم دلیل زیبایی است برای مردن

وقتی که تزریق هوای تو باشد

[تصویر:  heart.gif]
پاسخ
« قدیمی‌تر | جدیدتر »


Bookmarks

موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان چشم خوشگله/,تینا پارسیان Tina Parsian 3 395 1395/10/24، 12:07 صبح
آخرین ارسال: Tina Parsian
  رمان پسرعمو|نویسنده:لیلیوم 377 کاربر انجمن lilium377 11 2,541 1395/9/3، 09:51 عصر
آخرین ارسال: hassannak
  انتشار رمان های شما در سایت اصلی حـــوا 33 5,144 1395/2/1، 09:03 عصر
آخرین ارسال: fateme
  رمان تک ستاره قلبم| نویسندگان :lilium377&maeedeh.a lilium377 33 4,412 1394/6/17، 11:18 صبح
آخرین ارسال: lilium377
  رمان شیرین ترین اتفاق/تیناپارسیان و عطیه Tina Parsian 5 1,463 1394/1/15، 11:41 عصر
آخرین ارسال: Tina Parsian



کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان